اگر خوب گوش کنی صدای بیبی لوعه را میشنوی که برای رزمندهها شعر میخواند و به آنها روحیه میدهد، لباسهایشان را میشوید و برایشان غذا میپزد. بیبی درِ خانهاش به روی رزمندهها باز است.
حاصل تکوتوک هلوهای جامانده روی درختهای باغ، یک سبد هلوست که دو روز است گوشه راهرو جاخوش کرده! آخر، صبح با چشمهایی که بهزور باز شده بودند، رفتم سروقتشان.
یکباری که قرار شد برای شهید صنیعزاده بنویسم، یکباری که بعدش هربار سر مزارش درباره خیلی چیزها حرف زدیم؛ مثلا تابلویِ یااباعبداللهالحسین یا شبی که ماه نصف شده بود و بالای درختهای کاج میتابید و مبهم صدایی از دعای توسل میآمد.
«حوضِ» میان خانه، «فرشهایِ» شسته و پهن شده روی نردههای ایوان، «شمعدانی»های لب باغچه! اینجا همه چیز بوی خبری خوش میداد؛ بوی عید! عید هر سال برای «طیبه»خانم بویی دیگر دارد.
من از سریال امام علی(ع) خیلی میترسیدم! دیدن فضای تاریک فیلم و گریمها در سن حدود هفت یا هشتسالگی برایم سنگین بود. علاوه بر آن اصلا دوست نداشتم امام علی(ع) آخر فیلم شهید بشوند.
رژیم اشغالگر قدس بهتازگی دست به جنایتی بزرگ زده است. در این راستا، این رژیم با استفاده از بمبهای سنگرشکن و البته انجام بیش از 40 حمله هوایی به ضاحیه بیروت، سید حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله لبنان را به همراه تنی چند از دیگر فرماندهان جریان مقاومت به شهادت رسانده است.
استان اصفهان یکی از استانهای برجسته و منحصربهفردی است که با تقدیم بیش از 23000 شهید، 48200 جانباز و 3500 آزاده، برترین آمار ایثارگری کشور را به خود اختصاص داده است.
شامگاه جمعه ششم مهرماه، کنگره بزرگداشت سرداران و ۱۱۱۰ شهید محلات این منطقه با حضور خانوادههای معظم شهدا و با هدف تجلیل از ایثارگریها و رشادتهای شهدا و خانوادههای معزز آنها برگزار شد.
اجلاسیه ملی بیستوچهارهزار شهید استان اصفهان آبانماه به نقطه پایانی خود میرسد؛ اجلاسیهای که بیش از یک سال است کار آن آغاز شده و 25 آبان ماه سال جاری اختتامیه آن برگزار میشود.
سالهای بسیاری است که موضوع تازهمسلمانها و گرایش انسانهای آزاده به دین اسلام صدر مسائل فرهنگی قرار گرفته.
اولین کسی که اسم شهردار را انتخاب کرد توانست بزند توی خال. مسئولیت شهردارها توی گروه چهلنفره بچهها، رفتوروب و شستن ظرفها و جمعکردن سفره بود. کارمان از صبح شروع میشد …
سنگش را هم ثریا انتخاب کرده بود. توخالی بودن قبر را جز ثریا و پدرش نمیدانستند. وقتی عزیز همانطور بیقرار خودش را انداخت روی عکس اصغر، بیرمق پرسید: «عروس، چرا بیمن پسرم رو خاک کردن؟»