گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیدهاند. انگار افتاده به دام بیابانی بیآب و علف. واژههایش سرگردانند و حیران. اشکهایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش.
«داغ روی داغ»! باد، پرده را میرقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکتهای رنگ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن میریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی».
فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان». همان مدرسهای که با قصّههای مجید، اسمش سرزبانها آمد و ماندگار شد!
دو سه سالی است که در حوزه پایداری و هشت سال جنگ تحمیلی، تمرکز کردهام روی اتفاقاتی که در دل شهرها شکل میگرفته و مکانهایی که بهنوعی مرکز و نقطه ثقل این اتفاقات بودهاند.
ذهنتان راه دور نرود، دو عنوان بالا، اسم کتاب هستند. یاد دوران کرونا بخیر. همان روزها که از پَسِ محدودیتها، خلاقیتمان گُل کرده بود و «هایکو کتاب» تولید میکردیم.
صبح یکشنبه؛ بیست و پنجم خرداد بود که خبر حمله موشکی اسرائیل به خیابان امام خمینی اصفهان در رسانهها منتشر شد؛ انفجار در سولهای در مجاورت شهر فرش!
نشانهها گاهی آمدهاند تا چند قدم جلوتر را نشانمان بدهند؛ گاهی آمدهاند لحظاتی سخت را به باوری شیرین بدل کنند؛ نشانهها گاهی آمدهاند دلی را قوت دهند، و قلب مضطری را آرام کنند.
خیلیها حاج «مهدی منصوری «را در قامت یک ذاکر اهلبیت میشناسند؛ مردی که سالهاست حنجرهاش را برای امام حسین (ع) و فرزندانش وقف کرده است. میگوید پسربچهای هشتساله بودم که بلندگو به دست گرفتم؛ آنهم به واسطه پدربزرگی که خادم مسجد جامع ابوطالب در خیابان ابن سینای اصفهان بود.
سایههای غروب دهم تیرماه آرامآرام روی دیوارها میخزد و من برای دیدار و گفتوگو با پدر و مادر شهید حامد مشکاتی وارد کوچه ۲۷ و سپس خانهشان میشوم. پرچمهای اباعبدالله الحسین(ع) و حجله قرمزرنگ با عکس بزرگی از شهید و عکس کوچکتری از عموی شهیدش، در میانه حیاط جلب توجه میکند.
من عاشق جلوتر از زمان و مکان بودنم. عاشق رفتن به 30، 40 سال آینده. یک وقتهایی پا را فراتر میگذارم و به زمانی فکر میکنم که هیچ کدام از ماهایی که الان هستیم، نیستیم.
هُرم آفتابِ سرظهرِ آخرین روزِ بهار خیمه زده روی ماشین، روی سَرَم… و داغیِ آن نشسته روی تن گوشی، توی دستم….! قرارمان ساعت دوازده ظهر است؛ در یکی از خیابانهای حوالی جاده دولتآباد.
نگار یک سد محکم گذاشتهاند جلوی کلمههایم. واژههایم دلودماغ ندارند. پشت چراغقرمز، چشمهایم قرمز میشود. گره میافتد بین ابروهایم، چراغ که سبز میشود یادم میرود باید حرکت کنم.