در ایران پاییز فصل آغاز سال تحصیلی است. سال 1359 در عراق، رئیسجمهوری حاکم بود که برای شروع پاییز برنامههای دیگری داشت و پاییز را فصل آغاز جنگی خونین انتخاب کرده بود. صدام روز شروع جنگ را روز «صاعقه» و نام جنگ را «قادسیه» و خود را «سردار قادسیه» نامیده بود.
او را با چفیه فلسطینی قرمز رنگش می شناسیم. مردی با چشمانی سیاه و بسیار نافذ. چهرهای پر از معما، شخصیتی ناشناخته و البته بسیار دوستداشتنی با هالهای از رمز و راز. شچهرهای ناشناس که او را تبدیل کرده به صدای مقاومت.
بیش از 24 هزار شهید در جنگ تحمیلی هشت ساله و 107 شهید منتسب به اصفهان در جنگ 12 روزه آماری است که سرپرست بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان از آن خبر میدهد.
«اصفهان در دفاع مقدس» نام کانالی است که این روزها در فضای مجازی ویژه در شبکه پیامرسان ایتا، مشغول به فعالیت است.
اصفهان؛ هفته گذشته میزبان معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران بود. سفری یک روزه که در دومین روز از هفته دولت و با اهداف و برنامههای مشخصی صورت گرفت.
یک پرواز؛ دو سرنوشت! «دو» تا میآیند و «یکی» میرود. پدر و مادر از «حج» و حامد شاید به «کربلا»…! این حکایتِ این روزهای خانهای در دلِ یکی از خیابانهای اصفهان است.
به وقت تقویم ما، دو روز از اربعین سال صفرچهار، گذشت. اربعین، ما را میرساند به قصههای مشایه. به جستجو برای رسیدن به کربلا، به کمال، به اینکه باید راه را تا انتها رفت، به اینکه در سمت درست ایستادهایم، به همقدم شدن برای رسیدن به یک هدف واحد، برای رسیدن به نور به حسین علیهالسلام.
فیلم را توی گوشی باز میکنم! صدای مملو از خوشحالی بچهها توی هم پیچیده است…! «ده»، «نه»، «هشت»، «هفت»….، به «یک» که میرسند، یکی آن دور و بر، توی آن شلوغی میزند سرشانه فاطمه و یادش میآورد که: «آرزو، آروز، آرزو کن فاطمه…» و به اندازه یک چشم برهم زدن، فاطمه آرزوهایش را توی دلش ردیف و شمع تولد سیزده سالگیاش را فوت میکند.
نقطه آشناییام با «رضا معراج» در اینستاگرام است و دلیلش عکسهایی که هر روز رگباری توی صفحهاش استوری میکند و بر روی هرکدام از آنها چندخطی مینویسد.
از همان روزی که در مسجد محله، غنچههای یاس را توی کفش همسرش گذاشت تا شبی که با پهپاد دشمن، پیکرش را تکه تکه کردند – محمود محسنی همیشه یک چیز را تقسیم میکرد: عشق. عشق به دخترانی که برایشان هندوانه را به شکل ماهی میبرید، عشق به همسری که با او سحریهای شب قدر را میچید.
«آنها با قدوقوارههای کوچکشان التماس میکردند و ما انگشتبهدهان، فقط نگاهشان میکردیم. آنها التماس میکردند که بگذارید ما برویم از اسلام دفاع کنیم و ما…»؛ این بخشی از گفتههای مردی است که روزی در قامت مربی، به نیروهای داوطلب اعزام به جبهه آموزش نظامی میداده است.
دوم مرداد، شصت و ششمین سالروز زمینی شدن یک مرد آسمانی بود. دقایقی قبل از مغرب با قرائت زیارت عاشورا برنامه شروع و رزق کوتاه اما پر فیض روضه هم چاشنی کار شد.