من بارها بهاو گفته بودم که آدم دلش هرجا باشد، همانجاست. فکر و ذکرت که آنجا باشد، دیگر نمیتوانی در جایی که واقعا هستی، باشی. میدانید به من چی میگفت؟ چندان مهم نیست! جوابش را میگویم. من همه این حرفهایش را میگذارم به حساب دلتنگیهایش. دلتنگی از اینکه جایی که باید باشی نیستی. او نمیخواست آنجا باشد، مثل من که نمیخواستم اینجا باشم. ولی همیشه، آدم آنجایی که دلش میخواهد نیست. من این را بارها به او گفته بودم. میدانید جوابش به من چی بود؟ اتفاقا خیلی مهم بود! جوابش را میگویم! میگفت: «من نمیدانم کجا باید باشم.» بهنظرم این فقط یک فرار روبه جلو بود. فرار میکرد از جوابهای مهمی که میتوانست کار را بهجاهای باریک نکشاند. اما اینکه چرا «روبهجلو» بود، آنقدر مهم نیست که «فرار»بودنش!
میتوانم کمی آب بخورم؟ اینکه آدم بهخاطر آب خوردن هم باید اجازه بگیرد، خیلی عذابآور است. ولی باید همیشه شرایط را پذیرفت و اینکه آدم باید همیشه شرایط را بپذیرد، شاید شرط کافی زندگی نباشد، ولی حتما شرط لازم هست! من به او گفته بودم که یا آدم باید شرایط را بپذیرد یا محکوم است به مرگ…! بله! درست شنیدید، اما اینکه اگر آدم شرایط را نپذیرد، محکوم است به مرگ، نمیتواند تهدید به قتل باشد. شما همه تلاشتان این است که از حرفهای من این را بیرون بکشید. اما این فقط یک «فرار به جلو» است. شما جواب او را نشنیدید و دارید قضاوت میکنید! او گفت: «شاید هم گل به خودی است.» حتما منظورش را خوب فهمیدید. من هم فهمیدم. البته آن موقع نمیفهمیدم، ولی بعدا فهمیدم. زمانی که کلاغها بزرگتر شده بودند. کلاغهای آن خانه را میگویم. همه میدانستند، ولی کسی باور نمیکرد. تا کسی با چشمهای خودش نمیدید، باور نمیکرد که کلاغهای آن خانه از همه کلاغها بزرگتر بودند و وقتی او مُرد، کلاغها بزرگتر هم شدند، حتا. او کلاغها را اصلا دوست نداشت، ولی کلاغها او را خیلی دوست داشتند. شاید برای شما چندان جذاب نباشد اما، بعد از او کلاغها روزبهروز بزرگتر شدند.
انگار ورم کرده بودند! آنقدر بزگ شدند که دیگر یا جای من آنجا بود و یاجای آنها. نمیشد با آن کلاغهای غولپیکر آن خانه یک جا زندگی کرد. بله، حق با شماست، من از آن خانه فرار کردم. ولی فرار من، نه بهخاطر مرگ او، بلکه بخاطر رشد بیرویه کلاغها بود. شما همهچیز را آنطور که دوست دارید روایت میکنید.
یک بطری آب دیگر لطفا… من زیاد آب میخورم… فکر کردن به آن کلاغها و آن خانه دهانم را خشک میکند. دهانم کف میکند. شاید هم بهخاطر آن قرصهاست که وقتی میخورم میتوانم آن خانه را فراموش کنم، که نمیکنم، فقط فکر آن خانه دیگر آنقدرها هم سخت نیست برایم. کلاغها را میگویم. فکر میکنم آنها لابد هرچقدر هم بزرگ شوند بازهم راهی برای خودشان پیدا میکنند؛ یا از آنجا میروند و یا میمیرند. هرچند خیلی دیر میمیرند، ولی کلاغهایی که خیلی بزرگ شدهاند شاید زودتر بمیرند. کلاغها موجودات باهوشی هستند. خودشان را تطبیق میدهند با شرایط. برعکس او که زمین و زمان را بههم میدوخت، اگر چیزی بر وفق مرادش نبود. آن روز رفته بود و از داخل آن زیرزمین تمام مجسمههای من را درآورده بود و انداخته بود وسط حیاط آن خانه و خردشان کرده بود. او میدانست که من چقدر روی آن مجسمهها حساسم. چقدر برای هرکدامشان زحمت کشیده بودم. چرا؟ اینها را من قبلا هم برای شما گفته بودم. بخاطر آن شب لعنتی که من برنگشته بودم. یعنی نمیشد برگردم؛ آدم وقتی حالش خوب نیست، بهتر است توی همان خراب شدهای که هست بماند. من حالم خوب نبود آن شب، برای همین برنگشته بودم به آن خانه. و وقتی برگشتم به خانه، همه مجسمههایم را در آن وضعیت دیدم. دیدم. بله، من هم منظورم خود اوست. او را هم دیدم. نشسته بود روی صندلی گوشه حیاط، پایَش را روی پایَش گذاشته بود و سیگار میکشید. خیلی خونسرد بود. انگار، کاری که مدتها دلش میخواست را انجام داده بود و تمام دغدغه آن سالها را دود میکرد و به آسمان میفرستاد. کلاغها به مجسمههای من نوک میزدند. حتی چند تکه از آنها را هم برداشتند و بردند. من اصلا به سمت مجسمهها نرفته بودم. اینکه بنشینم و یکی یکی آنها را بردارم و نشان دهم که چقدر برایشان ناراحتم. چیزی که لابد او انتظار داشت یا ازین کار لذت میبرد. این هم لابد بخش دیگری از سناریوی او بود. ولی من نبودم دیگر، من بازیگر او نبودم.
کلاغها وقتی یکی از آنها میمیرد، دور او حلقه میزنند و با صدای نکرهشان برایش عزاداری میکنند. این از سنت دیرینه آنهاست. وقتی او مرد، کلاغها دورش را گرفته بودند. برایش عزاداری کرده بودند. لابد او را از خودشان میدانستند. هرچند او کلاغها را دوست نداشت، اما کلاغها خیلی او را دوست داشتند. صدای عزاداریشان تا چند خیابان آن طرفتر هم رفته بود. بعد از آن کلاغها روز به روز بزرگتر شده بودند. خیلی بزرگ. آنقدر بزرگ شده بودند که من دیگر جرات نمیکردم به آنجا برگردم.
-از کجا خبردارشدی؟ اصلا از کجا فهمیدی بعد از مرگ او کلاغها بزرگتر شدند… تو که گفتی دیگر به آن خانه برنگشتی…
+ دهانم خشک شد، آب میخواهم.
-جواب من را بده!
-کلاغها برایم خبر آوردند، آقای قاضی!
کلاغهای آن خانه
شما میخواهید همهچیز آنطور روایت شود که میخواهید! مثلا بگویم دلیل اینکه من به آن خانه برنگشته بودم، بهخاطر اتفاقی بود که سه سال پیش توی آن خانه رخ داده بود! آدمی است دیگر؛ دوست دارد زمین و زمان را بههم بدوزد. شما از اینکه اینطوری مسائل را بههم گره بزنید، نان میخورید! بله… بله… متوجهم! من باید بروم سر اصل مطلب! اینها همه حاشیهاند. برای شما هرچیزی که خارج از آن خانه گفته شود، حاشیه است. شما چه میدانید، تمامی آن خانه حاشیه بود! منظورم این است که اصل مطلب جای دیگری بود. جای دیگر منظورم از نظر مکانی نیست.
-
اصفهان زیبا
اصفهان زیبا



