پس از چند دقیقه که طول خیابان آيتالله خوانساری را طی میکنم، میرسم به در ورودی تکیه آقا حسین خوانساری.
۳۸ سال است از شهادت برادرش میگذرد و خودش نزدیک ۷۲ سال دارد. خیلی از خاطرات برادرش را فراموش کرده است …
در خانوادهای مذهبی بزرگ شد؛ در خانهای که همه دوشنبهها در آن جلسه روضه برپا میشد.
با مادر شهید قرار گذاشتهام تا با ایشان گفتوگویی کنم. نزدیک رسیدن به منزل شهید هستم که قرارمان به خاطر کار پزشکی مادر شهید به هم میخورد.
لهجه شیرین آبادانی دارد و در خانوادهای بزرگ شده که همه پسرانش در جنگ بزرگ شدهاند و اهل ایثارند و شهادت.
در خیابان وحید، ابتدای خیابان رودکی، گنبد متمایز چندوجهی و کرمرنگ امامزاده از دور چشمنوازی میکند.
با او که برای هماهنگی مصاحبه، تماس میگیرم، نفسنفس میزند و صحبت میکند.
وقتی صحبت از برادر شهیدش، اصغر کرمی میشود بهغیراز خوبی و خوشاخلاقی برادر چیزی به یادش نمیآید. میگوید برادرم همه کارهایش خوب بود و من را خیلی دوست داشت.
روز نهم مرداد بود. سال ۱۳۶۶. لباس احرامش را تازه درآورده بود که لباس سفید شهادت بر تن کرد.
مهربان است و صدایش گرم، صمیمی و پر از حس مادری. وقتی از پسر شهیدش میگوید شوقی خاص بر دلش مینشیند.
ابتدای صحبت، فکر میکردم فقط میخواهم با برادر یک شهید صحبت کنم …
کوچهای دیگر در محله ولدان به نام شهیدی مزین شده است: شهید سید محمود احمدی. وارد منزل شهید که میشوم، مادر شهید منتظرم است.