گفت‌وگو با سکینه جعفرزاده، پشتیبان جبهه و همسر شهید محمدعلی زمانی

از پنجره‌فولاد تا خاک‌ریز خیبر

در روزگاری که جنگ، صدای گلوله و خمپاره را به گوش خانه‌ها می‌رساند، پشت جبهه‌ها زنانی ایستادند که سنگر مهر و امید را استوار نگاه داشتند، زنانی که با دستانی پرتوان، خستگی‌ناپذیر خیاطی کردند، نان پختند، لباس دوختند و دل‌هایشان را راهی خط‌مقدم کردند.

تاریخ انتشار: ۱۵:۲۴ - سه شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
از پنجره‌فولاد تا خاک‌ریز خیبر

به گزارش اصفهان زیبا؛ در روزگاری که جنگ، صدای گلوله و خمپاره را به گوش خانه‌ها می‌رساند، پشت جبهه‌ها زنانی ایستادند که سنگر مهر و امید را استوار نگاه داشتند، زنانی که با دستانی پرتوان، خستگی‌ناپذیر خیاطی کردند، نان پختند، لباس دوختند و دل‌هایشان را راهی خط‌مقدم کردند.

سکینه جعفرزاده، همسر شهید محمدعلی زمانی، از همین زنان است؛ بانویی که نوجوانی‌اش را با تظاهرات و جلسات مطالعه گذراند، جوانی‌اش را وقف پشتیبانی جبهه و همسرش را درراه دفاع از وطن و اسلام بدرقه کرد.

حکایت زندگی او، روایت زنی است که با صبوری و ایمان، خاطره‌های روزهای تلخ و شیرین جنگ را همچون چراغی روشن نگه‌ داشته است؛ تا امروز از غیرت، حیا، ایستادگی و عشق بگوید. این گفت‌وگو، روایتی است از زبان او؛ برای نسل‌هایی که شاید طعم آن روزها را نچشیده‌اند؛ اما هنوز در سایه آن رشادت‌ها نفس می‌کشند.

نیروهای شاه چادر از سر همه کشیدند

خانم سکینه جعفرزاده می‌گوید: من ۱۳۴۲ در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم. مقطع راهنمایی را در مدرسه آناهیتا، خیابان فرهنگیان پشت سر گذاشتم.

هنوز انقلاب نشده بود. سوم راهنمایی بودم و درگیر امتحانات آخر سال. یک روز که از امتحان برمی‌گشتم، نیروهای شاه آمدند و همین‌طور که از کنار خیابان می‌رفتیم، چادر از سر همه دانش‌آموزان کشیدند. وقتی به خانه برگشتم، ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدرم خیلی ناراحت شد و گفت: دیگر اجازه نمی‌دهم به مدرسه بروی. یکی‌دو سالی مدرسه نرفتم و به کارهای هنری، خیاطی و گلدوزی مشغول شدم.

با دوستانم کتاب می‌خواندیم و با هم درباره‌اش بحث و گفت‌وگو می‌کردیم

پدرم قبل از انقلاب مقلد امام خمینی(ره) بود. در سفری که به نجف داشت، رساله امام را از خودشان گرفته بود. پدر و مادرم همه سعی و تلاششان این بود که فرزندانشان را باایمان و اعتقاد تربیت کنند. قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت می‌کردیم.

کتاب‌های شهید آیت‌الله مطهری و دکتر شریعتی را که در راستای روشن‌شدن فکر جوانان بود، با جمع دوستانم می‌خواندیم و درباره موضوع‌هایش بحث و گفت‌وگو می‌کردیم. در کنارش کلاس قرآن هم شرکت می‌کردم. یکی از شاگردان خانم امین تدریس این کلاس را برعهده داشتند.

پشتیبانی جبهه را انجام می‌دادیم

با شروع جنگ زن‌ها هم بیکار نماندند و کارهای پشتیبانی جبهه را انجام می‌دادند. در امامزاده زید و خانه‌های مردم، از پختن نان و دوخت لباس برای رزمندگان گرفته تا بسته‌بندی آجیل و کمپوت را انجام می‌دادیم و آن‌ها را به جبهه اعزام می‌کردیم.

خانم حسینی و مادر شهیدان جعفریان که شش شهید تقدیم اسلام و وطن کرده بود، به همراه چند نفر دیگر گروهی تشکیل داده بودند و هر کاری در محدوده خیابان سروش و بزرگمهر بود، همه باهم آنجا جمع می‌شدند و هر کاری بود، آن را انجام می‌دادند؛ مادرم هم با آن‌ها همکاری می‌کرد و من نیز با جوانان دیگر به آن‌ها کمک می‌کردم.

با بخش‌هایی که مجروحان بستری بودند همکاری می‌کردم

در پایگاه‌های بسیج دوره تئوری امدادگری دیدم و در بیمارستان دوره عملی را گذراندم و با بخش‌هایی که مجروحان بستری بودند، همکاری می‌کردم. از طریق بسیج خواهران و سپاه قرار بود اعزام شویم جبهه که شهید زمانی گفت: اگر قرار باشد کسی برود، خودم می‌روم؛ تو بمان.

اهل منم‌منم‌کردن و تعریف از خودش نبود

از قبل انقلاب در امامزاده زید(ع) یک گروه همفکری و مطالعه داشتیم؛ به‌همین‌دلیل، خیلی برای ازدواجم سخت‌گیر بودم و دوست داشتم طرف مقابلم ازنظر اعتقادی با من همفکر باشد.

در جلسه خواستگاری پرسش‌های ایدئولوژی و ازاین‌دست سؤالات را می‌پرسیدم. بعدازاینکه با ایشان صحبت کردم وقتی دیدم یک انسان صادق، ساده و مخلص است، قبول کردم با ایشان ازدواج کنم. او اصلا اهل منم‌منم‌کردن و تعریف از خودش نبود.

او در ژاندارمری کار می‌کرد

او متولد ۱۳۳۹ بود و در ژاندارمری کار می‌کرد و سمتش، جوانمرد بود. وقتی جنگ شروع شد، از طرف محل کارش اجازه رفتن به جبهه را نمی‌دادند. استعفا داد و رفت دوره‌های آموزشی بسیج را دید. اول رفت کردستان. مدتی آنجا بود و بعد راهی جبهه جنوب شد و در عملیات خیبر در ۱۳۶۲ به شهادت رسید.

او در لشکر امام‌حسین(ع) و گردان امام موسی‌بن‌جعفر(ع) خدمت می‌کرد و فرمانده گردان بود. چهارم اسفند برای شناسایی عملیات خیبر رفته بود. وقتی از خاک‌ریز آمده بود بالا با گلوله مستقیم دشمن به قلبش شهادت رسیده بود؛ ولی ۱۱ اسفند پیکر ایشان را آوردند. دو سال بیشتر از ازدواجمان نمی‌گذشت.

فرزند اولمان یک سال و دو ماهش بود و من باردار فرزند دوم بودم. فرزند دومم پدرش را ندید و بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. برادرم هم وقتی شهید شد، فرزندش هشت‌ماهه بود.

پدرم برای نوه‌هایش پدری کرد؛ هرچند آن زمان او هم بیشتر مواقع جبهه بود. برای رفع دلتنگی بچه‌ها هفته‌ای دوسه بار به گلستان‌شهدا می‌رفتیم. آن روزها فضای جامعه پر از همین قصه‌های پرغصه بود و بچه‌ها در این فضا قد کشیدند.

خوش‌اخلاقی یکی از خصوصیات بارزش بود

شهید زمانی درباره حجاب تقید خاص و غیرت زیادی داشت. خصوصیت بارز او که همه بچه‌های کوچک آن زمان هنوز یادشان می‌آید، خوش‌اخلاقی ایشان بود. او علاقه زیادی به بچه‌ها داشت و همیشه گذشت و اخلاص در وجودش موج می‌زد.

همان شبی که خوابش را دیده بودم شهید شده بود

او تا قبل از شهادت به‌خاطر شرایط زندگی و مالی نتوانسته بود به مشهد و زیارت امام‌رضا(ع) برود.‌ شب چهارم اسفند حدود ساعت ۴، خواب دیدم که روبه‌روی پنجره‌فولاد امام‌رضا(ع) یک چادر نظامی قرار دارد.

شهید زمانی از آن چادر بیرون آمد و رفت به سمت حرم. از طرف دیگر هم یک نفر چادر من را کشید. گفتم: محمد چادر من را کشیدند. گفت: خودت حواست باشد.

با دست خداحافظی کرد و رفت به سمت حرم. وقتی از خواب بیدار شدم، خیلی نگران بودم و تعبیر خوابم را نمی‌دانستم؛ بعد فهمیدم همان شب به شهادت رسیده بود؛ ولی ما خبر نداشتیم و چند روز بعد فهمیدیم.

نوه عمه شهید که موقع شهادت آنجا بود، تعریف می‌کرد که دقیقا همان ساعتی که خواب ‌دیده بودم، محمدعلی تیر می‌خورد، یاحسین می‌گوید و شهید می‌شود (خواب آن شب، حرم و پنجره‌فولاد، عاقبت سفر او بود، سفری
تا ابد).