استکانهای کمر باریک چای را جلویشان میگیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونههاشان را پس میزنند و چای برمیدارند.
تلویزیون را خاموش میکنم. خسته و کلافهام! از اینکه هر روز خیل عظیم عشاق را میبینم و میدانم که نمیتوانم به آنها بپیوندم؛ از اینکه هر روز یک نفر «حلالمکنید، عازمم» گذاشته و قرار نیست من عازم باشم.
عمود ۸۳۳، موکب نداء الاقصی. قدمهای خستهشان را میبینم که روی صندلی پلاستیکی آرام میگیرند. زن و مرد، بزرگ و کوچک، چشمان بیرمقشان را دوختهاند به تریبون روبهرویشان. عبدالله میکروفن در دست میگیرد.
پیرزن هنوز روی چهارپایه نشسته و چشمبهراه مهمانهای ابوسجاد بود. بهرسم هر سال، از اول تا آخر صفر کارش همین بود.
فرض کن راهیات کنند بدون اینکه از قبل کولهبارت را بسته باشی. فقط از یک تماس تلفنی آغاز شد سفر اربعین امسال؛ اما این بار تنها زیارت هدف نبود.
چشمهایش زلالاند؛ آنقدر که دلت میخواهد ساعتها در آن غرق شوی. زبانش را تا جایی که بیبی یادم داده میفهمم.
با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به طرف موکبهای کنار جاده کج میکند. با چشم دنبال جایی برای نشستن میگردد.
خاطرم هست اولین بار که میخواستم در متوسطه اول تدریس کنم، از طریق استاد عزیزم در همان دوره (که البته آن زمان میگفتند دوره راهنمایی) اقدام کردم.
روز 28 مرداد 1332 یکی از روزهای تاریک و سرنوشتساز تاریخ ایران است. زمانی که آرزوهای یک ملت برای استقلال و آزادی در برابر نقشههای پنهان قدرتهای جهانی فروریخت.
خوشبختانه یا متأسفانه درس انشا از معدود درسهای آموزشوپرورش است که میشود خلاقیت دانشآموزان را با آن کشف کرد.
سنگش را هم ثریا انتخاب کرده بود. توخالی بودن قبر را جز ثریا و پدرش نمیدانستند. وقتی عزیز همانطور بیقرار خودش را انداخت روی عکس اصغر، بیرمق پرسید: «عروس، چرا بیمن پسرم رو خاک کردن؟»
روزی که داشتی ساکدستی کوچک سبزرنگت را میبستی یادت هست؟ دائم تأکید داشتی بارت سبکتر از همیشه باشد.