از همان کودکی معجزهها دنبالش میکردند؛ از شفای معجزهآسا در مسجد تا خوابهای نورانی. مردی که آشپزی را نه در دیگها، که در دلها یاد گرفته بود. داستانِ این خانه، داستان مردی است که نامش «ابوالفضل» بود و زندگیاش پر از فروتنی، محبت، ایمان و لبخندهایی که حتی در ۱۰ دقیقهی آخر زندگیاش هم ثبت شدند.
ریاست جمهور محترم جمهوری اسلامی ایران، جناب آقای دکتر پزشکیان سلام علیکم؛ لطفا از رئیس جمهور مصر و از ظرفیت سازمان ملل و شورای امنیت نامحترم همین امروز بخواهید هرطورشده است مرز مشترک با غزه را برای رساندن آب و غذا و دارو باز کنند
این روزها همه جا پر شده از نام «غزه»…! فرقی ندارد در اینستاگرام و توییتر پرسه بزنی یا بیرون آن تا شاهد جنایت دیگری از حقارتی به نام اسرائیل باشی. این روزها موضوع غزه، موضوعی فراتر از یک جنگ صرفا نظامی شده است.
«مینا معینی»؛ معلم شهید مجتبی شریفی است؛ آموزگار پایه سوم که سال گذشته به صورت رسمی وارد حرفه معلمی و آموزش و پرورش شده است و البته آنطور که میگوید سالها به صورت جهادی، تجربه کار معلمی را دارد.
گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیدهاند. انگار افتاده به دام بیابانی بیآب و علف. واژههایش سرگردانند و حیران. اشکهایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش.
«داغ روی داغ»! باد، پرده را میرقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکتهای رنگ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن میریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی».
فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان». همان مدرسهای که با قصّههای مجید، اسمش سرزبانها آمد و ماندگار شد!
دو سه سالی است که در حوزه پایداری و هشت سال جنگ تحمیلی، تمرکز کردهام روی اتفاقاتی که در دل شهرها شکل میگرفته و مکانهایی که بهنوعی مرکز و نقطه ثقل این اتفاقات بودهاند.
ذهنتان راه دور نرود، دو عنوان بالا، اسم کتاب هستند. یاد دوران کرونا بخیر. همان روزها که از پَسِ محدودیتها، خلاقیتمان گُل کرده بود و «هایکو کتاب» تولید میکردیم.
صبح یکشنبه؛ بیست و پنجم خرداد بود که خبر حمله موشکی اسرائیل به خیابان امام خمینی اصفهان در رسانهها منتشر شد؛ انفجار در سولهای در مجاورت شهر فرش!
نشانهها گاهی آمدهاند تا چند قدم جلوتر را نشانمان بدهند؛ گاهی آمدهاند لحظاتی سخت را به باوری شیرین بدل کنند؛ نشانهها گاهی آمدهاند دلی را قوت دهند، و قلب مضطری را آرام کنند.
خیلیها حاج «مهدی منصوری «را در قامت یک ذاکر اهلبیت میشناسند؛ مردی که سالهاست حنجرهاش را برای امام حسین (ع) و فرزندانش وقف کرده است. میگوید پسربچهای هشتساله بودم که بلندگو به دست گرفتم؛ آنهم به واسطه پدربزرگی که خادم مسجد جامع ابوطالب در خیابان ابن سینای اصفهان بود.