عید که میشود، نفسهای بهار بوی جان میدهد و دستهای شاخهها با سبدی از شکوفه به استقبالت میآیند.
یک محقق و نویسنده حوزه تاریخ شفاهی دفاع مقدس اظهار کرد: صحبتم را با جملهای از آقای علیرضا کمری، نویسنده و پژوهشگر حوزه دفاع مقدس شروع میکنم.
کتاب «جانباز» را که میخوانی، در بخشهایی به خاطرههای ترویج کتابخوانی شهید میرسی؛ آنجاکه اصغر عبداللهی نزدیک به 15 سال پیش دو غرفه کتاب امانتی در گوشهای از مسجد برپا میکند و روی آن مینویسد …
بیروت بالاخره ازدستدادنِ رهبر شهید حور زبالله خود را باکرد؛ مرد بزرگی که از عروجش فقط پنجماه میگذرد؛ اما در چندماه گذشته، هروقت سخن از شهادتش میشد، اخم آدمها میرفت توی هم که سید برمیگردد.
وقتی صحبت از برادر شهیدش، اصغر کرمی میشود بهغیراز خوبی و خوشاخلاقی برادر چیزی به یادش نمیآید. میگوید برادرم همه کارهایش خوب بود و من را خیلی دوست داشت.
مسجدی را در اصفهان تصور کنید که انتشارات کتاب و جزوه دارد و با تیراژهای 20 هزار و 50 هزار جزوات خود را در یک شبکه وسیع توزیع به سراسر کشور پست میکند …
صدای رجزخوانی «اسمع اسمع یا صهیون» از فاصله دورتری از ورودی گلستانشهدای اصفهان به گوش میرسد. مصرع بعد را زمزمه میکنم: «لشکریان حزبالله ماشاءالله/ سربازان روحالله نصر من الله».
صفحه گوشی روشن شد و پشتبندش هشدار قبل از اذان که الله الله الله، طنین انداخت توی اتاق. ساعت هفت قرار داشتم و باید مطمئن میشدم که دقیقه ۹۰ لغو نشده باشد.
« [حاج احمد کاظمی میگفت: اول خودتان را آماده کنید. خودتان را آماده بکنید یعنی چی؟ یعنی یک شهید خرازی باشید، یعنی یک شهید باکری باشید. دلتان را گرفتار این پیچ و خم دنیا نکنید. این پیچ و خم دنیا انسان را به باتلاق میبرد و گرفتار میکند. از آن هم نمیشود نجات پیدا کرد.]»
ذکر میپیچد توی لبهایش، دعا رخنه میکند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا میکند در دلش و راه میرساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.
اسم روستای درهبید را از چند سال پیش شنیده بودم، اسمی که تنها با یک تکجمله و دقایقی از مستند روایت فتح شهید آوینی برایم یادآوری میشد.
آذرماه بود که چشممان به بنرهایی در سطح شهر با عنوان «24هزار و من» افتاد و توجهها را به خود جلب کرد.