روایتی متفاوت از کلاس سوم دبستان کمیل و دانش‌آموز شهید آن که اسرائیل جانش را گرفت

نیمکت خالی «مُجتبی»!

«داغ روی داغ»! باد، پرده را می‌رقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکت‌های رنگ‌ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن می‌ریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی».

تاریخ انتشار: ۰۹:۴۲ - یکشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
نیمکت خالی «مُجتبی»!

به گزارش اصفهان زیبا؛ «داغ روی داغ»! باد، پرده را می‌رقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکت‌های رنگ‌ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن می‌ریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی». روی چهره کودکانه و معصوم پسری نُه ساله که از این جا به بعد، رفته توی یک قاب و نوار باریک مشکی رنگی، پیچیده شده آن بالا؛ گوشه سمت راستَش.

نیمکتِ اولِ کلاس، جای مجتبی بوده؛ کنج دیوارش! همان‌جایی که حالا با سبز و سفید و قرمز پرچم ایران، پُر شده است؛ با یک قاب عکس، چندشاخه گل و شمعی که آرام آرام می‌سوزد. عصر بیست‌وهفتم خرداد، «مجتبی شریفی» به همراه پدر، مادر و خواهر سیزده‌ساله‌اش در خودرویی که مورد اصابت موشک رژیم صهیونی قرار می‌گیرد، به شهادت می‌رسد!

اینجا «دبستان کمیل» است؛ مدرسه‌ای با هفت کلاس و ۱۹۲ دانش‌آموز در خیابان بعثت اصفهان. کلاس‌ سی‌وسه نفره‌ سومی‌ها، سه ردیف بیشتر ندارد و در هر ردیف، پنج نیمکت؛ نیمکت‌هایی که بیشترشان با دو دانش‌آموز و چندتایی هم با سه دانش‌آموز پُر میشده است.

جای دوست مجتبی روی نیمکت دوم، درست پشت سر او بوده است. همانجایی که موقع ورودش به کلاس هم رفت آنجا نشست و این پا و آن پا می‌کرد همان جا که نشسته با ما صحبت کند. شاید می‌خواهد مجتبی را یکبار دیگر پشت آن نیمکت ببیند که دست گرفته تا جوابِ سوال‌های خانم معینی؛ معلم‌شان را بدهد. مثل همیشه که «اولین نفری بود توی کلاس که دستش را می‌برد بالا».

دوستی آنها از کلاس اول در همین مدرسه شروع می‌شود و تا کلاس سوم یعنی همین چندوقت پیش، کِش می‌آید. از این دوستی و رفاقت اما فقط یک نقاشی مانده که دو نفری با هم کشیدند و یک عالمه عکس و خاطره که فقط یک نفر باید جور آن را بکشد؛ «امیرمحمد مصطفایی»!

امیرمحمد توی حرف‌ها و تعریف‌هایش آنقدر اوج می‌گیرد و لابلای خاطرات مشترک‌شان بالا و پایین می‌رود که انگار دارد از یک فیلم اکشن که قهرمان اصلی‌اش مجتبی بوده، حرف می‌زند. مثل فیلم «جنگجویان».

همان فیلمی که با بچه‌ها می‌دیدند و شخصیت‌هایش را برای بازی‌هایشان در مدرسه انتخاب می‌کردند. «مجتبی همیشه مرد عنکبوتی قرمز را انتخاب می‌کرد و من کاپیتان‌آمریکا را».

بازی‌هایشان گاهی اما خیالی هم میشد، «جامدادی را که میگذاشتیم پایینِ کتاب، شکل کامپیوتر می‌شد. بعدش کامپیوتربازی می‌کردیم».

او کلاس سوم را ولی بیشتر دوست دارد، چون «همه چیز واقعی‌تر بود» حتی شخصیت‌های بازی‌هایشان؛ همان‌هایی که یکبار پدر مجتبی با چوب برایشان ساخت؛ از «مرد سایه‌ها» تا «بروسلی»!

امیرمحمد از بازی‌هایشان که می‌کشد بیرون، می‌رود سراغ درس‌ و مشق‌هایی که با هم می‌خواندند و می‌نوشتند. «بعضی وقت‌ها مجتبی یکی از کتاب‌های درسی‌مان را می‌آورد و میگفت تو روخوانی کن تا من حفظ کنم. بعدش جابجا می‌کردیم. مجتبی روخوانی می‌کرد، من حفظ می‌کردم».

این را می‌گوید و پشت‌بندش ادامه می‌دهد: «مجتبی درسش خیلی خوب بود. ریاضی، فارسی، هدیه‌ها، قرآن. فقط توی علوم و اجتماعی کمی ضعیف بود که گاهی من کمکش می‌کردم». کمکی که می‌خندد و اینطور از آن تعریف می‌کند: «وقتی خانم سوال می‌پرسید و مجتبی جوابش را نمی‌دانست، از زیرنیمکت دستم را میبردم جلو و کاغذی که جواب سوال را روی آن نوشته بودم، میدادم دستش»!

دوستی امیرمحمد و مجتبی مثل همه دوستی‌ها، قهروآشتی هم داشته. قهری که می‌گوید «زیاد طول نمی‌کشید» و توی حال و هوای بچگی‌شان، آنقدر عمر نمی‌کرد.

مجتبی وسط دعواها یک عادتی هم داشت. این‌که «هر وقت قهر می‌کرد، سریع بدهی‌اش را پس می‌داد. میگفت دلم نمی‌خواهد وقتی قهر هستم به کسی بدهی داشته باشم». گاهی هم دعوا نمک این رفاقت‌ بوده است. «دعوا هم می‌کردیم اما هیچ وقت حرف زشت نمی‌زدیم. مجتبی می‌گفت حرف زشت ممنوع! اصلا آدم حرف زشت زدن نبود. اگر یکی از بچه‌های مدرسه میزدش، فقط میزدش. همین»!

از شیطنت‌های دوتایی‌شان که سوال می‌کنم پِقی میزند زیر خنده و می‌گوید: «یکبار مجتبی به من گفت برو باطری کتابی را وصل کن به تلویزیون و پی‌اس بازی کن، مرد عنکبوتی میشی. من هم رفتیم این کار را کردم اما نشد. وقتی فهمید کلی خندید و گفت بابا می‌خواستم سربه‌سرت بزارم و گیجت کنم. مرد عنکبوتی کجا بود پسر…»؟!

آن روز امیرمحمد هم به تلافی، دست به کار می‌شود و به قول خودش کاری می‌کند که مجتبی بیست ثانیه از عمرش را از دست بدهد. «بهش گفتم وقتی رفتی خونه، بیست ثانیه توی گوشی نگاه کن، مرد یخی میشی».

او حالا از قاب عکسی می‌گوید که چندوقت پیش مدرسه به بچه‌ها داد اما مجتبی توی آن عکس‌ و توی آن قاب نبود. عکسی که تصمیم گرفته پشتش بنویسد «یادگاری از کلاس سوم و دوست شهیدم، مجتبی شریفی». نم اشکی روی چشمان سیاهش می‌نشیند اما نمی‌ریزد وقتی می‌گوید «من قول میدهم هیچ وقت، حتی اگر یک روز هم از این مدرسه رفتم، مجتبی را فراموش نکنم».

امیرمحمد با همان زبان بچگانه‌اش که از ابتدای گفت‌وگویمان خوردِ کلمه به کلمه حرف‌هایش رفته و دست و پا شکسته سعی می‌کند آنها را تا آنجا که می‌تواند درست جمله‌بندی کند و بعد به زبان بیاورد، ادامه می‌دهد: «من مرتب به خودم میگم، مجتبی بچه بود.

هنوز به مقام شهادت نرسیده بود. چطوری شهید شد»؟ سوالی که خودش اینطور جوابش را می‌دهد: «مجتبی همیشه می‌گفت می‌خوام برم بهشت. برم آدمک‌هایی که بابام چوبی‌شو برام درست کرده، خودم آهنیشو درست کنم. برم بهشت با حاج قاسم بازی کنم. برم به همه شهیدا سلام کنم. من اما همیشه به حرفاش می‌خندیدم. میگفتم این طوری که نمیشه بابا…. مگه شهادت الکیه؟! مجتبی می‌گفت کاری نداره که. تو هم بیا، بیا با هم بریم شهید بشیم».

و بالاخره حرف‌های عجیب و خنده‌دار مجتبی برای امیرمحمد، رنگ واقعیت گرفت و «خدا مقام شهادت را به او داد».

وقتی از او می‌پرسم دوست داری مجتبی باز هم باشد و برگردد توی این کلاس و اینجا روی این نیمکت بنشیند، آه‌ه‌‌ه… بلندی می‌کشد و پشت بندش هم، می‌گوید: «آخ…. اگه میشد….»!