رکعت آخر نماز بودم ، صدای ماشینی از دور شنیدم . حاج حیدر بود ، پیر مرد ۷۵ ساله ی روستای نزدیک ….
عطا اسم ماشینش بود و ابو عطا لقبی که بچه ها برایش گذاشته بودند …
میگفت یکی از کارهایی که همیشه محمد کمکم میکرد شستن لباس ها بود حالا هر وقت دلش برایش تنگ میشد پناه می آورد به لباس شستن …
آسیه یک دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش، هم نردهها را گرفته بود و هم گوشه چادرش را. بااحتیاط از پلهها پایین میآمد. صورتش خیس عرق بود. رنگش سفید سفید شده بود. مشخص بود خیلی درد دارد. بعد از هر دوسه پله میایستاد و نفسی تازه میکرد. با هم پلهها را آرام پایین آمدیم.
رادیو کفیل | روایت آنان که حسین (علیه السلام) پناهشان شد
رادیو کفیل | روایت آنان که حسین (علیه السلام) پناهشان شد
رادیو کفیل | روایت آنان که حسین (علیه السلام) پناهشان شد