راستش گاهی، اتفاق یا اتفاقهایی برای خیلی از ماها میافتد که دلمان میخواهد دنیا کمی ساکت شود و ما بنشینیم یک کنج دنیا و از زیر آوار دلمان توی خرابهها، لابهلای خشم آتش، از بین صدای انفجار و اندوه دستهجمعی مردم و در گذر از صدای دمام و سنج و صورتهای سرخ و خَش افتاده زنان دنبال شکوفهای از امید بگردیم؛ مثل همین چند روز گذشته؛ درست از همان لحظه که نبض خلیجفارس تند شد و قلبمان تاول زد.
یکی از مسائل مهمی که نیاز است والدین درمورد نوجوان خود بدانند، رشد مغز و چگونگی اثرگذاری آن بر شناخت نوجوان است.
ایران حداقل در دوران بعد از انقلاب بـا انبوهی از مشکلات اقتصادی و اجتماعی روبهرو بوده است.
پیادهروی در مسیرهای گوناگون، معمولا آوردههایی بههمراه دارد. امروز در مسیرم از چهارباغ میگذشتم که با شگفتی مواجه شدم.
چندی پیش فردی در برابر یکی از مسئولان نظام، مذاکره با آمریکا را بیعت با یزید زمانه توصیف کرد که البته با واکنش و مخالفت این مسئول در ارتباط با این تحلیل غلط روبهرو شد.
کسانی که برای نخستین بار وارد تحریریه اصفهانزیبا میشوند، اعلانهای نصب شده بر دیوار با عنوان «رعایت الزامات نقد» نظرشان را جلب میکند. در این اعلان «نقد اصولی و مطالبهگرانه پیرامون مسائل و مشکلات اصفهان و مردم آن» به عنوان «رویکرد قطعی روزنامه اصفهانزیبا» اعلام شده و الزاماتی جهت اجرایی شدن این رویکرد تعیین شده است،
هفته گذشته هفته بسیار پرترافیکی در فوتبال اروپا بود و تکلیف چهار تیم مرحله نیمهنهایی لیگ قهرمانان، لیگ اروپا و لیگ کنفرانس مشخص شد.
به پیادهرویی که حالا خلوت و بیصداست قدم میگذارم. چشمم به تنه شکسته درختی میافتد که در وسط راه افتاده است. برگهای ریز و سبز تازهاش، زیر پاهای عابران له شدهاند.
در طول دهههای گذشته کتب زیادی در ارتباط با زمینه و بستر انقلاب اسلامی ایران منتشر شده که هرکدام تحلیل متفاوتی درباره علل انقلاب ارائه میدهند.
چهارشنبهشب بود که آخرین قسمت فصل هفتم سریال «پایتخت» همراه با حضور مردم و عوامل این سریال در برج میلاد پایتخت اکران شد؛ برنامهای که مطابق انتظار با استقبال زیادی مواجه شد و بهعنوان یکی از نخستین اکرانهای مردمی، تجربه خوبی را برای مدیران اجتماعی و هنری به ارمغان آورد.
نقی باباست؛ یک بابای خیلی معمولی مثل خیلی از باباهای دیگر دنیا. نقی آدم سادهای است؛ یعنی از آنهایی است که میگویند: زبان سرخشان امکان دارد هر لحظه سر سبزشان را بر باد بدهد، مثل خیلی از باباهای دیگر دنیا که مرکز جهانشان بچههایشان هستند.
«بچهها به صف شدهاند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرفها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشهای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصهها؛ شهر قصههای خاکستری، شهری پر از بازیهای ناتمام.