به گزارش اصفهان زیبا؛ نامش سید رضاست و شهرتش روحالامین؛ متولد ۱۳۳۹. روزگاری نهچندان دور، در دبیرستان با دوستان هممدرسهای چوب و سنگ به دست برای دفاع از انقلاب اسلامی ایستاد. بعدها پایش به کوههای کردستان کشیده شد و بعد به دشتهای جنوب. سالها خاطره در ذهنش است که تمام آنها را در یادداشتهای روزانهاش نوشته. خاطرههایی از جانهایی که رفتند، روزهایی که بازنگشتند و شبهایی که فقط ستارهها شاهدشان بودند. این روایت بخشی از خاطرههای آن روزهاست.
سلاح ما فقط سنگ و چوب بود
بعد از انقلاب، من دانشآموز دبیرستان صائب بودم؛ دوم دبیرستان. گروههای مختلفی در کشور شکل گرفته بود: مجاهدین خلق، چریک فدائیان، سیاهجامگان و خیلیهای دیگر. ما هم با بچههای مدرسه گروه کوچکی در دبیرستان تشکیل دادیم. بچههای محله چهارسوق، الیادران و لنبان هم به گروهمان اضافه شدند. سلاح ما فقط سنگ بود و چوب. هرجا که مجاهدین خلق حمله میکردند، ما هم با همان چوب و سنگها دفاع میکردیم.
به خاطر جثه کوچکم به من میگفتند رضاچی
اواخر سال ۵۸، جنگ کردستان آغاز شد. برادر بزرگم سرباز لشکر ۲۸ بود. موقعی که گفتند سربازها از پادگانها فرار کنند، اواخر خدمتش بود. گفتیم: فرار نکن، بمان، ما به تو میرسیم. آن زمان سپاه و بسیج تازه شکل گرفته بود و آموزش نظامی در پادگان ۱۵خرداد انجام میشد. سن من کم بود؛ جثهام هم کوچک. به من میگفتند: رضاچی. قبول نمیکردند بروم. از طریق بسیج مسجد محله با اصرار، خودم را به پادگان ۱۵خرداد رساندم. 10 روز آموزش سخت دیدم و بهعنوان پنجمین گروه به سنندج اعزام شدم.
سنندج، شهری زیر تیغ هرجومرج بود
وقتی به سنندج رسیدیم، شهر هنوز در آشوب بود. گروههای کومله، دموکرات و گروههای دیگر هرکدام تکهای از شهر را در دست داشتند و هرجومرج زیادی بود. صبح زود که بچههای تأمین جاده آمدند، توانستیم وارد شهر شویم. تپه رادیوتلویزیون و تپه دیدگاه دو نقطه کلیدی شهر بودند. دیدگاه جایی بود که تفریحگاه ارتشیهای زمان شاه بود. یک رستوران داشت و یک حوض بزرگ زیبا وسطش بود. کنترلش سخت بود و در تیررس دشمن. شبها جرئت بیرونرفتن نداشتیم. بچههای حاجرحیم صفوی، بچههای تهران، پادگان ۲۸ کردستان و ژاندارمری توانستند بعضی نواحی شهر را در اختیار بگیرند.
روستاهای اطراف را آزادسازی کردیم
در پادگان افسران و منازل سطح شهر مستقر شدیم و کمکم کنترل شهر و تپهها را بهدست گرفتیم و روستاهای اطراف مثل سقز، کامیاران، دیواندره و بانه را آزاد کردیم. در آن دوران، فرماندهانی مثل شهید حاجحسین خرازی، حاجاکبر بابایی و شهید سلیمانپور نیز به کردستان میآمدند.
سال ۶۴، مسئول محور حسنآباد شدم. در محور ما شهید بیگلری، جوانی کوتاهقد از سنقر، مسئول گشت جوله بود. در گشت جوله نزدیک گرگومیش هوا راه میافتادند و در محورهای بین روستاها که ۱۴ روستا بود، تا صبح گشت میزدیم. آخرین روستا توریور نام داشت که زندان منافقین بود. خیلی از بچههای ما آنجا اسیر بودند. هر روز تعدادی از آنها را شهید میکردند. گشت که میزدیم، من ته صف حرکت میکردم که کسی جا نماند و بیگلری که راهبلد بود و زبان اهالی را میفهمید جلوی صف حرکت میکرد. وقتی من دیواندره بودم شهید شد.
با کمک یک منافق نفوذی بچهها اسیر شده بودند
پسرداییام هم یکی از اسرا بود. دو روز بیشتر نیامده بود که تپه آنها با کمک یک منافق نفوذی دست دشمن افتاده بود. آن شخص منافق شب که همه خواب بودند، اسلحهها را جمع کرده و به دشمن خبر داده بود. منافقین نگهبان را شهید و بقیه نیروها را اسیر کرده بودند.
از اسارت و تله خانه تیمی فرار کردم
یک بار اسیر شدم. داخل یک خانه تیمی بودیم. درحالیکه داشتم حمام را میگشتم، در پشت سرم قفل شد. دختری که در خانه تیمی را برای ما باز کرده بود، در را روی من بسته بود. شیشه را شکستم و آمدم بیرون. همه رفته بودند. چاهی در وسط خانه بود که منافقین کتابهایی در دیوارهاش پنهان کرده بودند. نیروهای ما وقتی کتابها را پیدا کرده بودند، با آن دختر برده و متوجه عدم حضور من نشده بودند. هر طور بود قبل از اینکه نیروهای دشمن برسند، از آن مهلکه فرار کردم.
در تاریکی شب از روی سیمهای برق مسیرمان را پیدا کردیم
شبهای گشتزنی در شهر هم ماجراهای خودش را داشت. گشت شهری اینطور بود که یکی جلو میرفت؛ تا جایی که نفر جلویی و پشتسری او را ببینند. این کار برای این بود که اگر به کمین خوردیم، هم یک نفر در خطر باشد و هم نفر پشت سر بتواند کمکش کند. یکبار با منصور کمالی ماندیم وسط محل و نیروهای خودی را گم کردیم. فردی که هوای ما را داشت، تازه کُردی یاد گرفته بود و هر کسی را میدید، میایستاد با او به حرفزدن. خلاصه از ما غافل شده بود و ما وسط محل گم شدیم.
به کمالی گفتم سیم برقها را نگاه کن. آنها که تکرشتهای است، میرسد به بنبست و آنها که چندرشتهای است، میخورد به کوچه. توی تاریکی، با نگاه به تعداد رشتههای سیم برق مسیر کوچهها را تشخیص دادیم و راه را پیدا کردیم و برگشتیم پایگاه. کلی با حاجحسین روحالامین بحث کردم که چرا نیروهایی که میگذاری، حواسشان به بقیه نیست!
از کردستان به جنوب رفتم و آنجا با شهید صیادشیرازی آشنا شدم
سال ۶۱ سپاه هنوز نیروی زرهی نداشت. رفتم دوره تانک را در لشکر ۱۶ زرهی قزوین گذراندم. زمستان بود. تا بالای زانوهایمان در برف گیر میکرد؛ ولی آنقدر شوروشوق داشتیم که اصلا این سختیها برایمان مهم نبود و به چشممان نمیآمد. چهار ماه دوره تانک طول کشید؛ بعد با ارتش آشنا شدم و به بچههای کردستان گفتم: من میروم جبهه جنوب. رفتم تیپ۳ همدان، لشکر ۱۶، الان به آن تیپ قهرمان میگویند، دودانگه.
در جبهه جنوب، گردان ۲۲۷ تانک را راه انداختم. آنجا بود که با رفتوآمدها به قرارگاه با شهید صیادشیرازی آشنا شدم. چون چند سال سابقه در کردستان داشتم، به من میگفتند تو گرگ باراندیدهای و نیروی خوبی برای گشت در منطقه هستی. مکانی به نام نهر عنبر بود که از نظر جغرافیایی مثل کردستان مسیر سختی داشت. پر بود از دره و شیار. مسیرش راهبلد میخواست. من مسئول گشت و بردن بچهها شدم. گرگومیش هوا بچهها را میبردم؛ از پشت خطوط عراقیها میگذشتیم و از معبر میدان مین برمیگشتیم. دمای هوا ۵۵ درجه بود. موقع برگشت هیچکس رمقی نداشت. کلاههای آهنی دستشان بود و تفنگها به زمین میکشید. پیراهنها یا آویزان و نامرتب یا به خاطر گرما از تن درآمده بود.
در گرمای بالای ۵۵ درجه بیشتر از پنج کیلومتر گشت میزدیم
تازه از گشت آمده بودیم. بچهها خیلی خسته بودند. مسیر دو کیلومتر بود؛ ولی به خاطر دره و شیار بیشتر از پنج کیلومتر راه میشد. من آخر صف میآمدم که کسی جا نماند. وقتی برگشتیم، یکی از نیروهای ارتشی که تازه به آنجا آمده بود به وضعیت لباس و ظاهر بچهها ایراد گرفته و باعث دلخوری آنها شده بود. خبر که به من رسید، خیلی عصبانی شدم و با او بحثم شد. کلاهم را پرت کردم توی سینهاش. خبر به فرمانده لشکر۱۶ رسید. وقتی آمد و جریان را برایش گفتم، از آن نیرو خواست از من و بچهها عذرخواهی کند. گفت: آرامش این منطقه به خاطر وجود همین بچههاست.
نیروهای پیشمرگ راهبلد و مترجممان بودند
در کردستان، با نیروهای پیشمرگ کُرد زیادی همکاری داشتیم. آنها از کردهای همان منطقه بودند. بین گروهها پخش میشدند تا هم راهنمای منطقه بوده و هم برای صحبت و ارتباطگرفتن با اهالی کمک باشند. شهید حسین روحالامین خیلی هوای آنها را داشت. سپرده بود اگر غذا اضافه آمد، بدهید تا آنها برای خانوادههایشان ببرند.
برخی از ضدانقلابها هم که اسیرشده و بعدها به ما پیوستند، در بین آنها بودند. یکیشان کاک رحمانی بود. از یک ضدانقلاب به فرمانده نیروهای پیشمرگ ما تبدیل شده بود. مرد باجذبهای بود؛ چهارشانه و قدبلند. کسی جرئت نمیکرد به او چیزی بگوید.
سال ۶۱ بود. من مسئول حفاظت واحد عملیات بودم. برای خودم طرحهایی داده و به بچههای دژبانی سپرده بودم کسی بیهماهنگی وارد و خارج نشود. وقتی نیروها جلوی کاک رحمانی را گرفته بودند، حسابی عصبانی شده
بود.خبر دادند: قایم شو که الان کتک را میخوری؛ من هم کوچکجثه بودم. خلاصه، خدابیامرز حاجاکبر بابایی و حاجحسین واسطه شدند و ماجرا به خیر گذشت.
اسرا را میآوردند توی شهر تا نیرو جمع کنند
بعضی اسرا را منافقین آورده بودند توی شهر برای تماشای مردم، تا نیرو جمع کنند؛ پسردایی من هم جزو آنها بود. میخواستیم برای نجاتشان برویم. به کاک رحمانی گفتیم: نمیخواهد تو بیایی. او مرد بسیار بامرامی بود. وقتی ماجرا را فهمید، گفت: برادرِ روحالامین (منظورش پسرداییام بود) هم مثل برادر خودم است؛ من هم میآیم.
جایزه برندهها کمپوت گیلاس بود و سهم بازندهها کمپوت انجیر
در طلائیه، مسئول بهداری بودم. سه چادر داشتیم و دو آمبولانس که یکی از آنها همیشه خراب بود. خط طلائیه یک جاده بود؛ مثل ریل قطار، کمی بالاتر از سطح زمین و مسیر صاف و پهنی داشت. برای روحیه بچهها، روی خط طلائیه فوتبال راه انداختم. جایزه برندهها کمپوت گیلاس یا آلبالو بود و سهم بازندهها کمپوت انجیر. با همین کارها هرطور بود، بچهها را شاد و سرحال نگه میداشتیم.
خاطرههای روزانهای که کتاب شد
عادت داشتم همیشه خاطرههای روزانهام را مینوشتم؛ حتی در روزهای جنگ. سه کتاب تا پای جان، در آغوش خطر و روزهای خوب مقاومت و سه کتاب که در دست چاپ است، ثمره همان خاطرههاست. چند سال پیش، نمایشگاهی مشترک با ارتش برگزار کردیم با عنوان «تا پای جان». خاطرههایم و صحنههایی از همراهی با صیاد را روی صحنه آوردیم.
اینها نه خاطره یک نفر، بلکه قصه روزهایی است که یک ملت، ایستاد



