جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمیزند. اصلیترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدمها فرود میآید.
پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار میکند. نزدیکش مینشینم. ظرف دمنوشش را کنارش میگذارم و میپرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند میکند، دستی توی موهای جوگندمیاش فرومیبرد و نفسش را پرصدا بیرون میدهد. میدانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟
نماز مغرب و عشا را در مسجدِ نزدیک به قطعههای تازه میخوانم؛ همان جایی که احتمالا تا چند وقتِ دیگر، برای توسعه گلستان شهدا تخریب میشود. باران میبارد و تمام مدتی که توی مسجد هستم، صدای شرشرِ باران از ناودانِ مسجد به گوش میرسد.
ساعت از دوازده شب گذشته است. زن پتو پیچ روی صندلی، مقابل قبرِ پسرِ جوانی نشسته. سرش کج شده، رنگ به رخ ندارد و چشم هاش گود افتاده. ترکیب همهی اینها با هم یعنی؛ پسرِ جوانی که زیر خروارها خاک خفته با این زن ارتباط نزدیک داشته.
زن سر از سجده روی مزار فرزندش بلند کرد. دستش را بالا برد و پهنه وسیع و خالیای را که به گلستان شهدا اضافه شده بود، نشان داد. با صدایی گرفته گفت: «ببین مامان، اینجاها همهش چراغ روشنه. نترسی ها!»
43 سال پیش، در روزهایی که اصفهان فرزندان خود را تقدیم جبهههای حق علیه باطل میکرد توجه مردم بیش از همیشه به جغرافیایی معنوی جلب شدهبود: جغرافیایی به نام گلستان شهدا.
«ولله من اگر چارهای داشتم قیمتا رو بالا نمیبردم، اما اگه بالا نبرم پول مواد اولیه هم در نمیاد با این وضعیت. خودتون که میدونید با این بازار، کار تولیدی کردن الان سختترین کاره تو این مملکت.»
ساعت ۷ صبح بود و بحث بر سرِ اینکه چگونه کتابهای بچههایمان را سالم نگهداریم. مریم از تجربیات خودش میگفت؛ از اینکه چقدر جلد کردن، فنر کردن و کلا مراقبت از کتابهای بچهها لازم و حتی ضروری است.
هنوز دو هفته از بارداری دومم نگذشته بود که کرونا خودش را آوار کرد روی زندگیمان. چتر باز کرد و فرود آمد و لولید بین آدمهایی که فکر میکردند کرونا یک بیماری است که با خوردن سوپِ خفاش گریبانِ آدم را میگیرد.
خیاطها اگر از صبورترین آدمهای روی زمین نباشند، باحوصلهترینشان حتما هستند. نمیدانم خیاطی آنها را آرام کرده یا آدمهای آرام به سمت خیاطی میروند.
مادرم همانطور که سبزی قورمه را توی قابلمه تفت میدهد با صدایی بلند، طوریکه صدایش سرم را از توی گوشی بیرون بکشد، میگوید: «حالا من که درست میکنم برات. ولی خودتم یاد بگیر، خوب نیست زن بلد نباشه سبزی خورشتی درست کنه»
وقتی پسر اولم را باردار شدم به طرز احمقانهای دنبال خرید یک سیسمونی خاص بودم. انگار با خودم عهد کرده بودم تا جایی که جان در بدن دارم، توی خیابانهای فلسطین و عبدالرزاق و مراکز خرید بچرخم تا بتوانم جدیدترین محصولات کودک را بخرم.