در محله آفاران مردی زیست که سادگی، ایمان و مردانگی را در قامت یک انسان تمامعیار معنا کرد. حاجحسین سلطانی، از همان سالهای نوجوانی که دستانش چرخ کارخانه زایندهرود را به حرکت درمیآورد، در دل خود آرمانهای بزرگی میپروراند، آرمانهایی که او را به سنگرهای مبارزه، هیئتهای مذهبی، دیدار با تبعیدیان و میدانهای خونین جبهه رساند.
او را باید از همان کوچههای خاکی و روزهای داغ آفاران شناخت؛ جایی که کودکیاش نه با بازی، که با کار و تلاش آغاز شد؛ پسری که بهجای دفتر مشق از هفتسالگی، دستهایش با آچار و روغن آشنا بود؛ اما همین دستها بعدها خاک جبهه را لمس کردند و برای حقیقت، به روی باطل مشت شدند.
در هر نهضتی، مردانی هستند که نامشان شاید بر پیشانی تاریخ ثبت نشود؛ اما حضورشان مانند ریشههایی پنهان، درخت انقلاب را سرپا نگهمیدارد.
در دل کوچههای محلهٔ خلجا، هنوز رد قدمهای پسری جوان پیدا میشود، پسری که ۴۲ سال پیش، در ۱۹سالگی، با لبخندی خاموش و نگاهی پر از آفتاب، رفت تا سهم کوچکی از آسمان را با خون خود روشن کند. اینجا خانهای بود پر از صدای مادر، نگاه خسته پدر و دستهای کوچک خواهرانی که حالا هر یک، پناهی از خاطرههای گمشدهاند.
در تاریکی روزگارانی که نفسها در حصار ظلم و استبداد به شماره افتاده بود، نوری از دل ایمان برخاست، نوری که نه از زر و زور، که از قلبهای پاک و ارادههایی آسمانی جان گرفت.
در دل یکی از کوچهپسکوچههای محله ارداجی، خانهای بود که در آن، صدای جهاد و ایمان میپیچید. مادر خانواده، نان میپخت؛ نهفقط برای فرزندانش، بلکه برای رزمندگانی که در خطمقدم ایستاده بودند.
در میان برگهای غبارگرفته تاریخ این سرزمین، نامهایی هست که نهفقط بر سنگ مزار، بلکه بر دلهای عاشق حک شدهاند، نامهایی که با خون نگاشته شدهاند، با صبوری مادران و داغ پدران، با اشک خواهران و سرفرازی برادران.
حدود ۴۰ سال پیش، مردم محل پول رویهم گذاشتند و دبستانی برای محله جلوان ساختند و نام اولین شهید محله، شهید مرتضی حاجقاسمی را روی آن گذاشتند.
با دستانی پر از رنگ و نگاهی تیزبین، دنیایی تازه بر بوم سفید خلق میکند. با هر ضربهی قلممو، احساساتش را به تصویر میکشد؛ گویی رنگها زبان دل او هستند. در سکوت کارگاهش، رویاها جان میگیرند و لحظهها در قاب نقاشی ماندگار میشوند.
اینجا، محله دستگرد است؛ جایی که زمین، ردپای شهامت و شهدا را به خاطر سپرده و دیوارها، هنوز زمزمههای غیرت را در خود دارند.
بعضی قصهها هیچوقت کهنه نمیشوند؛ همیشه تازهاند؛ مثل خاطرههای مادرانی که عزیزترینهایشان را برای خاک و ایمانشان تقدیم کردند. اینجا روایت یکی از همین مادران است؛ خانم دهقان، مادر شهید محمدحسین سمائی و خواهر شهید محمدرضا دهقان.
در دل محلهای قدیمی، جایی که هنوز صدای نفسهای خاک با خاطرات پیوند خورده، آرامگاهی است که در سایه درختانی آرام گرفته؛ درختانی که با دستان یک پسر کاشته شد. نه برای زیبایی.