قرارشان ساعت چهار بود اما حساب کرد باید دستی روی سر و روی دفتر بکشد. پیام داد که دو ساعت دیرتر بیایند. کتابی از جشنواره مطبوعات سال 83 را توی کیفش گذاشت. شرط کرده بود همراه خودشان عکاس نیاورند، عکس سه در چهاری هم زیر کتاب گذاشت، از زمانی که هنوز رد چروکها زیر چشمانش نیفتاده بود. اگر برای عکس اصرار میکردند، میگفت این عکس را چاپ کنند، حرفی هم نمیزدند بهتر.
بعد از ظهر چهارباغ خلوت بود. ورودی چهارباغ داربست زده بودند و کف زمین کنده شده بود. قبل از آنکه راهش را به پیادهرو کج کند، توی خاک فرو رفت. راهش را به سمت پیاده رو کج کرد. وارد پاساژ که شد، محمود آقا روی صندلی همیشگی نشسته بود. سالها بود نقره فروشی را بسته بود و کنار مغازهاش در ورودی پاساژ شکرچیان اسباب بازی چیده بود. سلام کرد. محمود آقا چشمهایش را ریز کرد: «بهبه خانوم اولیا. چه خبرا؟ از این طرفا.» روی صندلی جابهجا شد: «خدا رحمت کنه آقای اولیا را. ما با این پاساژ پیر شدیم.» کلید دفتر را از توی کیفش درآورد و گوشه خاکی چادرش را تکاند. «میبینی چی طور شدس خانوم اولیا. همه چهارباغو زیر و رو کردن. میگند برا خاطر جشنواره فیلمس اما حالا میخواند چی کار کونن، نمیدونم. حالا که فعلاً لا خاک و خُولِس!»
سرش را تکان داد. کلید را توی قفل چرخاند. در با صدای قیژ بلندی باز شد. دستش را بر مانیتور روی میز ورودی کشید. دستهایش را به هم مالید تا خاکی که روی سبابه انگشت راستش نشسته بود، پاک شود. فایده نداشت. از توی کیفش یک بسته دستمال کاغذی بیرون آورد. پشت همان میزی نشست که 40 سال روی آن نسخه اولیه روزنامه را غلطگیری کرده بود. عکس قدیمی پدرش روی دیوار روبهرو بود. همان عکسی بود که اصغر شیرازی در یکی از دورهمیهای عصرهای چهارشنبه گرفته بود. آخرین روزهایی که پدرش به روزنامه سر میزد تا روی چاپ سرمقالهاش نظارت کند. بعد از اینکه مطالب را در دفتر طبقه پایین حروف چینی میکردند، دور همی کاهو سکنجبین میخوردند و از اتفاقات روز تعریف میکردند.
سرش توی کتاب جشنواره بود که سایهای روی زمین افتاد و خبرنگار را در پاشنه در دفتر دید. جثه ریزهای داشت و مجله لوله شدهای دستش بود. مجله را روی میز گذاشت. یک جعبه شکلات هم رویش بود. به صرافت افتاد برای پذیرایی هم فکری نکرده است.
**
آدرس سر راست بود. از همان ورودی پاساژ شکرچیان، در شیشهای روزنامه اولیا پیدا بود. دفتر چهارمین روزنامه قدیمی ایران، اتاق کوچک سقف کوتاهی بود با دیواری که رنگ از کاغذ دیواری سبز گلدارش پریده بود.
یک کامپیوتر قدیمی روی میز نزدیک در ورودی بود. روی میز دومی کنار دیوار چند دسته مجلد گالینگور و روزنامه چیده شده بود. منیژه اولیا پشت میز کتابی از جشنواره مطبوعات سال 83 را ورق میزد. سایه خبرنگار اولی که روی پاشنه در افتاد، سرش را بلند کرد. خبرنگار درشتهیکلتری هم چند قدم دورتر از همکارش ایستاده بود. نگاهشان به دفتر قدیمی که کمتر شباهتی به تحریریه یک روزنامه داشت، خیره شده بود.
بحث گرمی هوا را پیش کشیدند. هیچکدام جدول قطعی برق را چک نکرده بودند. تصمیم گرفتند اگر برق رفت، ادامه مصاحبه را به پارک هشت بهشت منتقل کنند. سر حرف که باز شد، خبرنگار ریزنقش ضبط صوتی کوچکی را روی میز گذاشت اما با ضبط شدن مصاحبه هم مخالف بود: «من که حرفی برای گفتن ندارم اما میخواهین یادداشتی همبردارین از حرفای من، بنویسین اما ضبط نکنین.»
خبرنگار درشت هیکلتر، مجلد گالینگوری از سال 60 را از زیر دسته روزنامه و گالینگورها جلو کشید. از روزنامه اولیا پرسیدند. گفت که در قدیم به هر مطبوعهای روزنامه میگفتهاند و اولیا از اول تا آخر هفتهنامه بوده است.
پدر منیژه اولیا دفتر نمایندگی چند روزنامه مثل اطلاعات، تهران مصور و کیهان را در اختیار داشته اما تصمیم گرفته بود برای خودش روزنامه مستقلی داشته باشد: «پدر فرهنگی بود و نمیتونست شغل رسمی دیگهای داشته باشه. مجوز روزنامه را به اسم آقاجانم گرفته بود. اون موقع رسم بود اسم فامیلشون را روی روزنامه میذاشتن و روزنامه ما هم شد اولیا.»
سرش را به طرف عکس پدرش برگرداند. بین روزنامههای روی میز دنبال چیزی میگشت: «من که بچه بودم و یادم نمیاد اما پیش شماره روزنامه اولیا سال 27 منتشر شده بود، سال 29 هم شروع کار رسمی روزنامه بود.» با دستش روی میز روزنامهای را نشان داد. آخرین شماره یک روزنامه 70 ساله.
از بین 4 دختر و 2 پسر خانواده اولیا، مالکیت روزنامه به دختر دوم خانواده رسیده بود، روزنامه شماره آخر را ورق زد: «از دانشگاه اصفهان لیسانس زیستشناسی گرفتم، میخواستم معلم بشم اما پدر نظرشون این بود روزنامه را اداره کنم، منم روی حرفشون حرفی نزدم.» در کنار میز چسبیده به دیوار نیم طبقهای وجود داشت که روزگاری نردبان، راه اتصال طبقه پایین به طبقه بالا بوده است. خبرنگار ریز نقش بلند شد تا از پایین فضای نیم طبقه بالا را ببیند. در تاریک روشنای بالاخانه، دسته روزنامههایی که روی هم تلنبار شده بود، پیدا بود.
«اون روزا که روزنامه برای خودش بر و بیایی داشت، در 16 صفحه چاپ میشد. اولیا مورد اعتماد اصفهانیها بود و همه دوست داشتن آگهیهاشون تو روزنامه ما چاپ بشه. آگهیهای شرکتی و ثبتی زیادی به اولیا میدادند. اون زمان دست کم بود، وقتی روزنامهها زیاد شد، آگهیها کم شد و موندن واسه ما سخت شد. هیچ کسی هم حمایتی نکرد. منم تعطیل کردم. توی خبرتون چیزی از تعطیلی روزنامه ننویسین. به کسی نگفتم، دلم نمیخاد خواهر و برادرام بفهمن روزنامه پدر تعطیل شده.»
خبرنگار ریز جثه بستهبندی شکلات را باز کرد. خانم اولیا یکی از شکلاتهای فندقی را برداشت: «خبرنگاری آینده نداره. من چهل و چند سال روزنامهداری کردم، بیمه هم نیستم، بازنشستگی هم ندارم. از من که گذشت، شما یه فکری واسه خودتون بکنین.» همکار درشتتر از آرشیو روزنامههای قدیمی، روی صفحهای خم شده بود. زاویه دوربین گوشی را طوری تنظیم کرد که کل صفحه در کادر دوربین جا شود. خانم اولیا از پشت میز بلند شد و کنار خبرنگار ریز جثه ایستاد. درخواستشان برای گرفتن عکس یادگاری را قبول کرد اما به شرط اینکه چاپ نکنند. عکس سه در چهار را از زیر کتاب جشنواره درآورد و گذاشت روی مجله، کنار دست خبرنگار ریز جثه: «از دفتر خواستین عکس بگیرین، طوری نیست. عکس منو چاپ نکنین بهتره اما آگه هم خواستین، این عکس رو چاپ کنین.»
نزدیک دسته مجلدهای گالینگور شده کنار دیوار رفت. با گرد و غباری که رویشان نشسته، از رنگ قهوهای جلد فقط ردی باقی مانده بود: «آرشیو کامل روزنامه توی خونه است. بخشی از آرشیو را به عبدالحسین جعفری دادم که در نمایشگاه مطبوعاتش استفاده کنه. از کتابخانه ملی هم برای جمعآوری آرشیو پیگیر بودند اما خبری نشد.»
در خلوتی پاساژ چهارباغ، حواسشان پرت زن و مردی شد که از مقابل دفتر روزنامه رد شدند. مرد میانسال جلوی در مکث کوتاهی کرد و بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشد، سراغ پیراهندوزی کاپری را گرفت. خانم اولیا نزدیک در رفت: «صد متر برین جلوتر. پیرهندوزی اکبر کاپری تو پاساژ ایفله.» خبرنگار ریز جثه با سر به همکارش اشاره کرد. از جایشان بلند شدند. همکارش مجلد گالینگور را سر جایش گذاشت و نزدیک در خروجی رفتند. خانم اولیا چادرش را از روی دسته صندلی برداشت. کتاب جشنواره را توی کیفش گذاشت: «در وصیتنامهام نوشتم که بچههام آرشیو روزنامه را جمع و جور کنند. این روزنامه میراث خانوادگی ماست.»
سکوت پاساژ شکرچیان در شلوغی چهارباغ گم شده بود.



