بابا وقتی رفت از خودش دو تا یادگاری گذاشت. چیز زیادی نداشت. به قول خودش نه باغی نه ملکی نه زمینی. راحت سرش را گذاشت زمین و رفت.
پریشان بود و خسته. مینالید؛ از روزمرگیها. دختر دو سالهاش که بهانه بازی میگرفت، دستهایش را میگرفت روی سرش. همیشه جوابش یکی بود: «ببین چقدر کار ریخته رو سرم! واسه تو یکی دیگه وقت ندارم!» طعم غذاهایش با گذشته فرق کرده بود.
مهر و آبان که از راه میرسد و از میانه فصل برگریز پاییز عبور میکند، خلقوخوی خرسها هم به هم میریزد و تغییر حالت میدهد.
معلم درباره خمس صحبت میکند که یک واجب دینی است و با انفاق که مستحب است فرق دارد.
تصور کنید امروز روزیاست که تاریخ سرِ شوخی برداشته و تصمیم گرفته همه چیز را در یک واحد زمانی فشرده کند!
آدم خوبی بودم. همچنان با شدت و حدت، طلب شهادت میکردم. سالبهسال وصیتنامهها را با لحن عارفانهتری بازنویسی میکردم.
زنها فین بالا میکشیدند و اشک صورت را با گوشه چادر پاک میکردند. آخر روضه بود و شیخ حسین مثل همیشه سر به آسمان، دستها را از هم باز کرده بود …
در طی یک سال اخیر هنرمندان بسیاری از سرتاسر جهان روایت غزه را به تصویر کشیدهاند و با هنر خود صدای مقاومت و امید را به گوش جهانیان میرسانند .
بیقرار و مضطربم وقتی نمینویسم؛ مثل معتادی که به جنس ناب نرسیده. از آخرین مدیرنویسیام شش روز میگذرد. نه اینکه سوژه نوشتن نباشد، نه.
یک بعد از ظهر گرم تابستانی بود که پدر، من و خواهر و مادرم را برد طلافروشی و گفت: به سلیقه خودتان یک انگشتر انتخاب کنید.
مثل همیشه هیچکس گریه نمیکرد؛ اما لبخندی هم روی لبی پیدا نبود. همه تا فرودگاه بدرقهاش کردند؛ هر چهار نفرشان بودند. مثل همان زمان که آمده بود. از فرودگاه که بیرون آمدند هر چهار نفرشان بودند؛ چهار نفری که باز یکیشان باید میرفت. مقصد: مثل همیشه دبی!
میدانید چه شد؟ اصلا من قرار بود که «نرگس» باشم ؛ اما وقتی که عمو دسته گل نرگس را به پدرم داد و اسم بچه را پرسید ، همه چیز عوض شد .