دفاع مقدس
فرهنگ؛ میدان امروز ایثارگری
۰۹:۴۹ - سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۲
مروری بر فعالیت‌های مسجد ملک با محوریت شهید اصغر عبداللهی:

فرهنگ؛ میدان امروز ایثارگری

همه‌ ما با شنیدن آوای جنگ به یاد تفنگ، خمپاره، حمله و هجوم و مفاهیمی چنین سخت و سرد می‌افتیم؛ اما جنگ تنها به این میدان عینی و ملموس محدود نمی‌شود.

هنوز خیلی‌ها از رفتنت خبر ندارند!
۱۶:۴۱ - شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲

هنوز خیلی‌ها از رفتنت خبر ندارند!

شاه‌نظری شانزده‌ساله بود که در والفجر مقدماتی، پایش روی مین می‌رود و نقطه دردهایش درست از 21 بهمن 61 شروع می‌شود؛ همان جانبازی که می‌گفت: «توی همه این سال‌ها شبی را به یاد ندارم که آسوده خوابیده باشم و صبح آسوده بیدار شده باشم.»

«به ‌نام شهید» باید به یک پویش ملی تبدیل شود
۰۸:۳۷ - شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲
شهروندان اصفهانی از شهدای دفاع‌مقدس می‌گویند:

«به ‌نام شهید» باید به یک پویش ملی تبدیل شود

پویش «به نام شهید» با هدف مشارکت شهروندان در تکمیل تابلوهای مزین به تمثال شهدا در معابر شهر اصفهان، پنجشنبه، هجدهم آبان، با حضور خانواده‌های معظم شهدا، رزمندگان هشت سال دفاع‌مقدس، جانبازان، مردم اصفهان و جمعی از مدیران شهری اصفهان به‌صورت رسمی آغازبه‌کار کرد.

آدم‌های بدون‌فیلتر!
۱۲:۲۴ - شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

آدم‌های بدون‌فیلتر!

غیرت داشتند. سن‌وسال بهانه بود. آن‌ها فهمیده بودند مدرسه و کلاس درسشان، همان جبهه است؛ برای همین پشت سنگرنشستن را به پشت نیمکت‌نشستن ترجیح داده بودند.

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!
۱۲:۰۹ - شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲
گزارشی از اولین هنرستان اصفهان فعال در جبهه و پشت‌جبهه؛ «هنرستان ابوذر»:

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!

مهندس اصغر شریفی‌پور مدیر سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ هنرستان ابوذر بوده است، مدیری که در طول سال‌های جنگ تحمیلی کنار دانش‌آموزانش مانده، با آن‌ها جبهه رفته، با آن‌ها در عملیات شرکت کرده، با آن‌ها پای تابوت دانش‌آموزان شهید هنرستان گریه کرده و خودش هم مجروح شده است.

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!
۱۱:۱۱ - شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!

نمی‌دانم… نمی‌دانم تک‌تک حرف‌های امروزم در قدوقواره ذهن کم‌وبیش بی‌قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم‌الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان…

بچه‌زرنگ!
۱۰:۱۸ - شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲
رودررو با برادر شهید «احمدرضا ربانی»؛ اولین شهید دانش‌آموز اصفهان:

بچه‌زرنگ!

خبرنگار روزنامه اطلاعات که آن لحظه در منطقه حضورداشته است، خبر شهادت احمدرضا را این‌طور می‌نویسد: «وقتی این جوان تیر خورد و افتاد، سرش را روی زانویم گذاشتم. جمله‌ای که او در لحظه‌های پایانی زندگی‌اش گفت، این بود: «من خدا را دیدم… .»

آتش جنگ!
۱۴:۱۳ - شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۲
از شهریور 1359 تا شهریور 1360 چه گذشت؟

آتش جنگ!

ارتش بعث کیلومترها در خاک ایران پیشروی کرد و بعد پیشنهاد آتش‌بس داد. ایرانی‌ها نپذیرفتند و گفتند تا زمانی که ارتش دشمن در خاکشان باشد، می‌جنگند. آزادی زمین‌های اشغالی بسیار سخت می‌نمود.

«شب‌های جمعه، تکیه شهدا یادت نره»!
۱۰:۵۳ - شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۲
مروری بر زندگی شهید «حسین قصاب» به روایت مادرش:

«شب‌های جمعه، تکیه شهدا یادت نره»!

«در رو که باز کردم سراغ تو رو گرفت. چرا این هفته نیومده سر خاک من؟ مامان کجاس؟» گفتم: «یه ماچ بده تا بگم!» صورتش را جلو آورد. نمی‌دانم صورتش را بوسیدم یا نه؛ اما همین که گفتم تکیه شهدا دیگر حسین را جلوی رویم ندیدم.

هشت سال جنگ با سلاح «همدلی»!
۱۴:۴۸ - چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۲
روایتی از تأسیس ستاد پشتیبانی جنگ در دانشگاه اصفهان:

هشت سال جنگ با سلاح «همدلی»!

همه ما جنگ را خوب می‌شناسیم. جنگ برایمان یعنی گلوله و آتش؛ یعنی خرابی و آوارگی؛ یعنی داغ آدم‌هایی که دوستشان داریم: برادر، پدر، فرزند، همسر و رفیق.

یکی بود؛ یکی نبود!
۱۴:۰۰ - چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۲
داستان‌هایی واقعی از روزهای همدلی:

یکی بود؛ یکی نبود!

ده تا لباس دوخته بود، ده تا با اندازه‌های مختلف. توی ذهنش هر ده رزمنده را تصور کرده بود که یکی‌شان، نسبتا قدبلند و آن دیگری، چاق و دیگری، متوسط و… بود. هرچه پارچه داشت، هی دوخت و دوخت.

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!
۱۳:۴۷ - چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۲

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!

ترس را ریختیم دور. دست‌هایمان به هم رسید. قلب‌هایمان در هم گره خورد. صدایمان یکی شد و حرف‌هایمان مشترک. زن و مرد و بزرگ و کوچک هم نداشت. شدیم یک پیکر و یک واحد و قطع کردیم هر دستی را که دست‌درازی کرده بود به مشتی از خاک سرزمینمان.