پیکر مطهر شهدای حادثه تروریستی ۲۵ آبان ماه خانه اصفهان شهید سرهنگ اسماعیل چراغی، شهید محمد حسین کریمی و شهید محسن حمیدی صبح امروز از میدان بزرگمهر اصفهان به سمت گلستان شهدا بر روی دستان مردم قدرشناس اصفهان تشییع شدند.
پیکر مطهر شهدای حادثه تروریستی ۲۵ آبان ماه خانه اصفهان شهید سرهنگ اسماعیل چراغی، شهید محمد حسین کریمی و شهید محسن حمیدی صبح امروز از میدان بزرگمهر اصفهان به سمت گلستان شهدا بر روی دستان مردم قدرشناس اصفهان تشییع شدند.
شهید «مهرداد عزیزاللهی» 11 سال بیشتر نداشت که تصمیم گرفت به جبهه برود و دنباله رو برادران رزمندهاش باشد، درست همانگونه که خودش در مصاحبه با خبرنگار جبهه گفته بود، بنابراین در شناسنامهاش دست برد و راهی میدان جنگ شد. او پس از مدت کوتاهی که از ابتدای اعزامش به جبهه کردستان میگذشت تقاضای اعزام به جبهه جنوب را کرد و به خاطر شجاعت و اصراری که داشت عاقبت با اعزامش به جنوب کشور موافقت شد. زمانی که گامهای کوچک اما استوارش به خاک جنوب رسید، وارد گردان تخریب شد و با فراگیری آموزشهای لازم در زمانی اندک، توانست با وجود جثه ظریف و دقت نظرش به خنثی سازی بسیاری از مینها بپردازد.
به حساب تقویم حالا چهل سال از آن روز میگذرد؛ از بیست و پنجم آبان شصت و یک سردی که، مردم گرمش کردند. همان روزی که شهراز گامهای پیر و جوانش لرزید اما قامت خم نکرد. استوارِ استوار، صبحش را از میدان امام آغاز و به غروب گلستان شهدا رساند. به زبان آسان بود؛ تشییع 370 شهید؛ اما همین امروز یعنی بیست و پنجم آبان چهار صدویک هم که روایتش میکنیم باید بگوییم خدا به داد دل پدران و مادرانشان برسد! پدران و مادرانی که حالا خیلیهایشان در آغوش خاک خفتهاند! چهل سال پیش بود اما کم نیستند آدمهایی که هنوز آن روز را، خوب به خاطر دارند. آدمهایی که از حماسه و ایثاری که به چشم دیدند، ساعتها حرف برای گفتن و روایت کردن دارند. صدای امروز این آدمها را باید شنید؛ صدای همانهایی که به هر گوشه 25 آبان سال شصت و یکش، سرک بکشی، روایتی را به خاطر میآورند و قصهای را از ذهن میگذرانند و داستانش را بازگو میکنند. صدای آدمهایی که با این شهدا زیستهاند، صدای آنهایی که در هوای آن روز نفسی تازه کردند، صدای دانش آموزانش را، صدای زنان و مردان و جوانان و نوجوانانش را…..! ما به سراغ برخی از این آدمها رفتهایم تا راوی روایتهای آنها باشیم؛ تا هر کدام از دریچه نگاه خود، حماسه آن روز را برای ما خلق مجدد کنند.
«گل سرخ و سپیدم کی میایی؛ کی میایی!» این را از زبان مادری میشنوم که یک ماه پیش بعد از سی و پنج سال چشم انتظاری، تابوت فرزندش را با چند تکه استخوان به جامانده از پیکرش در خاک عراق برایش آوردند، اما او هنوز با صلابت میگوید؛ «حبیبِ من، زنده است و انشالله با زن و بچههایش برمیگردد!»
«شهید حبیب الله اعرابی»؛ بعد از عملیات طلاییه، به عنوان امدادگر وارد بهداری لشکر امام حسین (ع) شد.