اسدالله امینی از خاطره‌های رزمندگی خود و دو برادر شهید، دو برادر جانباز و یک برادر خلبانش می‌گوید

خانه‌ای با شش رزمنده

گاهی یک خانواده، به‌تنهایی روایتگر حماسه‌ای می‌شود که نسل‌ها باید برای درکش به احترام بایستند. آقای اسدالله امینی، یکی از پسران این خانواده است.

تاریخ انتشار: ۱۱:۳۹ - سه شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
خانه‌ای با شش رزمنده

به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی یک خانواده، به‌تنهایی روایتگر حماسه‌ای می‌شود که نسل‌ها باید برای درکش به احترام بایستند. آقای اسدالله امینی، یکی از پسران این خانواده است.او نه‌تنها خود رزمنده دلیر سال‌های خون و آتش است، بلکه دو برادرش، نصرت‌الله و محمدرضا نیز در راه دفاع از وطن به مقام بلند شهادت رسیدند و دو برادر دیگرش، ذبیح‌الله و حسین، با تن‌هایی زخمی از جبهه بازگشتند؛ و فرج‌الله، برادر دیگرش تمام مدت جنگ را در آسمان‌ها برای دفاع از دین و میهن، خلبان پروازهای برون‌مرزی بود و بی‌ادعا از مرزهای ایران پاسداری
کرد.این روایت، اما تنها مردانه نیست. مادر این خانواده، بانوی صبر و استقامت، خانم دقیق‌همدانی، خود خواهر شهید است؛ زنی که سال‌ها بارِ صبر و داغ را بر دوش کشید، اما خم به ابرو نیاورد.امروز پای صحبت مردی نشسته‌ایم که نه‌فقط راوی جنگ که خود بخشی از آن است؛ صدایی از دل تاریخ، از خانه‌ای که جهاد و شهادت را زندگی کرده.

از کلاس تا سنگر جهاد

اسدالله امینی، فرزند فرج‌الله، متولد ۱۳۳۷ در شهر اصفهان هستم. در یک خانواده نسبتا پرجمعیت به دنیا آمدم؛ شش پسر و یک دختر. پدرم اصالتا اهل روستای فیل‌آباد از توابع چهارمحال‌وبختیاری بود. او از ۱۹سالگی و بعد از ازدواج با مادرم در اصفهان ماندگار شد. او تا پایان عمر ۹۰ساله‌اش در مشاغل مختلف فعالیت کرد و آخرین شغلش مغازه تریکوفروشی در چهارباغ اصفهان بود.

دیپلمم را در دبیرستان صارمیه اصفهان گرفتم و در ۱۳۶۰ وارد سپاه شدم. هم‌زمان در دانشگاه اصفهان در رشته حقوق نیز تحصیل می‌کردم. سال ۱۳۶۱ به کردستان اعزام شدم و حدود دو سال آنجا بودم.

در عملیات‌های مختلف شرکت داشتم

در آن روزها، برادرانم نیز در جبهه حضور داشتند. نصرت‌الله در عملیات چزابه در اسفند ۱۳۶۰ شهید شد و تنها یک ماه بعد، محمدرضا در عملیات فتح‌المبین به شهادت رسید. پس از شهادت آن‌ها به اصفهان بازگشتم و در سپاه منطقه۲ کشوری مشغول شدم؛ اما همچنان در عملیات‌های مختلف شرکت داشتم. خداوند توفیق شهادت را نصیبم نکرد.
در اواخر جنگ به دلیل تجربه‌ام، در حوزه خدمات‌رسانی به رزمندگان فعالیت کردم؛ ازجمله مسئول سازمان خدمات پرسنلی سپاه استان اصفهان شدم. به بیش از 10هزار رزمنده در حوزه‌های مسکن، فروشگاهی، مصالح ساختمانی و رفاه، خدمات ارائه ‌دادیم.

شب‌های ناامن کردستان و کمین‌های طولانی

دوسه سال در کردستان و سنندج فعالیت کردم؛ مسئول جذب نیرو برای کردستان در مناطق مختلف کشور، ازجمله منطقه۲ (اصفهان، یزد، چهارمحال‌وبختیاری) بودم. شرایط کردستان بسیار دشوار بود؛ دشمن روبه‌رو نبود و کومله و دموکرات بخش‌های زیادی از شهرها را در اختیار داشتند و تردد پس از غروب ممکن نبود.

در عملیات آزادسازی شهرهای کردستان شرکت کردم و به‌عنوان فرمانده بسیج بیجار مدتی در بیجار بودم. در عملیات آزادسازی چند روز در کمین دشمن بودیم. در مناطق بسیار صعب‌العبور کمین می‌کردیم و در فرصت مناسب درگیر می‌شدیم. آنجا شاهد شهادت بسیاری از دوستان بودیم. برخی حتی در راه رسیدن به محل استقرارشان شهید می‌شدند.

سردار جواد استکی که امروز فرمانده قرارگاه اصفهان است، آن زمان فرمانده عملیات در کردستان بود؛ به‌واقع که ایشان شهید زنده است.

نصرت‌الله؛ قهرمانی بر تپه‌های چزابه

نصرت‌الله متولد ۱۳۳۵ و دو سال از من بزرگ‌تر بود. وقتی جنگ آغاز شد، دوره‌های آموزشی‌اش را گذراند و در پادگان غدیر که آن زمان من هم آنجا مربی آموزشی بودم، آموزش دید.

در عملیات چزابه، سال ۶۰، معاون گروهان یکی از گردان‌های لشکر امام‌حسین(ع) بود. در یک عملیات مهم برای تصرف تپه‌ای استراتژیک، همراه چند تن دیگر محاصره شدند. تنها یک راه بازگشت وجود داشت. نصرت‌الله که تیربارچی بود، داوطلبانه ایستاد تا نیروها بتوانند برگردند. گفت: «من می‌مانم و جلوی بعثی‌ها را می‌گیرم، شما برگردید.»

هم‌رزمانش از دور دیده بودند که تا آخرین گلوله جنگید و بعد افتاد. هفت ماه از او بی‌خبر بودیم؛ تا اینکه بعد از طوفانی، پوتینی از خاک بیرون آمده بود. وقتی زمین را کنده بودند، لباس، پلاک و استخوان‌هایش پیدا شد. روی زبانه پوتین و لباسش هم‌اسمش نوشته شده بود.

محمدرضا؛ نوجوان خوش‌اخلاق و حافظ قرآن

محمدرضا، متولد ۱۳۴۱ و چهار سال از من کوچک‌تر و حافظ قرآن، خوش‌رو، شوخ‌طبع و مهربان بود. یک ماه بعد از شهادت نصرت‌الله عازم جبهه شد. در عملیات فتح‌المبین، عین‌خوش به شهادت رسید. او از بچه‌های اطلاعات سپاه بود. وقتی پیکرهای شهدا را در خیابان کمال اسماعیل تشییع می‌کردند، یکی از برادرانم زیر تابوتی را می‌گیرد که رویش نوشته شده بوده، شهید محمدرضا امینی. هیچ‌کس تا آن لحظه به ما خبر نداده بود. قبل از خاک‌سپاری پدر و مادرم می‌رسند و آخرین دیدار و وداع با محمدرضا انجام می‌شود.

یادم هست پدرم برای خانه لوستری خریده بود. محمدرضا با دیدن لوستر خیلی ناراحت شد و گفت: بهتر بود پول خرید این لوستر را به یک مستحق می‌دادید؛ هرچند پدر خودش بسیار اهل کارهای خیر و عام‌المنفعه بود.

می‌خواهم بدنم را به‌سختی عادت دهم

نصرت‌الله به کوهنوردی علاقه زیادی داشت. خانه‌مان روبه‌روی کوه‌صفه بود. یک‌بار نصرت‌الله به مادرم گفته بود: «۵۰ دقیقه دیگر از پنجره نگاه کن. از اینجا تا قله کوه‌صفه می‌دوم و نوک کوه آتش روشن می‌کنم تا ببینی که رسیده‌ام». بعد از ۵۰ دقیقه، مادر آتشی را در نوک قله می‌بیند.

با گونی‌های زبر برنج برای خودش لباس دوخته بود. وقتی پرسیدیم چرا؟ گفت: «می‌خواهم بدنم را به‌ سختی عادت دهم. خودسازی می‌کنم» (انگار می‌دانست قرار است هفت ماه بدنش زیر آفتاب بماند).

ذبیح‌الله در عملیات والفجر۸ جانباز شد

ذبیح‌الله که در خانه، حشمت‌الله صدایش می‌زنیم، متولد ۱۳۳۳ است. در عملیات والفجر۸ در فاو، از ناحیه دست مجروح شد. دستش که مجروح شده بود، او را گذاشته و رفته بودند تا زخمی‌های دیگر را بیاورند. صدای تانک دشمن را می‌شنود، خودش را با زحمت از روی برانکارد آن‌طرف می‌کشد تا تانک دشمن از رویش رد نشود.

گلوله توپی کنارش می‌خورد و بدنش پر از ترکش می‌شود. فکر می‌کنند شهید شده و سراغ بقیه می‌روند. وقتی نیروهای امدادی جدید می‌رسند، صدای کمک‌خواستنش را می‌شنوند و متوجه زنده‌بودنش می‌شوند. به شیراز منتقل و چند عمل روی او انجام می‌شود. تابه‌حال چندین عمل جراحی روی او انجام‌شده و بیش از ۱۲ بار به اتاق عمل رفته است.

حسین در عملیات کربلای۴ جانباز شد

حسین، کوچک‌ترین برادرمان است. او را امیرحسین صدا می‌زنیم. او متولد ۱۳۴۳ است و در عملیات کربلای۴ از ناحیه کف پا جانباز شد. وقتی مجروح شده بود نگذاشته بود ما چیزی بفهمیم. وقتی از بیمارستان آمد، تازه فهمیدیم مجروح بوده است.

فضل‌الله از مقام معظم رهبری نشان فتح گرفت

فضل‌الله، فرزند ارشد خانواده است و متولد ۱۳۳۱، پیش از انقلاب آرزوی خلبانی داشت و به آن رسید. دوره F14 را گذراند و بعد، برای پروازهای برون‌مرزی در دوره F4 و F5 آموزش دید. او بسیار شجاع، توانمند و ورزشکار است.در زمان جنگ، یکی از خلبان‌هایی بود که بیشترین پرواز برون‌مرزی را انجام داد. او از مقام معظم رهبری نشان فتح گرفت. امروز بازنشسته است و قهرمان اسکی روی آب، شنا و دو.

خانه‌ای با شش رزمنده و مادری چشم‌انتظار

در طول هشت سال جنگ تحمیلی، هر شش برادر در جبهه بودیم. مادرم همیشه می‌گفت: «وقتی صدای تلفن بلند می‌شد، بدنم می‌لرزید که خبر کدام‌یک از شما را می‌خواهند بدهند.»

مادرم قبل از انقلاب، داغ برادرش، شهید مصطفی دقیق‌همدانی را دیده بود.او مهندس برق، نفر چهارم کنکور و دانشجوی دانشگاه آریامهر بود. به خاطر فعالیت‌های سیاسی و مخالفت با رژیم شاهنشاهی توسط ساواک دستگیر شد و در زندان زیر شکنجه به شهادت رسید؛ حتی جنازه‌اش را هم تحویل ندادند. مادرم باوجود دل‌بستگی شدیدی که به پسرانش داشت، وقتی محمدرضا اصرار به رفتن کرد، بعد از بازکردن قرآن و خواندن آیه‌ای که درباره جهاد و لزوم رفتن به میدان بود، به رفتن محمدرضا رضایت داد (آن پدر و مادر، باوجود تمام سختی‌ها، بچه‌هایشان را با نداری بزرگ کرده بودند؛ اما بزرگ‌تر از آن، روح بزرگی بود که در دلشان موج می‌زد).