عشق در جانش رخنه کرده بود که ایمان از چشمهایش میبارید. حیای نگاهش پر از آرامش بود، پر از امیدواری… درد را باید تسکین میداد… درد را باید قرار میداد…!
در روزگاری که جنگ، سایهاش را بر جان و دل مردم ایران گسترده بود، زنانی بودند که بیادعا، بیتوقع و با تمام وجود پا به میدان خدمت گذاشتند.
در میان هزاران برگ از تاریخ دفاع مقدس، هنوز هم صفحاتی هستند که کمتر ورق خوردهاند؛ صفحاتی تلخ، پر از درد، اما سرشار از حقیقت. کتاب «آبشت» یکی از همین برگهای کمتر دیدهشده است؛ روایتی جسورانه و بیپرده از آنچه در اردوگاههای اسارت بر آزادگان ایرانی گذشت.
در قلب اصفهان، جایی هست که نامش با خاطره، ایمان و ایثار گره خورده؛ محلهای قدیمی به نام دردشت. کوچهپسکوچههایش هنوز بوی روزهای انقلاب را میدهند و دیوارهایش خاطره شبهای بمباران را در خود دارند.
آرام نشسته. نه بغض دارد، نه فریاد. صدایش اما لایهلایه است؛ ترکیبی از دلتنگی و افتخار، وقتی از پدر میگوید، از نبودنهایش، از ذوق شاعری و شعرهای آیینیاش، از حساسیتش به درس و مدرسه بچهها، از آن شبهای بیخبری در حرم امام رضا(ع)، گویی دارد از قهرمانی حرف میزند که در خانه قافیه میچید و در میدان جنگ استراتژی مینوشت.
کتاب «قمر بانو» حاصل قلم مشترک فضلالله صابری (صابر) و رضا اعظمیان جزی، اثری است که از دل خاطرات و روایتهای ناب دوران دفاع مقدس زاده شده است.
فقط شش ماه از جنگ گذشته بود که «قمر یزدانی» معروف به «حَج قمر» سور و سات یک نانوایی را در شهر گز راه انداخت و تنورش را فقط و فقط برای بچه رزمندهها گرم کرد.
«سرو در قاب»؛ عنوان نمایشگاهی است که این روزها در حوزه هنری اصفهان چراغش روشن است و در سه گالری آن، «مرتضی اکبری»؛ عکاس جنگ اصفهانی، پرترههایی از مادران شهدا را که در سالهای بعد از جنگ در قاب دوربینش جای گرفته، به نمایش گذاشته است.
«جایزه ادبی یوسف» یکی از مهمترین رویدادهای فرهنگی در حوزه ادبیات پایداری و دفاعمقدس در ایران است. این جایزه با هدف پاسداشت رشادتها و انتقال مفاهیم مقاومت و ایثار از طریق داستان کوتاه برگزار میشود.
صدای آژیر قرمز به گوش میرسد؛ هشداری از اعماق جنگی ناخواسته که بر کشورمان ایران تحمیل شده بود. «توجه! توجه! صدایی که هم اکنون میشنوید، اعلام خطر یا وضعیت قرمز است.
توی همه این سالهایی که دارم چنگ میزنم به خاطرههای آدمهای جنگرفته اصفهانی و کنکاش میکنم همه آن سالها و قصههایش را، یکبار هم اسمش را نشنیدم.
رفاقتمان برمیگردد به 40 سال پیش؛ درست از روزهای دفاعمقدس. اوج آشنایی ما از لشکر امامحسین(ع) شروع شد؛ روزهایی که حاجعلی خودش را از کردستان و مقابله با گروههای تجزیهطلب و ضدانقلاب رساند به جبهه.