چشمهایم پف کرده بودند و صورتم ورم کرده و نم ته چشمانم انگار همانجا جا خوش کرده بود. چند ساعتی بود روی پلههای صحن نشسته بودم.
به چشمهای ساره نگاه کردم، قرمز بودند و متورم، شبیه دماغ کشیدهاش که حالا توی سرخی صورتش یکجوری برجستهتر شده بودند و معصومیت خاصی در کنار روسری مشکی به او داده بود.