استواری ولی همیشه فایده ندارد، گاهی یک سرباز صفر، زندگی بهتری دارد. مثل کسانی که «کمتر از یک سال در نهضت سوادآموزی تدریس کردهاند اما ناگهان به استخدام رسمی وزارت آموزش و پرورش در میآیند!» او با سی سال سابقه کار، نهایتا ماهی دومیلیون و دویست هزارتومان حقوق میگیرد، در حالی که معلمان رسمی بین پنج تا هشت میلیون تومان حقوق میگیرند. این گفتوگو، چکیده درد بسیاری از معلمان مدارس غیرانتفاعی در اصفهان است. آنها میخواهند بدانند «این همه تبعیض از کجا آب میخورد؟!»
معلم نمونه ناحیه گزارش ما که والدین و شوهر و برادران و خواهرانش معلم رسمی آموزش و پرورش بودهاند، حتی پس از سیسال تدریس، شانس این را نداشته که به استخدام رسمی وزارت آموزش و پرورش درآید. او میگوید: «بگذارید از سال 67، از زمانی که مدرسه غیرانتفاعی وجود نداشت و من در یکی از روستاهای محله زینبیه کار میکردم، آغاز کنم.» و داستانش را اینگونه روایت میکند: «من و همکاران سابقهام به صورت نیروی آزاد و نمونهمردمی کار میکردیم. وقتی مشکلی برای معلمان رسمی پیش میآمد، آموزش و پرورش ما را به جای آنها سر کار میگذاشت. به خاطر دارم مدیر مدرسه، حقوق دوهزار و پانصد تومانیام را در پاکت نامه به من میداد، حقوقی که بر اساس ساعات تدریس محاسبه میشد، اما کاری از پیش نمیبرد.»
او که مدرک ممتاز هنری داشته و عشقی بیپایان به تدریس و بچهها داشت، همچنان به معلمی ادامه میدهد؛ چون «از کودکی به ما گفته بودند آموزش و پرورش برای دخترها و خانمها چیز دیگری است؛ این توی گوش ما رفته بود.» کار پیش میرود و او به عنوان معاون یکی از مدارس غیرانتفاعی اصفهان انتخاب میشود. معلم نمونه ناحیه میگوید: «کارفرما، طی سیزده سال، به طور توأمان معلمی دروس خط، نقاشی، پرورشی، معاون آموزشی و سمت دفترداری مدرسه را تنها با پرداخت یک حقوق، برعهده من گذاشت و فقط سالی پنج هزارتومان به حقوقم اضافه کرد که مطلقا با هزینههای زندگی جور در نمیآمد.»
او اما با خودش میگفته است: «کار نیست، شرایط اقتصادی خوب نیست، جاهای دیگر هم همین وضعیت است.» به همین خاطر به اتفاق همکارانش با همین رویه ادامه میدهند و ماندگار میشوند.
زنگ اول: چشمپوشی از حقوق حقه تحت فشار!
معلم نمونه ناحیه ما میگوید: «چند سالی گذشت. حقوق من تازه چهلوپنج هزار تومان شده بود، در حالیکه مجبور بودم انواع و اقسام قسط و هزینههای جاری زندگی را بپردازم و توان پرداخت حق بیمه نداشتم. به کارفرما میگفتیم که لااقل ما را تحت پوشش بیمه قرار دهد، اما او میگفت هزینهاش را از حقوقتان کسر میکنم. این در حالی است که حقوق اداره کار هم دریافت نمیکردیم. وقتی مأمور بیمه میآمد، مدیر مدرسه ما را به عنوان بستگانش معرفی و با نام فامیل آنها از ما امضا میگرفت.» بسیاری میگفتند: «نباید امضا میکردید! اما نمیدانستند که ما مجبور بودیم، زیرا باید سال آینده نیز در همین مدرسه کار میکردیم. اگر هم زیر بار نمیرفتیم، کارمان را از دست میدادیم.» این جریان به گفته او «هنوز هم در این مدارس به انحای مختلف ادامه دارد و معلمها مجبورند تا تحت فشار کار فرما از حقوق خود چشمپوشی کنند.» این معلم میپرسد: «چرا هنوز بعد از سی سال، بیمه کامل برای من رد نشده تا بتوانم مثل یک نیروی رسمی حقوق بازنشستگی دریافت کنم، هر چند اندک؟» او پس از سیزده سال این مدرسه را ترک کرده و به مدرسه دیگری میرود که آنجا نیز خبری از حقوق اداره کار نبوده اما حق بیمهاش به درستی پرداخت میشده است. معلم نمونه گزارش ما حالا با سی سال سابقه کار، تنها پانزده سال سابقه بیمه دارد.
زنگ دوم: حقوق دریافتی منهای اداره کار!
«تاکنون به خاطر ندارم حقوق اداره کار را دریافت کرده باشیم، در حالیکه در طول این سی سال، بیشتر از معلمان رسمی کار کردهایم، خلاقیت نشان دادهایم، دورههای آموزشی متعدد پشت سر گذاشتهایم، از جیبمان هزینه کردهایم و چندین برابر معلمان دولتی پاسخگوی خانوادهها بودهایم.»
اما بــه گــفته او «انـتظار کارفرما و والـــدیــن از مـعلــمان مدارس غیرانتفاعی، بسیار بیشتر از انتظار آموزش و پرورش و مردم از معلمان مدارس دولتی است.» میپرسم چرا؟ پاسخ میگیرم: «چون آنها گمان میکنند با شهریهای که میپردازند، معلم را نیز میخرند.»
این در حالی است که این معلم در مدرسه فعلی نیز، شرایط بهتری ندارد. او میگوید: «کارفرما (مدیر) حقوق اندک ما را در دو قسمت پرداخت و به دو حساب بانکی واریز میکند تا مشمول مالیات و بیمه نشود! از سوی دیگر، ما هیچ یک از امکانات و تسهیلات معلمان رسمی را دریافت نمیکنیم. میخواهیم یک کارت شناسایی ساده داشته باشیم تا بدانند که ما هم معلمیم و سالهاست که برای بچههای مردم زحمت میکشیم، اما از همین هم دریغ میکنند.»
از سوی دیگر وقتی او و برخی همکارانش بنابه تشخیص اولیای امور به عنوان معلم نمونه ناحیه انتخاب میشوند، خواستار آن میشوند تا به مرحله استانی نیز راه یابند، اما به آنها گفته میشود که «رسیدن به مرحله استانی تنها مختص نیروهای دولتی است، نه آزاد!»
او میگوید: «چرا حتی این حق جزئی که با تلاش فردی به دست میآید از ما گرفته شد؟ حقی که میتوانست انگیزههای ما را برای تدریس در جوانی قویتر کند. چرا همه حقوق و مزایای مادی و حتی معنوی از آنِ نیروهای رسمی است؟! من دلیل و انگیزه این همه تبعیض را درک نمیکنم!»
زنگ سوم: نامه به رئیسجمهور وقت!
کار به جایی میرسد که این دسته از معلمان غیرانتفاعی اصفهان، خسته از بیتوجهی و در کمال ناامیدی تصمیم میگیرند تا به رئیس جمهور وقت در دولت نهم نامه بنویسند و از مشکلاتشان بگویند. او میگوید: «حتی گمان نمیکردیم که نامه ما خوانده شود، چه برسد به اینکه اقدامی درباره آن صورت بگیرد.» نامه اما خوانده میشود و یک روز، نماینده ویژه رئیسجمهور به همراه هیئت همراه، مستقیم به مدرسه میآیند و از نزدیک شاهد شیوه تدریس این معلم میشوند و بَهبَه و چَهچَه که: «حیف این نیرو است و او حتما باید رسمی شود.» بنابراین از او میخواهند تا متد تدریس و روشهای خلاق در ارائه درس و اداره کلاس و… را در غالب یک سی دی به آنها ارائه کند تا آنها موفقیتهای معلم گزارش ما را در جلسات وزارتخانه مطرح کنند. وزیر وقت آموزش و پرورش نیز یک تقدیرنامه کاغذی به همراه یک سفر مشهد با خانواده به معلم گزارش ما هدیه میدهد. او میگوید: «سه ماه تمام هر روز به اداره آموزش و پرورش میرفتم تا پیگیر موضوع استخدام شوم، اما هیچکس پاسخگو نبود تا آنکه یکی از مسئولان گفت تلاش شما بیفایده است؛ زیرا آنها باید به صورت رسمی و کتبی در نامهای به ما مینوشتند تا شما را استخدام کنیم!»
زنگ چهارم: نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی!
به گفته معلم نمونه گزارش ما «تا ششهفت سال پیش هم آموزش و پرورش نیرو نمیگرفت تا آنکه اعلام شد عدهای را استخدام میکنند. من و همکارانم بسیار خوشحال شده بودیم، اما یک مسئله وجود داشت و آن این بود که از سن ما گذشته بود!» این اداره کل، تنها معلمان غیررسمی زیر سی سال را استخدام میکرده است. او میگوید: «ظلم آشکاری در حق ما شد. مایی که این همه به کارمان علاقه داشتیم و ایدهپردازی میکردیم.»
او به طور مثال، از فعالیتهای یکی از همکارانش سخن میگوید که «سالهای متوالی، شانه به شانه نیروهای رسمی به عنوان طراح برتر پیکهای نوروزی برگزیده شد، اما حق الزحمه ای که به او دادند آنقدر کم بود که ارزش گفتن ندارد و همه سالها، در همه طرحها و برنامهها با وجود شرکت فعال و اثرگذار ما، زحمتش به تن ما میماند و مزایایش به معلمان رسمی میرسد. اینجاست که آدم دردش میگیرد و میبیند هیچکس به داد ما نمیرسد. اگر فریادی میزنیم یا مطالبهای داریم، تنها به خاطر این است که به هیچ جایی دسترسی نداریم.»
از خواستههای او و همکارانش میپرسم. او پاسخ میدهد: «ما میخواهیم مانند دیگران از حقوق اداره کار، بیمه تأمین اجتماعی، اوراق شناسایی معتبر و مزایای قانونی برخوردار باشیم چون یقین داریم که بیش از دیگران با عشق و علاقه به آموزش خلاق میپردازیم. کافی است سری به فضای مجازی بزنید و تولید محتوای متفاوت ما را ببینید.» معلم نمونه گزارش ما ادامه میدهد: «من و همکارانم به ویژه در دو سال گذشته به قدری در تولید محتوای تصویری و نوشتاری در فضای مجازی خوب عمل کردهایم که معلمان رسمی مدام با ما تماس میگیرند تا از محتوای ما استفاده کنند.»
زنگ آخر: آنچه به جایی نرسد فریاد است!
طی همه این سالها، هیچ مسئولی در هیچ رده و مقامی پاسخی به اعتراضات و مطالبات معلمان غیررسمی، به خصوص معلمان مدارس غیرانتفاعی نداده است. معلم نمونه گزارش ما میگوید: «وقتی شخص رئیس جمهور وقعی به خواستههای ما نگذاشت، چه توقعی از دیگران دارید! تقدیرنامه به چه درد من میخورد؟ نان میشود؟ اجارهخانه میشود؟ هزینه درمان میشود؟» دوباره میپرسم خواست شما چه بود؟ پاسخ میدهد: «میخواستیم حقوق ما مساوی حقوق معلمان رسمی باشد. چرا باید این همه تفاوت میان حقوق ما و آنها باشد؟ مگر ما این همه زحمت نمیکشیم؟»
از او درباره میزان حقوق دریافتیاش میپرسم و پاسخی تأملبرانگیز میگیرم: «حقوق ما متغیر است، معمولا بین دومیلیون و دویست هزارتومان تا دومیلیون و ششصد هزارتومان!» این در حالی است که همین حقوق اندک هم به واسطه قرارداد غیرمنصفانه ای که از یکم مهر تا سی و یکم اردیبهشت با آنها بسته میشود، به صورت کامل پرداخت نمیشود و بر خلاف معلمان رسمی، خبری از حقوق و بیمه در فصل تابستان نیست.
او میگوید: «این یعنی منِ معلم از سیویکم اردیبهشت به آدم بیکاری مبدل میشوم که تازه بیمهاش هم قطع شده است. یکم خرداد همین امسال به اداره بیمه مراجعه کردم و با چه مکافاتی دوباره با بیمه، قرارداد بیمه زنان خانهدار بستهام تا بیمهام در تابستان قطع نشود. اینها همهاش درد است. من نیروهایی را سراغ دارم که با چهارصد یا ششصد هزارتومان یا نهایتا یک میلیون تومان مشغول کار هستند.»
معلم نمونه گزارش ما از مسئولان میپرسد: «چرا باید فوقلیسانس ریـــاضـــی ما حـــاضـــر باشد با چهارصدهزارتومان حقوق کار بکند تنها برای اینکه مدیران مدارس از آنها سابقه کار میخواهند و آنها هم مجبور میشوند تا به بدترین شرایط ممکن تن بدهند؟ مگر آنها هزینه زندگی ندارند؟ مگر آنها نمیدانند والدین بچهها چقدر هزینه میکنند تا فرزندشان بتواند فوق لیسانس بگیرد؟! چرا بازرسان اداره کار و مسئولان مربوط چشمهایشان را بر سوءاستفاده از نیروهای کار بستهاند؟»
معلم نمونه گزارش ما میپرسد: «چه کسی پاسخگوی ظلمی است که به ما رفته؟ طبیعی است که هیچکس تا کنون به این سؤال پاسخی نداده است. اینجاست که میگویم این راه، راهی است که سی سال پیش من و همکارانم رفتهایم و حالا جوانها در ابتدای آن هستند. اینجاست که می گویم سرنوشت ما باید آینه عبرتی برای آنها باشد.» سرنوشتی که توأمان به وسیله وزارت آموزش و پرورش و کارفرمایان برای معلمان غیررسمی رقم زده شده است.



