به گزارش اصفهان زیبا؛ اصفهان برایِ من جنوبی نصف جهان نیست، همه جهان است. نه آن جهانِ جغرافیایی و تاریخی و عظمتِ کلانشهریاش، نه.
جهانِ اصفهانیِ من، سال نود و دو و سه همدانشگاهیام بود که اول فقط یک همکلاسی ساده دور از هم بودیم و بعد همخوابگاهی شدیم و بعدها رفیق.چند روز پیش که توی تقویم «روز اصفهان» به چشمم خورد، انگاری «روز سیدجعفر» میدیدم. همین پسرِ دولتآبادی که من را با اصفهان رفیق کرد. تلویزیون خبری از اصفهان میبینم، دلم یاد اصفهانگردیها با سید میافتم. حتی اولین مقصدِ جدیِ خانوادگیام اصفهان بود؛ کوه صفه رفتیم کبابی خوردیم که بعد هشتنه سال یادمان نرفته. بین قبور گلستان شهدا قدمها زدهایم که هنوز حالوهوایش را مزهمزه میکنم.
و حالا دو سه سال است گذرم به اصفهان نیفتاده. مسجد شیخلطفالله و پل خواجو و نقشجهان و شلوغیها و ترافیکها و هنرِ عصر صفویان و تیموریان را گرچه جلوی چشم ندارم، ولی اصفهان را هنوز با خودم دارم. چرا؟ چون سید را همیشه در دل، همراه خودم اینور و آنور میبرم. او سفیرِ اصفهان بود برایِ منِ جنوبی در دانشگاه فرهنگیان اراک. حالا نه از اراک خبری دارم و نه از دانشگاهش و نه خوابگاهش. ولی اصفهان و سید یارِ همیشگیام هستند.
منِ جنوباستانفارسی، برایم چندان مهم نیست چرا روز اصفهان را آبانماه انتخاب کردهاند و چرا اردیبهشت یا اسفند را انتخاب نکردهاند. اصلا این سؤال برایم معنایی ندارد که رفتیم اصفهان کجا اسکان بگیریم، چقدر لباس گرم ببریم. اصلا کجاها باید برویم برای دیدن و تفریح. من از اینها گذشتهام.
اهمیت اصفهان برایم سیدجعفر است که بپرسم چه تاریخی سرش خلوتتر است که خراب بشوم روی سرش. بقیه سفر با کاروان است. او ما را توی اصفهان میچرخاند. او بهترین رستورانها مهمانمان میکند و آنقدر مزه خورشتماست به طبع جنوبیمان میچسبد که وقتی برمیگردیم، به فکر میافتیم «کاش بشه اینترنتی سفارش داد.»
سید هیچ وقت من را پاساژ نبرده و گمان نکنم ببرد. ولی تا هر چه به یاد دارم دو نفری و خانوادگی لبِ آب زایندهرود نشستهایم و بستنی خوردهایم و خاطرهها را ورق زدهایم و آیندهها را ترسیم کردهایم.
باید اعتراف کنم که یکبار سرِ یکی از همین همراهیها بود که سر چهارراهِ شلوغی، اسیر تصادف شدیم و ماشین سید… بگذریم.این چند خط را نمیدانم برای اصفهان نوشتهام یا برای سید عزیزم و اگر با سید رفیق نمیشدم، اصفهان اینقدر برایم عزیز بود؟ اگر اصفهان نبود، سید را میشناختم؟ سید و اصفهان، دوستان عزیز و ماندگار من هستند که گَهگاهی با به خیالدرآوردنشان از راهِ خیلی دور هم با آنها نفس میکشم و چقدر دلم برای نفس کشیدن در اصفهان تنگ شده.




