در تیتر اول روزنامهها او را تروریست معرفی کردند و در جلسات محرمانه اسمش را در لیست ترور قرار دادند؛ اما بهتر از هر کسی میدانستند او شیر بیشه و سلطان غزه است.
اگر خوب گوش کنی صدای بیبی لوعه را میشنوی که برای رزمندهها شعر میخواند و به آنها روحیه میدهد، لباسهایشان را میشوید و برایشان غذا میپزد. بیبی درِ خانهاش به روی رزمندهها باز است.
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم. با اینکه دیشب تا صبح زل زده بودم به شبکه خبر و با دوستانم در فضای مجازی داستانک مینوشتیم تا ما هم سهمی در این غرور ملی داشته باشیم …
خواب ماندم. ۲۰ دقیقه تا ساعت ۹ و شروع مراسم مانده و من خوشبینانه ۴۵ دقیقه تا گلزارشهدا فاصله دارم. اسنپ میگیرم، مستقیم گلزار شهدا.
فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار بهسر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خطخطی کنم …
میپرسند: این ترکهای روی آب برای چیست؟
آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتبکردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشستهام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم.
حاجآقا!هارداسان؟! من از هجوم ابرهای سیلآسا باید میفهمیدم! ناباورانه قلم در دست میگیرم؛ اما واژهها هم بغض کردهاند و نوشته نمیشوند.
تکههای نبات و شکلات را در پاکتهای پلاستیکی بستهبندی میکنم و زیر لب امام رضا علیهالسلام را صدا میزنم. نیت کردهام فردا بستهها را به گلزار شهدا ببرم و بین مردم پخش کنم. تلفن زنگ میخورد: الو کجایی؟ تلویزیون را روشن کن شبکه خبر.
شب بود. باران نمنم میبارید و قلبم رعدوبرق میزد.
خواب بودم یا بیدار؟ نمیدانم!
زل زده بودم به قطرات باران روی شیشه که با نور تابلوی سردر مغازهها، رنگی میشدند و نفسهای بهشمارهافتادهام را میشمردم.
از جدولهای کنار خیابان گوشه دنجی زیر سایه درخت پیدا میکنم و مینشینم و به کف خیابان خیره میشوم. شنیدهام کف خیابانها اتفاقهای مهمی را رقم میزنند. جمعیت قدمزنان میآیند. پیرترها کمطاقتترند، زودتر آمدهاند و روی نیمکتهای چوبی نشستهاند. هرچه به ساعت ۹ نزدیکتر میشویم، جمعیت بیشتر شده و جوانها پرتعدادتر میشوند.
کز کردهام گوشه آشپزخانه و سیبزمینی پوست میگیرم. صدای زنگ تلفن سکوت خانه را میشکند.
– الو مامان سفره را پهن کن، دارم میام.