محمدرضا انصاری متولد 1349 هنرمند باسابقه در رشته منبت و معرقکاری است که در 1368 از هنرستان هنرهای زیبا فارغالتحصیل شد.
گاهی یک خانواده، بهتنهایی روایتگر حماسهای میشود که نسلها باید برای درکش به احترام بایستند. آقای اسدالله امینی، یکی از پسران این خانواده است.
هنوز عطر ایمان و ایثار در هوای خانهای کوچک و ساده در محله حسینآباد، کوچه شهیدان یارمحمدیان جاری است.
نام شهید قدرتالله نعمتی بر سر کوچهای از کوچههای محله حسینآباد نقش بسته است تا رهگذران بدانند اینجا قدمگاه مردانگی و ایثار است.
در دل هر مادری، گوشهای برای انتظار ساخته شده است؛ گوشهای که گاه با یک سلام پر میشود و گاه با قاب عکسی جاودان میماند. این روایت، روایت مادری است که سه فرزندش را با دعای خیرش به جبهه فرستاد و سالها چشمانتظاری را برجان خرید.
در روزگاری که جنگ، صدای گلوله و خمپاره را به گوش خانهها میرساند، پشت جبههها زنانی ایستادند که سنگر مهر و امید را استوار نگاه داشتند، زنانی که با دستانی پرتوان، خستگیناپذیر خیاطی کردند، نان پختند، لباس دوختند و دلهایشان را راهی خطمقدم کردند.
در کوچهپسکوچههای محله امامزاده اسماعیل به خانوادهای میرسیم که وقتی زمان دفاع و مقاومت رسید، فرزندان برومندش را یکییکی به میدان فرستاد. خانواده ناجی قبل از انقلاب با برگزاری جلسات قرآن، خاری در چشم ساواک بود و در زمان جنگ دو پسر خود خلیل و سجاد را تقدیم کشور و اسلام کرد.
وقتی با او صحبت را شروع میکنم، میگوید: این حرکت خوبتان باعث شد که خاطرههای گذشته را مرور کنم. از تولد برادرم شهید احمد و کودکی تا جریانهای انقلاب و جنگ و شهادتش، خاطرههایی زنده شد.
در محله آفاران مردی زیست که سادگی، ایمان و مردانگی را در قامت یک انسان تمامعیار معنا کرد. حاجحسین سلطانی، از همان سالهای نوجوانی که دستانش چرخ کارخانه زایندهرود را به حرکت درمیآورد، در دل خود آرمانهای بزرگی میپروراند، آرمانهایی که او را به سنگرهای مبارزه، هیئتهای مذهبی، دیدار با تبعیدیان و میدانهای خونین جبهه رساند.
او را باید از همان کوچههای خاکی و روزهای داغ آفاران شناخت؛ جایی که کودکیاش نه با بازی، که با کار و تلاش آغاز شد؛ پسری که بهجای دفتر مشق از هفتسالگی، دستهایش با آچار و روغن آشنا بود؛ اما همین دستها بعدها خاک جبهه را لمس کردند و برای حقیقت، به روی باطل مشت شدند.
در هر نهضتی، مردانی هستند که نامشان شاید بر پیشانی تاریخ ثبت نشود؛ اما حضورشان مانند ریشههایی پنهان، درخت انقلاب را سرپا نگهمیدارد.
در دل کوچههای محلهٔ خلجا، هنوز رد قدمهای پسری جوان پیدا میشود، پسری که ۴۲ سال پیش، در ۱۹سالگی، با لبخندی خاموش و نگاهی پر از آفتاب، رفت تا سهم کوچکی از آسمان را با خون خود روشن کند. اینجا خانهای بود پر از صدای مادر، نگاه خسته پدر و دستهای کوچک خواهرانی که حالا هر یک، پناهی از خاطرههای گمشدهاند.