در چند ماه اخیر، تهدیدات کشورهای اروپایی در خصوص فعالسازی سازوکار ماشه افزایش یافته است؛ این تهدیدات بهویژه از آنجا که موعد پایان فرصت تعیینشده در برجام برای فعالسازی این سازوکار در مهرماه نزدیک میشود، بهطور فزایندهای در حال تکرار هستند.
همه سالهایی که با زندگینامه شهدای دفاع مقدس گذشت، فکر میکردم کمترین وظیفه من این است که اگر در هر شهر و دیاری میهمان میشوم، سری به گلزار شهدا بزنم.
احتمالاً شما هم در جریان جنگ تحمیلی دوازدهروزه متوجه شدهاید که خود یا اطرافیانتان بهطور مداوم اخبار را دنبال میکنید. شاید حتی نیمهشب با چشمانی خوابآلود، گوشی هوشمند خود را روشن کردهاید تا از آخرین تحولات مطلع شوید.
10 سال پیش در چنین روزی بود که خبری مهم از وین اتریش به دنیا مخابره شد؛ ایران در قالب توافقی با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» و موسوم به «برجام» توانست بعد از یک دهه و اندی درگیری و بحران، مسئله هستهای خود را حل کند و بر سر آن و همچنین برداشته شدن تحریمها با اروپا و آمریکا به توافق برسد.
در شیشهای را که باز میکنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم میخورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیشخوان ایستادهاند.
یکی از پرتکرارترین واکنشهای انسانی، «خشم» است و در روزهای بحران، از جمله تجاربِ پرتکرار، خشمی است که گاه بیدلیل یا بیتناسب با موقعیت به نظر میرسد، اما این ظاهر ماجراست!
سلام مادر وَهب! نامهنویسی به زنها آداب خودش را میطلبد. یکبار به مادرم، دوبار به همسرم و دوسهبار به عمههایم نامه نوشتهام. وقتی برای زنهای دوروبرم مینویسم، چندان سخت نمیگیرم به خودم و قلم. هر چه بیاید روی کاغذ، همین میشود نامه.
بعد از سلام و تحیت و آرزوی بهترینها و سرافرازانهترین پیروزیها برای امت اسلام و مردم بزرگ ایران مقتدر و پیشتازان انقلاب و دفاعمقدس و جنگ تحمیلی آمریکا علیه مردم غیرتمند کشورمان، بهخصوص اهالی بزرگ استان اصفهان.
در واپسین روزهای بهار، جنگ سایه سنگین خود را بر میهن ما افکند و چالشهای متعددی را به همراه آورد که لازم است به آنها در زمان آرامش پس از جنگ پرداخته شود.
مطالب زیادی درباره جنگ 12 روزه اخیر بین ایران و اسرئیل نوشته شده که هر کدام از آنها به جنبههایی از این رخداد اشاره داشتهاند. یکی از محوریترین مطالبی که در اینباره بیان شده، مطالبی است که حول وضعیت جامعه و احیای انسجام اجتماعی مطرح شده است.
محرم که میآید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان میدهد؛ میپیچد در رگ و پیام. دست و دلم به کار نمیرود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول میکنم به امان خدا. برای بابا استوری میکنم زمین جای خوبی نبود.
فاصله گرفتنش از من و صدای گریهاش، حتی سی ثانیه هم نشد. یکدفعه صدایش بالا رفت، جیغ کشید: «دستم!»