خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!

ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.

تاریخ انتشار: ۱۳:۳۳ - سه شنبه ۳۰ دی ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!

به گزارش اصفهان زیبا؛ ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.

آخرین مشقش را نوشت. به جای نقطه آخر جمله، یک قلب گذاشت و رفت که برگردد و کیف مدرسه‌اش را جمع و جور کند و کتاب‌های روز شنبه را دانه‌دانه بچیند داخل کیفش. با مادر و مادربزرگ و پدربزرگش رفته بودند بنزین بزنند که افتادند داخل شلوغی‌ها.

شلوغی‌های ناشی از اغتشاشات اخیر. آنیلا هم مثل خیلی از بچه‌ها دوست داشت بنشیند کنار پنجره و بیرون را تماشا کند.‌ اما آن شب، چشم‌های قشنگش، قشنگی ندید. آتش دید. سنگ دید. خشم و خشونت دید. صداهایی شنید که برای سن او خیلی بلند بود. دنیای رنگی‌اش هنوز توان درک این همه سیاهی نشسته در دود آتش را نداشت.

مادربزرگ خواست که پناه باشد. خواست که سرپناه باشد. خواست که تمام وجودش شود آغوش و نوه‌اش را بگیرد زیر بال و پرش که مبادا سنگی از شیشه ماشین بگذرد و تن نوه‌اش را زخمی کند. اما، اما خشم آشوبگران شد تیر و از بدنه ماشین گذشت و نشست به جان آنیلا. روایت شهادت آنیلا به اینجا که می‌رسد، من به نگاه آخرش فکر می‌کنم. به اینکه آخرین قابی که نشست توی چشم‌هایش چه بود؟ چشم در چشم شد با ضارب یا نه دلواپسی مادر بود که سایه انداخت روی چشم‌هایش؟ به اینکه وقتی آنیلا افتاد، ضارب چه حالی داشت. اصلا وجدان داشت که به چیزی فکر کند یا نه آنقدر حیوان‌صفت بود که …

من به معصومیتی که یکباره سرد شد و برای همیشه خاموش، فکر می‌کنم. به اسباب بازی‌هایش فکر می‌کنم. به اتاق خوابش، به دفتر مشقش. به کیفی که وسط سالن مانده بود تا پر شود از دفتر و کتاب روز شنبه فکر می‌کنم. به مقنعه سفیدش، به مانتو و شلواری که اتو شد و ماند روی چوب‌لباسی، به کفش‌های رنگی‌ جف‌شده‌اش در جاکفشی فکر می‌کنم. من به عروسک‌هایش که بی‌مادر شدند فکر می‌کنم. به مداد مشکی و قرمزش فکر می‌کنم. به درس‌هایی که نصفه ماند‌ و به امتحان‌هایی که نرسید. من به کلاس دومی که تمام نشد فکر می‌کنم.

به قلب پاره‌پاره مادرش فکر می‌کنم. به قلبی که همانجا ایستاد. به حال خرابش. به روزگاری که برایش سخت شد. به مات و مبهوت بودنش. به غنچه هشت ساله پرپرش. من به بی‌حیایی دشمن، به بی‌رحمی‌اش، به انسان نبودنش فکر می‌کنم.

من به بابای آنیلا فکر می‌کنم. به او که دیگر رد عطر تن دخترش را باید از تن عروسک‌هایش بگیرد. من به بابایی فکر می‌کنم که آرزوهایش را گذاشت کنار دخترش و به خاک سپرد. من به چشم‌های بابا فکر می‌کنم که تا بسته است همه چیز خوب است. دخترش کنارش است و صدایش از در و دیوار خانه می‌چکد. برایش شعر می‌خواند و تا دلش بخواهد شیرین‌زبانی می‌کند. اما همینکه چشم‌هایش را باز می‌کند دنیا به قد یک قفس برایش تنگ می‌شود وقتی خبری از دخترش نمی‌شود که نمی‌شود.

من به ساعت برگشت آنیلا از مدرسه به خانه فکر می‌کنم. به لحظه‌ای که زنگ خانه به صدا در می‌آمد. به لحظه‌ای که وارد خانه می‌شد. من این روزها به کثافتی به نام ترامپ و به لجنی به نام نتانیاهو فکر می‌کنم. به قانونی که در آن زدن یک دختر هشت ساله مجاز است. من به جان‌های عزیزی که به دست تروریست‌ها از دست رفتند خیلی فکر می‌کنم.