عاشقی در زندان

تازه برگشته بود. رفتیم به او سری بزنیم. رو به من کرد و گفت: «این‌ها را باید به مردم بگویید. بگویید تا بدانند مردم غزه خود را بدهکار خدا می‌دانند، شکایت نمی‌کنند و از خدا طلب دارند که فرزندانی را که در سختی و نداری بر سر سفره قرآن و در صفوف جماعت مساجد بزرگ کرده‌اند، از آن‌ها بپذیرد.»

تاریخ انتشار: ۱۱:۱۶ - چهارشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
عاشقی در زندان

به گزارش اصفهان زیبا؛ تازه برگشته بود. رفتیم به او سری بزنیم. رو به من کرد و گفت: «این‌ها را باید به مردم بگویید. بگویید تا بدانند مردم غزه خود را بدهکار خدا می‌دانند، شکایت نمی‌کنند و از خدا طلب دارند که فرزندانی را که در سختی و نداری بر سر سفره قرآن و در صفوف جماعت مساجد بزرگ کرده‌اند، از آن‌ها بپذیرد.»

شب ۶ اکتبر ۲۰۲۳، نزدیک به دومیلیون و دویست‌هزار فلسطینی در زمینی ۳۶۵ کیلومتری به اسم غزه نفس می‌کشیدند. از این جمعیت ۶۶درصدشان اصالتا اهل شهرهای دیگر فلسطین بودند که بعد از روز نکبت در سال ۱۹۴۸، از شهرهایشان رانده شده و به این باریکه پناه آورده بودند.

مردمی که حالا تجربه زیست در زندانی شهرمانند را داشتند، بلد بودند در زندان خانه بسازند، به ساحل دریا بروند، عاشق شوند، بچه‌دار شوند، هرچه زودتر و بیشتر، بهتر؛ و نیشخندی بزنند به تمام آنانی که جنگ را بهانه‌ای می‌دانند برای دست‌کشیدن از زندگی و ادامه حرکت؛ مردمی که ارتباطشان با جهان بیرون زندان محدود و دشوار بود و این تمرکز بر خود، محدودشدن به تفکر، به تدبر و چاره‌جویی برای بازکردن راه نفس، آن‌ها را به جای بهتری رسانده بود.

روز ۷ اکتبر ۲۰۲۳، هزار و 200 جوان رعنا، از زمین و آسمان، همچون طوفان، غاصبان سرزمینشان را در هم کوبیدند. از این هزار و 200 رزمنده، 500 نفر حافظ کل قرآن و بقیه‌شان حافظ یک تا بیست جزء قرآن بودند.

روز ۷ اکتبر، لشکری برخاسته از پسِ رحل‌های قرآن و نمازهای جماعت به دل دشمن زده بودند؛ لشکری که شاید ارتباطش با آن سوی ایست‌های بازرسی و مرزهای تحمیلی کم بود؛ ولی ارتباطش با درون خود، با آسمان بالای سر و زمین زیر پایش بیشتر از هر قوم دیگری بود.

روز ۸ اکتبر و تمام روزهای سخت و نفس‌گیر بعد از آن، برای هیچ‌کس جز مردمی چون مردم آن باریکه تحمل‌پذیر نبود. پذیرش چنین دردی، در قبال نپذیرفتن ذلت و مقهوربودن، تنها با ایمان به غیب ممکن بود. دیدن حقیقت، در پس پرده خون و خرابی و امید به فردای پیروزی، تنها با اعتماد به خدای نامحدود این سرزمین محاصره‌شده ممکن بود.

این اعتماد، تنها با شناخت حاصل می‌شد و این شناخت برای آن‌ها، فقط از طریق قرآن میسور بود که از خوب ماجرا، سال‌ها بود آن را از روی طاقچه‌ها برداشته و در مقابل صورت‌هایشان گشوده بودند و آیه‌آیه‌اش را در گوش پسرها و دخترهایشان خوانده بودند. سال‌ها به فرزندانشان آموخته بودند که چطور دنیا را سپر بلای عقایدشان کنند و نه اینکه از ترس سایه جنگ و فقر، ایمان خود را فدای دنیایی فانی کنند.

اهالی غزه در همان سال‌های اول زندگی‌شان، مفهوم محدودیت دنیا را با پوست و خون و استخوان خود درک می‌کنند و با اولین آیات کتاب، ضاله خود را می‌یابند. آن‌ها در هر مرحله زندگی، با هر فصل جنگ، ازدست‌دادن تام را تجربه می‌کنند. چرخه حیات را از بر شده‌اند و به این موضوع اعتقاد تام دارند که می‌زایند برای مردن و می‌سازند برای خراب‌شدن؛ پس ابایی ندارند.

برایشان دور از توقع نیست که جنگ برنامه‌هایشان را به هم بزند و آرزوهایشان آن‌قدر بلند نیست که زندگی را به فردا موکول کنند. اهالی غزه از تطبیق آیات قرآن بر زندگی خود نمی‌ترسند و اساسا لحظه‌ای آن دو را از هم منفک و غیرمنطبق نمی‌بینند. آیات بشارت نصرش را، هرچند برای دیگران باورنکردنی، در لحظه‌لحظه این نبرد ناعادلانه همراه خود می‌بینند و آیات انذار نابودی اعدای دین الله را قطعی و حتمی می‌دانند. ‌

آن‌ها همان‌قدر که به نصرت الهی معتقدند، از عذاب خدا بر آنان که کلام‌الله را مهجور کرده‌اند بیمناک‌اند. درک و فهم این مردم و آستانه تحمل و پایبندی به اعتقاداتشان، تا روزی که فهم قرآن برایمان دشوار باشد، ناممکن خواهند ماند.

و من هر بار یاد غزه می‌افتم، صدای آن مرد غزاوی که در ابتدای نبرد طوفان‌الاقصی دست‌به‌دست می‌شد، در گوشم طنین‌انداز می‌شود: «حال مارا اگر بپرسید، به شما می‌گوییم خوب هستیم. تا رحِم باشد، فرزندان زاییده می‌شوند و تا سنگ باشد، ساختمان‌ها بنا می‌شوند. ما خوب هستیم. حال شما مردمان در بیرون غزه چطور است؟» و زیر لب زمزمه می‌کنم: خوش به سعادت آن ‌که فنای این و بقای آن را درک کرد. خوش به سعادت اهل غزه و قرآن.