به گزارش اصفهان زیبا؛ استکانهای کمر باریک چای را جلویشان میگیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونههاشان را پس میزنند و چای برمیدارند.
زیر دیوار پوشیدهشده از پرچم سیاه مینشینم. در نبود پدرشان روضه خانگی راه انداختهایم. زینب از خواب بلند میشود و دستوپایش را میکشد. تلویزیون حرم اباعبدالله را در روز اربعین نشان میدهد. دلم یک زیارت دلسیر میخواهد. سرم را بگذارم روی شانه ضریح و همه دلتنگیهایم را در آغوشش ببارم. با گریه زینب، بلندش میکنم و دوباره روی پاهایم میخوابانمش. نگاهم عکس روی میز کوچک کنار تلویزیون را نشانه میگیرد.
سه روز پیش چمدان کاریاش را برای سفر بستم. دوربینهایش را در جای مخصوصشان قرار دادم و به دستش سپردم. وقتی میخواستم آبی را که درونش گل سرخ ریخته بودم پشت سرش بپاشم، علیرضا و مهدی بغ کرده خودشان را پشت چادرم پنهان کرده بودند. با لبخندی که به رویشان زدم بیرون آمدند و دست کوچکشان را برای پدر تکان دادند. هادی با نگاه پرمهرش به آنها چشم دوخت و گفت: «بابایی این دفعه باید تنها بره کربلا. قول میدم هروقت نینی جدید به دنیا اومد، همهتون رو سال بعد با خودم ببرم.» بعد جلو آمد و انگشت کوچکش را دور انگشتان کوچک بچهها حلقه کرد و دوباره گفت: «عوضش عکسهای قشنگی از حرم تو تلویزیون براتون میفرستم.» چادرم را روی برآمدگی شکمم کشیدم و خیالش را از بابت پسرها راحت کردم. چشمکی به صورتم زد و رفت.
تصویر ضریح از تلویزیون قاب چشمانم را پر میکند. شاید هادی آن را گرفته است. بیهوا دلم میگیرد. اشک جلوی نگاهم پرده میاندازد. کسی قلبم را در مشتش میفشارد. با گوشه روسری نمیرا که از چشمهایم بیرون زده پاک میکنم و راه حیاط را در پیش میگیرم.
دو لنگه در را که باز میکنم، غبار غلیظی جلوی دیدم را میگیرد. دستم را برای کنارزدن دود و غبار در هوا تکان میدهم. یکدفعه همهجا روشن میشود. پاهای برهنهام روی سنگهای مرمر سفید قرار میگیرند. از دو طرف مسیر نخلهای زیادی قد کشیدهاند. روبهرویم گنبدی به طلایی خورشید میدرخشد. بوی سیب میآید.



