به گزارش اصفهان زیبا؛ باد من را از دوستم سُرب که پشتش نشسته و به او چسبیده بودم، کَند و رها شدم توی آسمان کبودرنگ. داشت شب میشد و نیمچه بادی میآمد و منِ پنج میکرونی را از این سو به آن سو پرت میکرد.
هر چه تلاش کردم سرب را پیدا کنم، نشد؛ به آن گندهگی انگاری پودر شده رفته توی آسمانها پخش شده. خبری از پدر و مادرم هم نبود. توی این شلوغیِ ریزگردها توی آسمان اصفهان، بعید بود بتوانم پیدایشان کنم. بیخیال شدم و رفتم جانپناهی برای امشبم پیدا کنم. خیلی خسته بودم.
یکشبانهروز میشد که توی هوای شلوغپلوغ، چشم برهم نگذاشته بودم. وقتی میخواستم بروم با سُرب طرح رفاقت بریزم، مامان میگفت «اگه خواستی استراحت کنی، سعی کن آرامگاه صائب رو پیدا کنی. هم خالی از ریزگرده و هم آدمها زیاد میآن اونجا میتونی جاخواب پیدا کنی. گوشهموشهای روی درختها هم میتونی دراز بکشی.»
به هر بدبختی بود، پیدایش کردم. اما ریزگردهای سه و چهار میکرونی نمیدانم چطور اینجا را پیدا کرده بودند. هر جایی میخواستم تکیه کنم، ریزگردی دست انداخته بود دور بچهاش و خوابیده بود؛ روی درختها، روی دیوارِ بلندِ پشت درختها. حتی روی قبر خدابیامرز هم دویستسیصدتایی از این سه میکرونیها پیدایشان بود. هجوم ما توی این روزها اینقدر زیاد بوده که آدمها هم کمپیدا بودند.
فقط یک آقا و خانم، گوشهای از آرامگاه صائب کنار هم نشسته بودند و به هم زُل میزدند. خودم سرِ درخت بلندی میخواستم بخوابم، اما هی نگاهم میرفت سمت این دو تا جوان. پسر یک شاخه گل رز زرد گرفت سمت دختر. من فقط چشمهایشان را میدیدم. به نظرم هر دوتایشان لبخند میزدند. باید اینجور باشد دیگر. من که خیلی سر از کار این آدمها، بهخصوص جوانترها، در نمیآورم.
ولی چون میدیدند ما این دور و بر خیلی زیاد شدهایم، هر دوتایشان ماسک زده بودند.از همانهایی که جای نفس دارد و ده میکرونیها نمیتوانند از آن رد شوند. خلاصه اینقدر چشم تو چشم هم نگاه کردند تا اینکه خسته شدند و از کنار استخر که خیلی هم آب نداشت آرامآرام دست در دستِ هم رفتند سمت خیابان و از نگاه من گم شدند. خودم شنیدم که پسر برای دختر زمزمه میکرد «ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب، گردن به تماشای تو، از صبح کشیده است». لابد از شعرهای همین بنده خدایی که اینجا دفن شده باید باشد.
نمیدانم بقیه ریزگردها هم این حال را داشتند یا فقط من توی دلم مورمور میشد. بقیه هفت پادشاه را خواب میدیدند. این چه حالی بود دیگر. آخر چقدر ما ریزگردها حالبههمزن و بهدردنخور هستیم که نمیگذاریم دو تا جوان لبخندهای همدیگر را ببینیم. این هم زندگی است که ما داریم؟




