دراکولای برام استوکر یک رمان نامهنگارانه (Epistolary) به شمار میرود، به این معنا که داستان به وسیله مکاتبات میان شخصیتهای اصلی، مکتوبات درون دفترچههای خاطرات آنها و همچنین بریده نشریات آن زمان روایت میشود. تقریباً همه شخصیتهای اصلی در بخشهایی از کتاب داستان را روایت میکنند و به سهم خود آن را جلو میبرند و تنها کسی که هیچ نقطه دیدی در رمان ندارد خود کنت دراکولاست. به همین دلیل توصیفات متفاوتی از این موجود مرموز در کتاب وجود دارد و هر کدام از شخصیتها از منظر خود او را توصیف میکنند. به گمان اکثر شخصیتهای کتاب کنت دراکولا هیولایی ترسناک و خطرناک است که ذاتِ پلیدی دارد. پروفسور ون هلسینگ، دشمن اصلی دراکولا، یکی از معدود افرادی است که تا حدودی متوجه پیچیدگیهای شخصیت هیولا میشود و حتی گاهی به ستایش از کمالات و دانش او میپردازد. در بعضی لحظات داستان نیز بعضی شخصیتها مانند مینا نسبت به دراکولا و تنهاییاش دچار حس ترحم میشوند.
نبرد میان کنت دراکولا و ون هلسینگ در واقع نبرد میان دو نوع درک متفاوت از دانش است. همان نبرد میان جادوی سیاه و جادوی سفید در قرن شانزدهم که در رمان استوکر به شیوهای متفاوت مطرح شده است. دراکولا موجودی اشرافزاده و علاقهمند به علم و کتاب است و نسبت به هیولاهای پبیش از خود به مراتب فرهنگ غنیتری دارد. این فضیلت او در همان بخش اول به وضوح پیداست، زمانی که جاناتان هارکر به قصر او میرود و شاهد رفتار آقامنشانه و برخورد متمدنانه اوست. چیزی که بیشتر از همه نظر هارکر را در قصر به خود جلب میکند کتابخانه بزرگ و کتابهای پرتعداد و متنوع کنت دراکولاست. از طرف دیگر ون هلسینگ هم یک دانشمند تمام عیار است و در چهار رشته مختلف مدرک دکترا دارد. علاوه بر اینها، یکی از ویژگیهای اصلی او گشودگی نسبت به علوم خفیه و غریبه و حتی خرافات برای مقابله با خونآشامهاست. «علم خیر درباره علم شر» که یکی از موتیفهای تکرارشونده در داستانهای فانتزی و گوتیک قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است در اینجا هم تکرار میشود: ون هلسینگ دانشمندی است که از تمامی علوم بهره میگیرد و آنها را در راستای سعادت و نجات بشر به کار میگیرد، در حالی که کنت دراکولا به علم تنها به عنوان وسیله برای تفوق بر دیگران و بقای خودش نگاه میکند.
تقریباٌ همه تاریخنگاران بر سر این نکته اشتراک دارند که ولاد سوم، فرمانروای بیرحم منطقهای که امروز رومانی نام دارد، منبع اصلی الهام استوکر برای خلق شخصیت کنت دراکولاست. البته بجز این، استوکر تحت تأثیر رمانهای گوتیک نویسندگان معاصر خود هم بود و برای آفرینش شخصیتهای کتابش از شخصیتهای موجود در این نوشتهها کمک گرفت. اما نکته جالب و البته مغفول مانده، در مورد استوکر علاقه او به علم جرمشناسی، یکی از علوم پاگرفته و رایج در دوران ویکتوریایی است. بسیاری از ویژگیهای ظاهری و فیزیکی دراکولا به طور مستقیم برگرفته از تحقیقات علمی آن زمان درباره ظاهر مجرمین و نتایج علومی مانند جمجمهشناسی در قرن نوزدهم است. در واقع داستان دراکولا پیوند تناتنگی با اتفاقات دوران نوشته شدن کتاب دارد و حتی ماجرای فیلم هم در همان قرن نوزدهم میگذرد. امری که به هیچوجه در مورد اقتباسهای سینمایی از کتاب صدق نمیکند و بیشتر دراکولاهای سینمایی در گذشته و قرنهای پیشین به تصویر کشیده شدهاند.
آنچه امروز درباره دراکولاها میدانیم تا حد زیادی مدیون رمان برام استوکر است. در این کتاب است که بسیاری از خصلتهای ژنریک شخصیت دراکولا برای اولین بار به صورت یکجا مکتوب شدهاند. دراکولا، همچون خونآشامهای دیگر، قدرتهای فراطبیعی و منحصربفردی دارد. او فرامانروای شب است و در تاریکی میتواند ببیند. میتواند چهره و حتی فیزیک خود را تغییر بدهد و به حیواناتی همچون خفاش یا گرگ و حتی انسانهای دیگر تبدیل شود. توانایی کنترل ذهن قربانیان یکی دیگر از تواناییهای دراکولاست و او میتواند به کمک تلهپاتی، نکرومانسی و هیپنوتیزم از فواصل دور ذهن دیگران را بخواند. بدون شک یکی از بخشهای جذاب کتاب مربوط به رابطه دراکولا با میناست، او میخواهد حرفهای توطئهآمیز دیگران را از درون ذهن مینا بخواند و خود مینا به همین دلیل از اطرافیانش درخواست میکند که برنامهها و نقشههای خود برای نابودی دراکولا را با او در میان نگذارند. از طرف دیگر دراکولا مانند بسیاری از هیولاها ضعفهای مخصوص به خودش را هم دارد. او بدون اینکه دعوت شود نمیتواند به خانه دیگران برود، قادر نیست در جایی جز قلمروی خودش بخوابد و توانایی استفاده از قدرت خود را در طول روز ندارد. آن قسمت از بخش اول کتاب که جاناتان هارکر برای نخستین بار به مرموز و غیرعادی بودن دارکولا پی میبرد جزو خلاقانهترین بخشهای اثر استوکر است: در قصر کنت دراکولا هیچ آینهای وجود ندارد (آینه یکی از دشمنان خونآشامها محسوب میشود) و به همین دلیل هارکر از آینه کوچک خود برای اصلاح صورتش استفاده میکند. در حین اصلاح او با تیغ جایی از گردنش را میبرد و بلافاصله سر و کله دراکولا پیدا میشود، آینه را از دست هارکر میگیرد و دهانش را به زخم خونآلود او نزدیک میکند که ناگهان به خاطر صلیبِ هارکر (صلیب دشمن دیگر هیولاست) عقب رانده میشود. این بدون تردید یکی از درخشانترین صحنههای معرفی یک هیولا در تاریخ ادبیات گوتیک و ترسناک است.
دراکولای برام استوکر در طول این سالها موجب طرح تحلیلها و تفاسیر مختلفی شده است. روانکاوها و روانشناسان شخصیت دراکولا را به عنوان «نهاد» فرویدی دانستهاند و از طرف دیگر به توصیف رابطه متفاوت او با زنان و مردان داستان پرداختهاند. جامعهشناسان نیز از منظرهای متفاوتی به کتاب نزدیک شدهاند. عدهای آن را یک پاسخ به فرایند صنعتیشدن اروپای شمالی و از میان رفتن دوران اشرافیت میدانند، عدهای دیگر به نقش استعمار در اروپای شرقی در خلق کنت دراکولا توجه کردهاند و عدهای دیگر از جمله فرانکو مورتی فضای فیلم را متأثر از سرمایهداری انحصاری آن زمان اروپا میدانند. بعضی از منتقدان نیز نسبت به رمان رویکردی الهیاتی داشتهاند، یعنی شخصیت دراکولا را با شخصیت مسیح مقایسه میکنند و او را تجسد و تکرار مسیح در دوران کفرآمیز و سکولار مدرن میدانند. مسیح شراب را به نشانه خون میخورد در حالی که دراکولا خون را به مثابه خون میخورد. با اینکه هر کدام از این تفاسیر برخورد متفاوتی با متن دارند اما همگی بر این نکته متفوق القولند که دراکولای استوکر یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین کتب نوشته شده در طول تاریخ ادبیات است.



