نزدیک ظهر گلستان بودم. صدای قرآن توی قطعه جدید پیچیده بود. پشت یکی از مزارهایی که توی قطعه جدید بود، چند ردیف صندلی گذاشته بودند. جمعیت زیادی آمده بودند. روزهای قبل جنگ، معمولاً شبهای جمعه گلستان اینطور شلوغ میشد.
خالهام راوی داستانهای کودکیام است. البته نه آنکه تعریف کند بچگیام چطور گذشته؛ خاله از لحظهلحظه قد کشیدنم عکس دارد.
مرضیه در را باز میکند و مینشیند توی ماشین؛ آرام و شل. بدون اینکه نگاهم کند، سلام میکند. «میم» سلامش را درست ادا نمیکند.