همه ما برخی اصول اخلاقی ساده را میشناسیم و میکوشیم در هر حال به آنها پایبند بمانیم؛ اما گاهی اوقات شرایط به گونهای تغییر میکند که رعایت همین اصول به ظاهر ساده به چالشی بزرگ تبدیل میشود. در این مقاله، کوامه آنتونی آپیا، فیلسوف و نظریهپرداز معاصر، میکوشد به پرسشی پاسخ دهد که پرداختن به آن برای همه کسانی که دغدغه اخلاق و عدالت اجتماعی دارند، ضروری است.
نوربرت الیاس کتاب «تنهایی دم مرگ» را هشت سال پیش از مرگش و در هشتاد و پنج سالگی نوشت. او یکی از معدود متفکرانی بود که به لطف عمر طولانیاش توانست بسیاری از وقایع و فجایع «قرن طولانی بیست» را از سر بگذراند و در آستانه صدسالگی از دنیا برود. دلایل و توجیهات گوناگونی را میتوان برای نوشته شدن چنین کتابی درباب مرگ برشمرد. اول اینکه جامعهشناس آلمانی در غروب زندگی خود به سر میبُرد و احتمالاً در این دوران شخصاً احساس تنهایی دم مرگ را تجربه میکرد، دوم آنکه الیاس در طول فعالیت نظری خود مقولات متعددی را از منظر جامعهشناسی بررسی کرده بود اما جای تحلیل مسئلهای مهم مانند مرگ در کارنامه پربار او به شدت خالی به نظر میرسید. در نهایت اینکه او روشنفکری بود که از نزدیک با بسیاری از جنگها و بلاهای مرگبار زمانه خود مواجه شده بود و از همین رو مرگ برای او، همانند بسیاری از معاصرانش، مفهومی اساسی و حیاتی به شمار میرفت.
دراکولای برام استوکر نزدیک به صد و بیست سال پیش نوشته شد و شخصیت اصلی آن یعنی کنت دراکولا بلافاصله تبدیل به یکی از پرآوازهترین فیگورهای ادبی تاریخ ادبیات شد. امروز تقریباً همه مردم، حتی کسانی که چندان با کتاب و کتابخوانی رابطه خوبی ندارند، با شخصیت دراکولا آشنا هستند. البته این آشنایی بیشتر ناشی از فیلمهای ساخته شده درباره این موجود ترسناک است و ربط مستقیمی به متن خود کتاب استوکر ندارد. در روزهای اخیر، ترجمه جدیدی از این اثر دورانساز را نشر برج منتشر کرده که برخلاف نمونههای قبلی برگردان نسخه کامل کتاب استوکر به زبان فارسی است.
اغلب مردم اصول اخلاقی را به معنای قوانینی برای تشخیص خوب و بد میدانند، مواردی از قبیل قانون طلایی (همانطوری با دیگران رفتار کن که تمایل داری آنها با تو رفتار کنند)، موازین رفتار حرفهای مانند سوگندنامه بقراط (پیش از هر کار مطمئن شو به کسی یا چیزی آسیبی نمیرسد)، دستورات دینی مانند ده فرمان موسی (قتل مکن…)، یا اندرزهای حکیمانه مانند گفتههای کنفوسیوس. معمولترین راه برای تعریف «اخلاقیات» این است: استانداردهای رفتاری که عمل هنجار را از نابهنجار متمایز میکنند. بیشتر مردم استانداردهای اخلاقی را در خانه، مدرسه، کلیسا، یا دیگر محیطهای اجتماعی میآموزند. اگرچه اغلب افراد قوه تشخیص خوب و بد را در دوران کودکی کسب میکنند، این مهارت در تمام طول عمر در حال تکامل است و انسانها در فرآیند بلوغ، دورههای رشد مختلفی را از سر میگذرانند. استانداردهای اخلاقی آنچنان همهشمولاند که شاید بتوان آنها را در همان قالب عقل سلیم یا درک عام تعریف کرد؛ اما از سوی دیگر، اگر اخلاقیات واقعاً چیزی فراتر از موازین ساده عقل سلیم نیست، پس چگونه است که این میزان از بحثوجدلهای اخلاقی در جامعه ما وجود دارد؟
طرح پرسش از بنیانهای معرفتی روشنفکران ایرانی در حوزههای مختلف فکری و نوع کنشگری آنان در عرصه فکر و عمل از زمان جنبش مشروطه تا شکلگیری و پیروزی انقلاب اسلامی را میتوان در آثار متفاوتی مشاهده کرد. کتابهایی که طی دو دهه اخیر منتشر شده و با استقبال از سوی جامعه کتابخوان کشور روبرو شدهاند. (روشنفکران ایران در قرن بیستم، علی قیصری؛ اسلام نواندیش در ایران، محسن آلغفور؛ روشنفکران ایرانی و غرب، مهرزاد بروجردی؛ تاملی در مدرنیته ایرانی، علی میرسپاسی)
در تاریخ فلسفهی معاصر چندین فیلسوف و روشنفکر مهم به فوتبال علاقه داشتند. معروفترین آنها آنتونیو گرامشی است. او در جوانی در روزنامههای ایتالیایی، در کنار مقالات سیاسی و نظری، گزارش فوتبالی مینوشت. گرامشی در یک خانوادهی فقیر متولد شده بود و در کودکیاش، همچون بسیاری از کودکان دیگر طبقهی کارگر آن زمان ایتالیا، فوتبال نقشی اساسی و مهم داشت. به باور گرامشی «فوتبال مدلی از یک جامعهی فردگراست» و میتواند کلیت جامعه سرمایهداری را در مقیاسی کوچک نشان دهد. یکی دیگر از روشنفکران شیفتهی فوتبال، همانطور که همه میدانند، آلبر کاموست. برای او فوتبال تنها «درس اخلاق» بود و مدرسهای برای آموختن مبارزه، همبستگی، برادری و قاطعیت به شمار میآمد. کامو در جوانی، همچون ناباکوف، یک دروازهبان آماتور بود، پُستی که با فلسفهی اگزیستانسیالیستی او جور در میآمد. بجز گرامشی و کامو میتوان از متفکران دیگری هم نام برد که به فوتبال علاقه داشتند: سارتر، گالیانو و نگری.
بعد از اتفاقات جنگ جهانی دوم و جنایاتی که نازیها در اردوگاههای مرگ انجام دادند، سنت روشنفکری اروپا به یکباره دچار بحران بزرگی شد. فاجعهای وحشتناک اروپا، این مهد تمدن را تکان داده بود، فاجعهای که در کمال شگفتی از درون خود همین تمدن برآمده بود و نه از کشورهای بدوی بیرون از آن. عدهای از فلاسفه همچون آدورنو اعتقاد داشتند که کلام نمیتواند عمق فاجعه را انتقال دهد و همزمان بسیاری از سینماگران مانند ژان-لوک گدار و آلن رنه این فرضیه را پیش کشیدند که هیچ تصویری قادر نیست رنج قربانیان اردوگاههای مرگ را بازنمایی کند. بعضی دیگر از روشنفکران دست به دامن نوعی زبان مخفی و رازآلود شدند.
فولکلور از ترکیب دو واژه انگلیسی Folk به معنای مردم یا عامه و Lore به معنای شناخت ساختهشده که به معنی مجموعهای از رفتارها، دانستنیهای مردمی، آدابورسوم، اعتقادها، ترانهها، افسانهها، امثال و جز آن است. چه در اروپا بهعنوان زادگاه اصطلاح فولکلور و چه در ایران درباره معنا و معادل فولک یا عامه چالشها و نظرهای متفاوتی وجود داشته است. اصلیترین مشکل بر سر راه تعریفی یکسان از این اصطلاح به این بازمیگردد که مفهوم عامه وابسته در نظر گرفته میشود و معمولا با توجه به یک قشر فرادست شناسایی میشود. ازاینرو عامه در مقایسه با طبقه بالا، باسواد و فرهیخته معنا میشد و بر گروههای بیسواد نافرهیخته دهقان و حتی وحشی، ابتدایی یا غیر متمدن دلالت میکرد.
شاید خیلی از ما فکر کنیم که در این زمانه دیگر جایی برای اسطورهها نیست؛ در عصری که فناوری از سر و روی آن بالا میرود، چیزی مانند اسطوره شاید تنها حس عتیقپرستی ما را نوازش دهد. به همین خاطر وقتی به آثار انیمهسازی چون هایائو میازاکی نگاه میکنیم، چون فیلمی تخیلی به آن نظر میاندازیم و آن را فرسنگها از خود و جهان خود دور و بعید میدانیم. حتما با خود گفتهایم که چه شگفت از این تصاویر و معانی و دیگربار رو به محصولات فرهنگی متداول آوردهایم.
«شهر محل سکونت»؟ هر فرمی که پر کردیم، با این پرسش ساده پرتکرار روبهرو شدیم و بیوقفه آن را پاسخ دادیم؛ اما سؤالی نبود که از ما بپرسد: «در شهر محل سکونت خود چقدر سکنی گزیدهاید؟» مهمتر از آن، کسی از ما نپرسید: «در شهر وجودتان چقدر قرارگرفتهاید؟ آن عالم، آن ساحت، آن افقی که در آن نفس میکشید، کجاست و مختصاتش چیست؟» ما هم به آن فکر نکردیم! به پاسخهای بیدرنگ و به تکرار افتادیم و از انتخاب جا ماندیم، انتخابی که قول داده بودیم برایش روی زمین بیاییم و باشیم. «بله» گفته بودیم که سکنی گزینیم و مسئولیت بودنمان را بپذیریم.
مارک فیشر در 1968 به دنیا آمد؛ در سالی که اعتراضهای گسترده در سراسر جهان شکل گرفته بود و بسیاری از روشنفکران فعالان سیاسی گمان میکردند که جهان بهزودی تغییر خواهد کرد؛ اما طولی نکشید که تمام این آرزوها و امیدها بر باد رفت و نظام سرمایهداری پرقدرتتر و بیرقیبتر از پیش بر دنیا تسلط یافت. فیشر در 2017، زمانی که چهلونه سال داشت، پس از سپریکردن چند دوره افسردگی شدید، اقدام به خودکشی کرد.
نوئل کارول یکی از مهمترین نظریهپردازان فلسفه تحلیلی هنر در دوران معاصر است. بیشترین فعالیتها و نوشتههای او مربوط به دو حوزه مختلف است: فلسفه هنر و نظریه سینمایی. در عرصه سینما، کارول را میتوان جزو نظریهپردازانی دانست که از دهه هشتاد به بعد «نظریه شناختی سینما» را بسط و توسعه دادهاند.