به گزارش اصفهان زیبا؛ قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفرههایشان، از قیمت کالاهایی که لحظهای، بالا و پایین میشد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.
از سادهترین خریدهایی که معمولا در سبد مصرفیشان موجود بود و حالا تهیه همان کمترین و سادهترین کالاها، شده بود برایشان یک کار سخت. دودوتای بیشتر مردم چهارتا نمیشد، شاید هم میشد اما خیلی سخت.
میخواستند اعتراض کنند، اعتراضی مسالمتآمیز که حقشان بوده و هست، یک حق مشروع. اعتراضی در چارچوب قانون و به دور از هرگونه خشونت. میخواستند آقایان مسول، صدایشان را بشنوند. غمشان را مزه کنند. از کوچک شدن سفرههایشان بگویند. از جور درنیامدن دخل و خرج زندگیشان حرف بزنند. مردم دنبال یک جواب بودند. جواب روشن و شفافی که آرامشان کند.
جوابی که از بلاتکلیفی نجاتشان دهد. جوابی که ته دلشان را قرص کند که ادامه دهند. که امید را بپاشند به سفرههای زندگیشان و خیالشان آرام شود که در پس این صبر، گشایشی نزدیک است. اما، به ناگاه ورق برگشت. دلقکمردی از تبار پهلوی، فراخوانی داد از آن سوی دنیا. جایش گرم و نرم بود و روانش پریشان. میخواست از آب گلآلود ماهی بگیرد. میخواست در زمین آمریکا و اسرائیل خوشرقصی کند. این شد که دور گود ایستاد و بازی را آنطور که آنها میخواستند، چید.
قرار اولش را گذاشت ساعت هشت شب، پنجشنبه هجدهم دی ماه. به خیال خود فراخوان داد برای همه مردم که به خیابانها بیایند. برنامهاش هرچه بود، اعتراض نبود. دنبال اغتشاش بود. هنجارشکنی، التهابآفرینی، به هم ریختن امنیت مردم آن هم کاملا عامدانه و با قصد و برنامه. ایجاد رعب و وحشت بین مردم و به هم ریختن نظم عمومی شهرها و خلاصه تخریب اموالی که متعلق به خود مردم بود.
حرفهای حق مردم، گم شد. مطالباتشان رنگ باخت. حق، ناحق شد. اموال مردم شد بازیچه دستِ آتش اغتشاشگران. ثمره یک عمر تلاش خیلی از کسبه در کمتر از چند ساعت خاکستر شد. خودروهای امدادی طعمه حریق خشم اغتشاشگران شد آن هم خودروهایی که میتوانست نجاتبخش باشد. بسیاری از پایگاهها، خودروها و تجهیزات امدادی هلالاحمر تخریب شد. اتوبوسها سوخت. به چراغهای راهنمایی و رانندگی رحم نشد. به مبلمان شهری، به ساختمانهای دولتی و خصوصی هم. فروشگاهها غارت شد و …!
اغتشاشگران، وقاحت را از حد گذراندند؛ آن هم زمانی که به مساجد و امامزادهها حمله کردند. بد اشتباهی کردند. بهتر بگویم غلط زیادی کردند. قرآن آتش زدند. کتابهای دعا را سوزاندند. پرچمهای هیات مذهبی را به آتش کشیدند.
انگار هرچه بود ادامه جنگ دوازده روزه بود. این بار به شکلی دیگر. دشمن همان دشمن همیشگی بود، فقط جور دیگری جریان را هدایت میکرد. او همان، همان دشمن کودککش بود که داغ قد کشیدن ملینا را گذاشت روی دل پدر و مادرش و رد خونش ماند روی دستهای پدر. در جنگ دوازده روزه دیدیم سایه موشکهای اسرائیلی را که افتاده بود به تن ایران ما و این بار شاهد سایه مزدوران تروریستش بودیم.
و وای از جانهایی که به دست اغتشاشگران، آسمانی شدند. چه جانهای محترمی که خونشان ماند روی آسفالت خیابان. چه جانهای شریفی که با دست خالی ایستادند در برابر اغتشاشگران. چه جانهای نجیبی که سپر جان ماها شدند.
و چه سخت است کنار هم قرار دادن این واژهها برای گفتن این جمله؛ چه جانهای عزیزی که زنده زنده در آتش سوختند. پناه بر خدا از تحمل این همه غم. پناه بر خدا از غم چشمهایی که هنوز باور نمیکنند عزیزشان رفت که رفت. و باز شهادت و باز هم شهید. خاک این شهر سالها است تن مردان نجیبش را محکم در آغوش گرفته است و این بار شهدای مدافع امنیت وطن را باید بدرقه کند تا بهشت.
و مردم باز آمدند، نه برای اعتراض. آمدند برای بدرقه مردان شهرشان. بدرقه آنهایی که در ادامه جنگ دوازده روزه جان عزیزشان شد سپر جان ما. آمدند تا باز نشان دهند که هوای ایران را دارند که پای حرفهایشان میمانند. که اجازه نمیدهند دیوانه مردی برای ما تصمیم بگیرد. که قد دشمنان ما خیلی کوتاهتر از آن است که دستشان به غباری از این خاک برسد.
مردم آمدند که بگویند حرف دارند، ناراحتند، گله دارند اما به وقتش میآیند برای حل مشکلاتشان اما به دست خودشان نه انسانهای نخود مغزی که در بستر گرمشان، برای ما نسخه میپیچند. و حرف آخرم به آقایان مسئول است. به خدا مردمان نجیب و شریفی داریم. هیچ کجای دنیا مثلشان پیدا نمیشود، هوایتان را دارند؛ هوایشان را داشته باشید. بیایید پای حرفها و درد و دلهایشان و مطالبات به حقشان را بشنوید و نگذارید هیچ پدر و مادری شرمنده فرزندش شود!



