به گزارش اصفهان زیبا؛ اکنون از عمر من بیش از پنجاه سال میگذرد. پا در زمین دارم و ریشه در خاک. خوشیها و ناخوشیها دیدهام. زیبایی و شکستِ مردمِ محله را خوب به خاطر دارم. یادم هست من و رفقایم چه رونق و احترامی داشتیم.
هر چه از صبوریهایم بگویم، کم است. آلودگی هوا و هزاران آلاینده دیدهام. بیقرارِ لانه کبوتری شدهام که بر اثر سرما از هم پاشیده است.
دلخوش به جوانههایی بودم که در فصل بهار شکوفه دادند؛ شاخههای نوروییدهای که پر از بالزدن پرندهها بودند.
در روزگاری که محله پر بود از آدمیانِ اهل دل، من تماشاگر معاملههایشان بودم. همان مغازههایی که صبح زود جلویشان را آب و جارو میکردند. هر صبح، با ذکرِ «یا علی(ع)»، کرکره مغازه را بالا میدادند.
با عقیده و با وضو وارد دَخل میشدند، تا روزشان را با رزق حلال و یادِ خدا شروع کنند. بساط فروش به راه بود. روزیها کلهگنجشکی نبود؛ اغلب مردم سفرهدار بودند.
حجرههایشان انرژی معنوی داشت و خودشان اهل صفا و صمیمت بودند. من شاهد بودم که در دعواها فحش و ناسزا نمیدادند تا برکت از مغازه نرود.
خلاصه که من ایستادهام. وقتی جنگ شد و آشوبی به پا شد، باز هم برای مقاومت و پایداری محلهای که وجببهوجب آن از خاطرات مردم پر است، در تلاش بودم تا پایدار بمانم.
گاهی هم، چون ایرانخانم، رنج دیدهام، ولی شفقت ورزیدهام. گاهی پر از دستاورد و حاصل شدهام و گاه در سکوت، خلوت کردهام.
حتی وقتی برفِ سردِ زمستان، شاخههایم را به زانو درمیآورد، زیر لب زمزمه میکردم: «بهار میآید» و بهار که میآمد، شکوفههایم را نذرِ کودکانی میکردم که با چشمهای درخشان، شکوفههای صورتی و جوانههای سبز مرا نگاه میکردند.
بچهها عصرهنگام دنبال توپِ گریزپایشان می دویدند و گاهی به تنم تکیه میزدند. بوی نانِ تازه که از تنورِ نانواییِ سرکوچه بلند میشد، با بوی خاکِ نمخورده باغچه درهم میآمیخت و من شاهدِ عطرِ زندگی بودم. صدای اذانِ مغرب، خستگیِ روز را از تنِ مردمان میشست و محله، آرام میگرفت در سکوتِ ستارهخیزِ شبها.
امروز اما، پنجرهها بستهاند و آسمان، گاه با دود، پر میشود. رفقای قدیمِ من، یکییکی رخت بربستند؛ بعضی را تبر پایین آورد، بعضی را طوفان. جایشان خالی است، اما ریشههایشان هنوز در اعماقِ خاک، با ریشههای من در گفتوگوست.
من هنوز ایستادهام؛ نه از روی غرور، که از روی عهد.
عهدی که با خاکِ این محله بستم روزی که نهالِ کوچکی بودم و دستانِ پینهبسته پدر بزرگی پیر، مرا در زمین نشاند. به من گفت: «رشد کن، سایهات مستدام و وجودت مایه زندگی» و من ماندم.
من برای مردمانم هوا را صاف میکنم، برای پرندگان پناهگاه میشوم و برای برگها میزبان خوبی هستم.
حالا جوانهای جدید میآیند، با موبایلهای حواسپرتکُن و قدمهای شتابان. گاهی یکی میایستد، به اوجِ قامتم نگاه میکند و عکسی میگیرد.
دلم میخواهد فریاد بزنم: «تمامِ داستانِ من در این عکس نمیگنجد! بیا نزدیکتر، دستت را روی پوستِ زمختم بگذار و تاریخ را از حلقههای عمرم بخوان.»
اما سکوت میکنم. سکوتِ درختان، زبانی دیگر دارد. من نفس میکشم و اکسیژن میدهم، برگهای زردِ پاییزم را فرشِ راهِ عابران میکنم و در طوفانهای ناگهانی، پناه میشوم برای گربههای بیخانه خیابان.
شاید روزی بیاید که این محله را هم، مانند خیلی چیزهای قدیمی، به نام «توسعه» از ریشه برکَنند. آن روز، اگر حتی تنم بر زمین بیفتد، بگذارید شاخههایم را به کنجِ باغچهها و پشتبامها ببرند. شاید از میانِ سنگفرشِ جدیدِ خیابان، جوانه سبزِ کوچکی سر برآورد و قصه ما را در هوای پاک و سالم از نو آغاز کند.



