زینب گلستانی
رهبر عالی‌مقام، تشکر از انتقام
۱۲:۴۸ - شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۳
در حاشیه گردهمایی مردمی برای حمایت از عملیات موشکی وعده صادق ۲، میدان امام(ره) اصفهان

رهبر عالی‌مقام، تشکر از انتقام

از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجم. با اینکه دیشب تا صبح زل زده بودم به شبکه خبر و با دوستانم در فضای مجازی داستانک می‌نوشتیم تا ما هم سهمی در این غرور ملی داشته باشیم …

فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه
۱۱:۵۸ - یکشنبه ۱ مهر ۱۴۰۳
روایتی داستانی از اول مهر یک تازه مدرسه‌ای:

فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه

فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم …

نقاش
۱۱:۳۶ - یکشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۳

نقاش

می‌پرسند: این ترک‌های روی آب برای چیست؟

کوچه‌های بدون بچه
۱۲:۵۹ - شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳

کوچه‌های بدون بچه

آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتب‌کردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشسته‌ام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم.

حاج‌آقا! هارداسان؟!
۱۱:۵۸ - چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳

حاج‌آقا! هارداسان؟!

حاج‌آقا!هارداسان؟! من از هجوم ابرهای سیل‌آسا باید می‌فهمیدم! ناباورانه قلم در دست می‌گیرم؛ اما واژه‌ها هم بغض کرده‌اند و نوشته نمی‌شوند.

سلام بر ابراهیم
۱۱:۰۰ - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
در حاشیه مراسم بزرگداشت رئیس‌جمهور ِشهید و هیئت همراه در گلزار شهدای اصفهان

سلام بر ابراهیم

تکه‌های نبات و شکلات را در پاکت‌های پلاستیکی بسته‌بندی می‌کنم و زیر لب امام رضا علیه‌السلام را صدا می‌زنم. نیت کرده‌ام فردا بسته‌ها را به گلزار شهدا ببرم و بین مردم پخش کنم. تلفن زنگ می‌خورد: الو کجایی؟ تلویزیون را روشن کن شبکه خبر.

یک استکان چای حضرت
۱۳:۱۸ - شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

یک استکان چای حضرت

شب بود. باران نم‌نم می‌بارید و قلبم رعدوبرق می‌زد.
خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم!
زل زده بودم به قطرات باران روی شیشه که با نور تابلوی سردر مغازه‌ها، رنگی می‌شدند و نفس‌های به‌شماره‌افتاده‌ام را می‌شمردم.

بازگشت لاله‌های خونین
۱۲:۰۷ - یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
در حاشیه مراسم خاک‌سپاری شهدا، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳، اصفهان

بازگشت لاله‌های خونین

از جدول‌های کنار خیابان گوشه دنجی زیر سایه درخت پیدا می‌کنم و می‌نشینم و به کف خیابان خیره می‌شوم. شنیده‌ام کف خیابان‌ها اتفاق‌های مهمی را رقم می‌زنند. جمعیت قدم‌زنان می‌آیند. پیرترها کم‌طاقت‌ترند، زودتر آمده‌اند و روی نیمکت‌های چوبی نشسته‌اند. هرچه به ساعت ۹ نزدیک‌تر می‌شویم، جمعیت بیشتر شده و جوان‌ها پرتعدادتر می‌شوند.

بوی ماه مهر
۱۴:۵۴ - یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲

بوی ماه مهر

احمد نگاه کن! بالاخره دفتر نقاشی‌ام را پیدا کردم. تازه دیگه دستمم درد نمی‌کنه؛ خوب شده. پاشو دیگه. چرا نشستی؟! می‌خوام زودتر برسیم خونه و نقاشی‌ام رو به مامان نشون بدم.

گل نرگس
۱۱:۱۹ - شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

گل نرگس

کودک فلسطینی گفت: گُل نرگس! اون در راهه، به‌زودی می‌رسه و زمین دوباره سبز می‌شه… اللهم عجل لولیک الفرج

انتفاضه‌نگار
۱۲:۱۴ - چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

انتفاضه‌نگار

بچه‌ها مشت‌های گره‌کرده‌یشان را جلو بردند. سربازها گلنگدن تفنگ را به عقب. فردا همه روزنامه‌ها از انتفاضه می‌گفتند…

به وقت خروش
۱۲:۵۴ - پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲

به وقت خروش

به آرزوهایم می‌اندیشم، به آرزوهای دوستم، به آرزوی آن پسر بچه در حرم شاه عبدالعظیم حسنی؛ خانه‌ای بزرگ می‌خواست آنقدر بزرگ که خودش و پدر و مادرش و تمام دوستانش آنجا دور هم جمع شوند.