آسیه یک دستش را به کمرش زده و با دست دیگرش، هم نردهها را گرفته بود و هم گوشه چادرش را. بااحتیاط از پلهها پایین میآمد. صورتش خیس عرق بود. رنگش سفید سفید شده بود. مشخص بود خیلی درد دارد. بعد از هر دوسه پله میایستاد و نفسی تازه میکرد. با هم پلهها را آرام پایین آمدیم.