قصههایش تمامی ندارد. جملهای میگویم؛ حتی کلمهای، سرریز خاطرهای میشود و زمان و مکان به طرزی غریب در محضرش بیمعنی. نقلها دارد که بگوید؛ از تجربه پذیرش اولین مسئولیتهای اجتماعی به یمن فعالیت در رسد پیشاهنگی تا کشف لذت انجام اولین کمک داوطلبانه در 14سالگی در زلزله گناباد و نخستین مسافرت مستقل عمرش. از آمدن «پابهپای زایندهرود» که اولبار هوایش در نوجوانی طوری افتاد توی سرش تا موتورسیکلت پدر را بردارد و تکوتنها بزند به دل جاده، فقط برای اینکه بفهمد گاوخونی کجاست؟ و اولین جرقههای دلسپردن به کتاب با الکساندر دوما و سهتفنگدارش تا پناهبردن به کتابخانه فرهنگ در ضلع جنوبغربی مدرسه چهارباغ در دهه 40 و زندگی در هوای صمد بهرنگی و علیاشرف درویشیان و بعدها چشیدن طعم کتابداری روستایی.