از زبان یک ریزگرد: هدفم رسیدن به آدم‌هاست

رفیق پیدا کرده‌ام. بابا می‌گفت «راز موفقیت اینه که با یکی از این گُنده‌مُنده‌هایی که توی آسمون وول می‌خورن جفت‌وجور بشم.» پدربزرگ خدابیامرز می‌گفت «مگه یه ریزگرد توی خواب ببینه که بتونه خودش رو به یه چیز سنگین وصل کنه که با باد این‌ور و اون‌ور نشه.باد هر ریزگرد بزرگ و کوچیکی رو آلاخون والاخون می‌کنه.»

تاریخ انتشار: ۱۱:۴۳ - شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
از زبان یک ریزگرد: هدفم رسیدن به آدم‌هاست

به گزارش اصفهان زیبا؛ رفیق پیدا کرده‌ام. بابا می‌گفت «راز موفقیت اینه که با یکی از این گُنده‌مُنده‌هایی که توی آسمون وول می‌خورن جفت‌وجور بشم.» پدربزرگ خدابیامرز می‌گفت «مگه یه ریزگرد توی خواب ببینه که بتونه خودش رو به یه چیز سنگین وصل کنه که با باد این‌ور و اون‌ور نشه. باد هر ریزگرد بزرگ و کوچیکی رو آلاخون والاخون می‌کنه.» خدا رحمت کند پدربزرگ را! کاش زنده بود و می‌دید توی این شهر، چه خبر است.

اما این رفیقم، بمب هم تکانش نمی‌دهد. باد دیگر جای خود دارد؛ مثل یک آدم صد کیلویی که یک قابلمه بزرگ برنج خورده و از جایش سانتی‌متری هم آن‌طرف‌تر نمی‌رود. بابا دیروز که کمی باد به سر و کله‌مان خورد گفت «وقتی باد می‌آد، می‌تونی یه سرب یا کادمیوم پیدا کنی. وقتی همه‌ ما کلاه‌مون رو گرفتیم که باد نبره، اون دوتا، قرص و محکم یه‌جا ایستادن؛ انگار نه انگار. سعی کن باهاشون رفیق بشی.» من هم رفیق شدم.

یه سرب گُنده بالای سی‌وسه‌پل پیدا کردم. تک و تنها بود. رفتم کنارش. هیچ به‌حساب می‌آمدم در مقابلش. خیلی آرام دست انداختم پشت کمرش و خودم را نگه داشتم. هیچ به روی خودش هم نیاورد. حالا باد حریفم نبود. سرب بنده خدا هم پلک‌هایش را روی هم انداخته بود و چرت می‌زد. سری برگرداندم و دور و بر رودخانه‌ خشکِ بعدِ سی‌وسه‌پل را نگاهی انداختم. هیچ خبری از بابا و مامان نبود. هیچ ریزگردی نمی‌دیدم. شاید هم مثل من به پشت سربی یا کادمیومی چسبیده‌ بودند. ترسیدم نگرانم شوند. ولی سریع خودم را جمع‌وجور کردم. من یک هدف داشتم: رسیدن به خونِ آدم.

تازه داشتم به پشت سرب عادت می‌کردم که یک غول‌پیکر دیگری از مقابل سرب رد شد. به‌گمانم کادمیوم بود‌. با سرب سلام‌احوال‌پرسی کردند و هر کدام از دیگری می‌پرسید «از کجا اومدی؟» و اسم نمی‌دانم کارخانه‌ای یا صنایعی را می‌گفتند که من خیلی سر درنمی‌آوردم. دو سه روز پیش که می‌آمدیم سمت اصفهان، بابا می‌گفت «آدم‌ها توی این‌جور جاها کارهایی می‌کنن که خودشون رو یه‌راست بفرستن مریض‌خونه.» حالا می‌فهمم بابا چه می‌گفت.

سرب تکانی به خودش داد. انگار که از خواب عصرگاهی بیدار شده باشد. رفت توی آسمانو از روی شهر خاکستری رد می‌شد. به یک ساختمانی که پنجره‌اش باز بود نزدیک شد. با خودش آواز می‌خواند

«می‌خوام برم توی خونه
می‌خوام برم توی ریه
یا که بشینم روی پوست
مریض کنم آدما رو
سرفه کنن، حال بکنم
چه کیفی می‌ده تو ریه…»

نمی‌دانم، شاید حق با سرب باشد. هر چه نباشد او از من خیلی بزرگ‌تر است. بیشتر می‌فهمد. شاید رفتن توی ریه، یا چسبیدن به یک پوست، از شیرجه زدن توی خون جذاب‌تر باشد. اصلا نمی‌دانم از کجا من فکر کردم باید حتماً توی خون شیرجه بزنم که موفق باشم. به هر حال هر دو تای ما یک هدف مهم داریم: مریض کردن آدم‌ها با کمک خود آدم‌ها.