تکههای نبات و شکلات را در پاکتهای پلاستیکی بستهبندی میکنم و زیر لب امام رضا علیهالسلام را صدا میزنم. نیت کردهام فردا بستهها را به گلزار شهدا ببرم و بین مردم پخش کنم. تلفن زنگ میخورد: الو کجایی؟ تلویزیون را روشن کن شبکه خبر.
چندماه بعد از دلتنگی زیاد راهی مشهد شدم. صبح زود موقع اذان به سمت حرم راه افتادم.
کاش یک جایی پیدا میکردم که سر صبحی روضه بخوانند. از اول صبح تا به حال دارم فکر میکنم امروز چکار کنم؟
مگر میشود چشم پوشید؟ مگر میتوان ندید؟ مگر میتوان با انبوهی از بغض جا خوشکردهدرگلو، آب دهان بلعید؟ میگویی: «سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی». میگویم: «بله، سر حضرت آقا سلامت.»
«با احترام به اطلاع میرسانیم برنامه جشن تولد امام رضا علیهالسلام پس از رسیدن خبر سلامتی رئیسجمهور عزیزمان برگزار خواهد شد.»
تازه قوهقضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی میکشیدیم. یکجور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریقشده را حس میکردیم.
شانههای افتادهاش را هی بالا میکشید. مرد بود دیگر؛ نمیخواست کسی زاریاش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید میشد.
وقت زیادی نداشت. فردا روز مسابقه بود. از دست خانم پرورشی حسابی کفری بود که خبر مسابقه را دیر به آنها داده بود. تاریخ اعلام مسابقه یک ماه پیش بود؛ اما خانم هفته پیش به آنها خبر داده بود.
زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف میرفت.
صدای نفسهای عمیقش، گردن شلویکوری شدهام از بیخوابی دیشب را، کِش میدهد و از روی صفحه پیامک رفیقم بالا میکشد و نگاهم بهصورت ظریف و تبکردهاش میافتد …
ده ساله بودم که شناختمشان. با قامت خمیده، خال گوشتی توی صورت، صدایی نرم و مخملی و آرام. بیشتر نمازهای جماعت خانوادگی را توی مسجدی میخواندیم که امام جماعتش آیتالله بهجت بودند.
شب بود. باران نمنم میبارید و قلبم رعدوبرق میزد.
خواب بودم یا بیدار؟ نمیدانم!
زل زده بودم به قطرات باران روی شیشه که با نور تابلوی سردر مغازهها، رنگی میشدند و نفسهای بهشمارهافتادهام را میشمردم.