تقریبا امروز روز اول پیادهروی ما بود. دیروز از عصر راه افتادیم و آنطور به سختی افتادیم. امروز انگار تازه همهچیز را دیدیم. عراقیهایی را که در مسیر، پیاده میآمدند، میدیدیم و بهتزده راه میرفتیم.
از صبح کلافهام. روز قبل از رفتن است. خبرها تندتند میرسند: مرز شلوغ است، هوا گرم است، فلان جا امکانات کم است. باید کوله ببندم. همسرجان مدام تذکر میدهد که سبک باشد؛ فلان چیز لازم نیست، بَهمان چیز را نمیخواهد برداری.
حدود ساعت سه عصر راه افتادیم برای پیادهروی. اولش با یک سری از رفقا بودیم و کمکم در طول مسیر آدمها و همسفریها جایشان را عوض میکردند تا بالاخره به ترکیب دلخواهشان برسند.
فرصت دیدارم تمام شد باید شبانه راه چند روز آمده را برگردم. به این فکر میکنم. برای التیام خستگیهایم فرّو الی الحسین را قدم برداشتم. او پیش از رسیدن در آغوشش آرامم کرد!
شوهرخالهام استاد دانشگاه اصفهان است و این سفر هم مخصوص دانشجویان و استادهای دانشگاه بود. همانجا وسط مهمانی به کسی که مسئول اردو بود، پیام دادم و ماجرا را گفتم. گفت اگر تا آخر هفته پاسپورتش را میرساند، میتواند بیاید.
کفشداری را گم کردهام. از همان دری که وارد شدم بیرون نیامدم. بابالسدره را نشان کردهام. قوس روبهروی بینالحرمین را دور میزنم. خادمی را میبینم، میپرسم: «وین الکشوانیه الباب السدره» جوابم میدهد: «کن یو اسپییک انگلیش؟» میگویم: «ای» یعنی بله!
پاییز سال ۸۹. تا شروع محرم چند روزی مانده بود. نماز مغرب و عشا را رفته بودیم نمازخانه خوابگاه بخوانیم. وسط دو نماز مهدی شیرازی یکی از بچههای بسیج از امام جماعت اجازه گرفت و بعد از سلام به امام حسین خبر مهم و جالبی را داد.
بدجور دلم سوخته. بدجور شکسته دلم. میدانم بدِ بدِ بدم آقا. همهاش قبول. من که سختی راه را به جان خریده بودم. کاش میشد همه چیز آنطور که دلم میخواست ردیف میشد!
پای دلم لرزید. به یاد وقتی افتادم که حسرت مادرشدن داشتم و آرزو میکردم اولادی داشته باشم و او عاشورا بخواند و من، «بابیانت و امی» گفتنش را بشنوم. حالا داشتم میشنیدم.
اینجا کسی خودش نیست! کسی فکر مال و مایملکش نیست، مهم نیست چه تحصیلاتی دارد و از کدام طبقه است. کسی به خاطر رنگ و نژاد و تخصص و جایگاه اجتماعی افراد آنها را تکریم نمی کند.
وظیفه مربی تقدیم بینش و دانش، بر پایه ذات توحیدی خود نوجوان است و نه امر و نهی و ترس، بلکه او را باید به تفکر واداشت.
خانه را مورچه زده بود. مامان میگوید: مورچهها برایمان خوشیمناند. وقتی مورچههای بالدار و بیبال هجوم بیاورند، یعنی میخواهند ما را مسافر کنند. من از مورچهها بدم میآمد؛ حالا اما دوستشان داشتم.