آرشیو سرویس صفحه آخر
روضه سر صبح
11:05 - 1 خرداد 1403

روضه سر صبح

کاش یک جایی پیدا می‌کردم که سر صبحی روضه بخوانند. از اول صبح تا به حال دارم فکر می‌کنم امروز چکار کنم؟

«سی‌ویک اردیبهشت»
11:02 - 1 خرداد 1403

«سی‌ویک اردیبهشت»

مگر می‌شود چشم پوشید؟ مگر می‌توان ندید؟ مگر می‌توان با انبوهی از بغض جا خوش‌کرده‌درگلو، آب دهان بلعید؟ می‌گویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». می‌گویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»

عاقبت به خیری
10:58 - 1 خرداد 1403

عاقبت به خیری

«با احترام به اطلاع می‌رسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیه‌السلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیس‌جمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»

ز غوغای جهان فارغ
10:46 - 1 خرداد 1403

ز غوغای جهان فارغ

تازه قوه‌قضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی می‌کشیدیم. یک‌جور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریق‌شده را حس می‌کردیم.

برایش همان فاطمه باش
12:27 - 31 اردیبهشت 1403

برایش همان فاطمه باش

شانه‌های افتاده‌اش را هی بالا می‌کشید. مرد بود دیگر؛ نمی‌خواست کسی زاری‌اش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید می‌شد.

آرزو
11:01 - 31 اردیبهشت 1403

آرزو

وقت زیادی نداشت. فردا روز مسابقه بود. از دست خانم پرورشی حسابی کفری بود که خبر مسابقه را دیر به آن‌ها داده بود. تاریخ اعلام مسابقه یک ماه پیش بود؛ اما خانم هفته پیش به آن‌ها خبر داده بود.

رضای من…
11:26 - 30 اردیبهشت 1403

رضای من…

زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

زنبیلی پر از کلمه
11:23 - 30 اردیبهشت 1403

زنبیلی پر از کلمه

صدای نفس‌های عمیقش، گردن شل‌ویک‌وری‌ شده‌ام از بی‌خوابی دیشب را، کِش می‌دهد و از روی صفحه‌ پیامک رفیقم بالا می‌کشد و نگاهم به‌صورت ظریف و تب‌کرده‌اش می‌افتد …

مسجدی که سر نماز جماعت‌هایش دعوا بود
13:29 - 29 اردیبهشت 1403

مسجدی که سر نماز جماعت‌هایش دعوا بود

ده ساله بودم که شناختمشان. با قامت خمیده، خال گوشتی توی صورت، صدایی نرم و مخملی و آرام. بیشتر نمازهای جماعت خانوادگی را توی مسجدی می‌خواندیم که امام جماعتش آیت‌الله بهجت بودند.

یک استکان چای حضرت
13:18 - 29 اردیبهشت 1403

یک استکان چای حضرت

شب بود. باران نم‌نم می‌بارید و قلبم رعدوبرق می‌زد.
خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم!
زل زده بودم به قطرات باران روی شیشه که با نور تابلوی سردر مغازه‌ها، رنگی می‌شدند و نفس‌های به‌شماره‌افتاده‌ام را می‌شمردم.

عصای دست مادر
10:06 - 27 اردیبهشت 1403

عصای دست مادر

دو پر روسری را از پشت گردن رد کرده و بالای سر با گره‌ای محکم کرده‌ام.بعد از دوشب زیر فشار تب چهل درجه، امروز راضی شدم یک استامینوفن ناقابل بخورم. این چندروز هر چه گفتند یک دانه‌اش را بخوری به‌جایی برنمی‌خورد، راضی نشدم. ترس داشتم خوابم ببرد.

برای مادری که مثل باران بارید!
10:00 - 27 اردیبهشت 1403

برای مادری که مثل باران بارید!

باران مثل دم اسب می‌بارید. نیمچه نسیم خنک اردیبهشتی هم می‌آمد و با قطره‌های درشت باران روی صورتم می‌خورد. قرار نبود این ساعت از شب حرم باشیم؛ اما سرماخوردگی همسر و رفتن به دارالشفای امام رضا (ع) مسیرمان را به این سمت کج کرده بود و ما را گذاشته بود صاف وسط صحن انقلاب و در انعکاس زردی گنبد و ایوان طلا، محصور و اسیرمان کرده بود.