مادرم چارقد مشکی روی سر مادر جان را مرتب میکند و او را روی ویلچر مینشاند. امشب فرق دارد. غیر از خودم رساندن دو میهمان دیگر اباعبدالله به خیمه عزا نیز بر عهده من است.
عصر روز تاسوعا خیابان کمال و صف طولانی مردم برای گرفتن کلهپاچه نذری. این صف از بنبست کنار تکیه میرزا داوود تا خیابان کمال کشیده شده است.
قصه دعاهای آخر مجلس برای من قصه عجیبی است. میرفتیم روضه و آخر برنامه که میشد دستها را بلند میکردیم، بعد از دعا برای تعجیل در فرج یکی از مهمترین دعاها، دعای برای بیماران بود.
حوالی ساعت 9و10 صبح بود که دست در دست بابا به میدان میرفتیم. دوست میداشتم آن جلوجلو باشم. نزدیکترین جا به جایگاه تا بلکه میان این همه جمعیت من هم بتوانم ببینم.
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ سقای حسین (ع) سید و سالار نیامد» صدای مداح میپیچد در میدان امام علی (ع). صبح روز تاسوعا گوشه میدان که منتهی شده به خیابان هاتف، پارکینگ موتور میشود و مردم از لابهلای موتورها خودشان را میرسانند به عزاداری مرکزی اصفهان.
حالا دهه اول محرم از نیمه گذشته و باز به رسم هر سال، دلهای پیر و جوان، دلداده عشق و ارادت به اباعبدالله (ع) است.
روضه امسال خانوم همسایه داستان جالبی داشت؛ چرا که در لحظهبهلحظه روضه معجزه دیده میشد.
نمیدانم این فرهنگ منحصربهفرد اصفهان است یا همه شهرهای کشور همینطور هستند؛ نمیدانم این ویژگی عصر ماست یا از قدیم هم اینطور بوده.
بیش از هزار و چهارصد سال است که شیعیان در عزای سرور و سالار شهیدان مجلس میگریند.
این شبها یکی پس از دیگری میگذرند؛ روزها و شبهایی که غم از دلمان بیرون نمیرود.
محرم سال گذشته را به آوارگی گذراندم. این آوارگی که میگویم، دستکم در اینجا بار معنایی خوبی دارد. میخواهم بگویم یعنی هر شبی را مهمان هیئتی متفاوت بودم. جای ثابتی نداشتم.
کلمه همان کلمه است؛ اما وقتی در قالب روضه مینشیند انگار جان دارد. انگار قرار است بیاید دست بکشد روی سر خانه، روی تکتک دیوارها و وسایل، بنشیند در جان آنها که سربهزیر بردهاند و ریزریز شانههایشان تکان میخورد.