علی شفیعی از رفاقتش با غلامرضا و از جدایی‌شان در اسکله الامیه روایت می‌کند

برای «تنها»؛ شهید کربلای۳!

اولین کسی که اسم شهردار را انتخاب کرد توانست بزند توی خال. مسئولیت شهردارها توی گروه چهل‌نفره‌ بچه‌ها، رفت‌وروب و شستن ظرف‌ها و جمع‌کردن سفره بود. کارمان از صبح شروع می‌شد …

تاریخ انتشار: ۱۰:۵۹ - شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
برای «تنها»؛ شهید کربلای۳!

به گزارش اصفهان زیبا؛ اولین کسی که اسم شهردار را انتخاب کرد توانست بزند توی خال. مسئولیت شهردارها توی گروه چهل‌نفره‌ بچه‌ها، رفت‌وروب و شستن ظرف‌ها و جمع‌کردن سفره بود. کارمان از صبح شروع می‌شد، صبح که ظرف‌های شب قبل کنار تانکر آب خورده بود تا شهردارهای جدید بیایند سروقتشان. نوبت من و غلامرضا بود. صبح اول وقت نشستیم پای تانکر، آستین‌هایمان را زدیم بالا و بسم‌الله…!

اینکه کسی زیر بار دستشویی نمی‌رفت زور بود، حتی شهردارهای شیفت قبل که زرنگی می‌کردند و دست به دستشویی نمی‌زدند. دستشویی جنگی که هزار مکافات داشت. اما هروقت نوبت ما بود بوی گل می‌داد. من که نه، غلامرضا می‌رفت سراغش. ضدعفونی می‌کرد و تمیزکاری. آهک هم می‌ریخت. ما اگر به خاطر ظرف شستن هم نه،‌ به خاطر دستشویی خیلی ممنونِ غلامرضا بودیم. همین کارها را می‌کرد که توی دهان کل بچه‌ها افتاده بود که اسم فتح اولمان به اسم غلامرضاست. حالا چرا، چون همیشه نام اولین فتح می‌شد اسم اولین کسی که شهید می‌شد. نمی‌دانم با این حرف‌ها دل غلام خالی می‌شد یا پر که هی از این کارها می‌کرد‌. هی بیشتر و‌بیشتر…!

شب ظرف‌ها را که جمع می‌کردیم و انباشت می‌شدند پیشِ تانکر، همین‌که اطراف را خلوت می‌دید می‌رفت شروع می‌کرد به شستن ظرف‌های شهردار بعد. این وظیفه‌ ما نبود، اما خوش به حال نوبت قبل چرا.

هوا روزها ‌جوری گرم بود و شرجی که نمی‌شد نفس کشید. شب‌ها پشه‌ها می‌آمدند، جوری می‌زدند که تا صبح تمام دست‌وپایمان شَل می‌شد. آن‌قدر که حتی به پتو هم رحم نمی‌کردند و جلودارشان نبود. وضع طوری شده بود که می‌گفتیم ما می‌توانیم بعثی‌ها را نابود کنیم؛ ولی این پشه‌ها را نه.

بچه‌های آن یکی گردان که خیلی دورتر از ما سنگرشان بود، پتویی را از عرض زده بودند به سقف و دوباره یک چیزی وصل کردند وسط‌های پتو و یک طناب که وقتی تکان می‌دهند خنک شوند و بادبزنشان باشد. ولی شب‌ها آن‌قدر خسته بودیم که حتی زورِ گرما و پشه‌ها هم بهمان نمی‌رسید. ‌جوری خوابمان می‌برد که انگار از کل عمرمان همان یک شب حق خوابیدن داریم. همان شب‌ها پی غلامرضا که می‌گشتم، می‌فهمیدم پیاده می‌رود آن یکی گردان و پتو را تکان می‌دهد که آن‌ها باد بخورند و راحت بخوابند. همین‌ کارها بود که همه را به این باور می‌رساند که «غلامرضا تو آخر شهید می‌شوی»!

یک‌وقت‌هایی توی گردان پتوی شیری داشتیم، بی‌آنکه کسی بداند از درمی‌آمد تو و این پتو بود که یکهو می‌رفت روی سرش و مشت‌ها فرود می‌آمد. آخر سر کسی نبود که انداختن پتو را گردن بگیرد.هیچ‌کس. همین روزها بود که خنده‌های عمیق غلامرضا را می‌دیدم.

عملیات شد. عملیات کربلای سه. لباس‌های غواصی‌مان را پوشیدیم. اسلحه و آرپی‌جی و سلاح‌ها را برداشتیم و به دل آب زدیم. سه گروه بودیم. گروه اول ما و دو گروه سی‌نفره‌دیگر دنبالمان‌. اول غلامرضا پرید، بعد سرکلیدی، بعدترش لطفی و من. مهدی مظاهری اول از همـه بــود؛ فرماندهی‌مان.

آب جزرو‌مد داشت. ما را به عقب می‌برد. باید سفت خودمان را نگه می‌داشتیم که نرویم عقب. برخلاف جهت آب پا می‌زدیم همه‌مان‌! از یک جایی آب دو گروه پشت سرمان را پس زد. نتوانستند ادامه دهند. ما اما می‌رفتیم. توی تمام آن لحظه‌ها مهدی مظاهری هی می‌آمد ته ستون و می‌گفت: «مهدی (عج) رو صدا بزنید، زهرا (س) رو صدا بزنید، بچه‌ها پا بزنید. تو رو خدا پا بزنید.»

شدت آب مدام قوی‌تر می‌شد. مثل تمام روزهایی که توی آن خانه نزدیک آب، روزی دوبار آب می‌آمد بالا و پر می‌شد. دم در خانه، حصار گرفته بودیم.

وقتی آب می‌رفت پایین، ماهی‌ها می‌ماندند، ماهی‌ها را برمی‌داشتیم، آتش درست می‌کردیم و کباب می‌شد. همه‌شان باهم روی آتش. حالا آب همان و شدتش بیشتر. مثل سیلابی که گیرمان انداخته باشد.

تنمان توی آب و سرمان را بیرون از آب نگه داشته بودیم. پاهایمان کرخت شده بود از درد. ماهیچه‌هایمان به التماس حرکت می‌کردند. نمی‌دانم حرف بچه‌ها توی ذهنم مانده بود یا واقعا قرار بود اتفاقی بیفتد که هر لحظه حواسم به غلامرضا بود و انگار هر لحظه بیشتر دلتنگش می‌شدم. مهدی مظاهری می‌گفت که سر غلامرضا توی آب بود و تکان نمی‌خورد. یک‌جوری آرام گرفته بود که خیال کردیم همین اول کار برایش اتفاقی افتاده. مهدی که دست گذاشت روی شانه‌اش، سرش را بلند کرد. حالش را پرسید. گفت: «خوبم». گفت: «چه‌کار می‌کنی سرتو انداختی تو آب؟» گفت: «نماز شب می‌خونم.» مهدی حرف نزد و توی آن تاریکی شب به غلامرضا نگاه کرد و حتما او هم با خودش حرفِ همه بچه‌های گردان را زد. مهدی جلوتر رفت، به یکی از بچه‌ها گفت: «خیالت راحت می‌رسیم». من صدایش را شنیدم که گفت: «معلومه که می‌رسیم، من حقوق سه ماهمو نذر کردم.»

حقوق سه‌‎ماهمان می‌شد شش هزار و ششصد. ما توی آب نذر کردیم، توی آب خدا را صدا زدیم، توی آب نماز خواندیم و توی آب عملیات کردیم. رسیدیم. ساعت چهارصبح. از نردبان اسکله رفتیم بالا. هوا هنوز روشن نشده بود. ما از اینجا بزن و عراقی‌ها از بالا به سمتمان.

بچه‌های عقب تا آن موقع هنوز فکر نمی‌کردند که گروهی رسیده باشد. اما تیر که الکی در نمی‌شد. هجوم ما بود که تیرها را در رفت‌وآمد انداخت. همان وقت شد که قایق‌ها را فرستادند سمتمان. موتورها روی قایق‌ها، هوا سرخ بود‌. سرخی که‌ موقع طلوع است. موتورهای روی قایق چنان هیبتی گرفته بود که چیزی توی دل خودمان لرزید، چه برسد به عراقی‌ها که همه‌چیز را از آن بالا می‌دیدند. کمی بعدتر سروکله هواپیمایی پیدا شد که جولان دادن گرفت. موجش خودمان را گرفته بود و صدایش گوش‌هایمان را. آن‌قدر نزدیک بود که هیبتش را دوچندان می‌کرد.

کی زد با چهار لول نمی‌دانم. ولی همه‌ لوله‌هایش بسته بود و یکیش می‌زد. زدیم و خورد به هواپیما. توی آب سقوط کرد. او پایین رفت و ما بالا و این بار ما بودیم که تک‌تکمان موج شدیم روی روان بعثی‌ها.

نبردمان شروع شده بود. جنگمان. رفت‌وآمد تیرها. من و غلامرضا توی سنگر بودیم. توی دو ضلع متقابل‌. لطفی تیر خورده بود. صدای آخ شنیدم. صدای غلامرضا بود. شروع کرد داد زدن، هی «یازهرا» گفت، هی «یا مهدی» گفت و هی «یاخدا».خیال کردم مجروح شده. سمتش که رفتم، کنارش که نشستم فهمیدم شهید شده و همان موقع حرف بچه‌های گردان توی سرم پیچید. غلامرضا شهید شده بود. فرصت عزاداری نبود. نمی‌شد بنشینی کنارش و گریه کنی. وقت جنگ‌ بود. وقت فتح و باز پس گرفتن اسکله.

ما آن روز با نذر حقوق سه‌ماهه‌ یکی از بچه‌ها رسیدیم، اسکله را گرفتیم، هواپیما را مهار کردیم و برای آخرین بار هم چشممان به چشم غلامرضا خورد. برای آخرین بار غلامرضا به جای اینکه توی گودال‌های خاکی نماز شب اقامه کند، توی آب نیت کرد. کربلای سه عملیاتی بود که بعد از آن دلمان برای غلامرضا تنگ شد، عملیاتی که بعدش خنده‌هایش را ندیدیم و داوطلب کارهای سخت، همه‌مان بودیم به جای او…!