صفحه آخر
گپ نوددقیقه‌ای مدیردانش‌آموزی
۱۲:۴۰ - شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۳

گپ نوددقیقه‌ای مدیردانش‌آموزی

رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچه‌ها رفته بودند کلاس‌ مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان می‌داد برای مطالعه …

«خمره»؛ کاستی‌ها و زخم‌های فرهنگی
۰۸:۲۲ - پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۳

«خمره»؛ کاستی‌ها و زخم‌های فرهنگی

داستان «خمره» همان خمره‌ای که هوشنگ مرادی کرمانی ترک‌هایش را به‌خاطر دلشکستی آن می‌دانست، ابراهیم فروزش در سال ۱۳۷۰ با کارگردانی درخشان خود فیلم کرد. خمره چه در کتاب و چه در فیلم جان دارد. خمره شخصیت اصلی داستان است!

صندلی داغ برای الگوی جدید مدرسه مذهبی
۱۰:۳۴ - چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳

صندلی داغ برای الگوی جدید مدرسه مذهبی

با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی می‌شوید و متوجه احوال شما می‌شود. یک لیوان شربت به شما تعارف می‌کند و شما هم با اکراه برمی‌دارید و با خود می‌گویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسه‌ای است؟»

یک خواب آرام
۱۱:۳۸ - سه‌شنبه ۸ آبان ۱۴۰۳

یک خواب آرام

با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یک‌بند گریه می‌کرد، به هق‌هق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.

اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود
۱۱:۲۹ - سه‌شنبه ۸ آبان ۱۴۰۳
نوجوانی در داستان‌های کوتاه جلال آل‌احمد

اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود

خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله‌به‌گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم‌مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.

طنز مقاوم
۱۲:۳۶ - یکشنبه ۶ آبان ۱۴۰۳

طنز مقاوم

بامداد شب گذشته بود که رژیم اسرائیل حملاتی به خاک «جمهوری اسلامی ایران» داشت. از همان دقایق اولیه خبرها و گمانه‌زنی‌ها درباره شدت و خسارات واردشده، منتشر شد.

مو بچه جنگُم
۱۲:۲۹ - یکشنبه ۶ آبان ۱۴۰۳

مو بچه جنگُم

خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. می‌گویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند.

سفر بخیر زوج آسمانی!
۱۱:۵۹ - شنبه ۵ آبان ۱۴۰۳

سفر بخیر زوج آسمانی!

لبخندت خیلی دوست‌داشتنی است؛ حتی توی عکس هم مهربانی از یادش نمی‌رود! هی نگاهت می‌کنم و هربار خط می‌زنم روی واژه‌هایی که ذهنم را پر می‌کنند …

خلیج به نیت درس؟
۱۳:۰۷ - پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳

خلیج به نیت درس؟

معاون گفت: «مدیرنویسی جدید چی داریم؟» آخرین روزانه‌نویسی‌‌ام ساعت چهار پسین بیست‌ونه مهر بود. لابه‌لای سرشلوغی‌های مدرسه، به فکرش بودم؛ ولی دست به تایپ نشدم.

الموت
۱۲:۰۱ - دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳

الموت

فکر کنم همه‌مان خوب افتاده بودیم نه؟
ما را حسابی دید دیگر؟ بگذار آن کوفیه را مرتب کنم! حسابی خاک نشسته رویش.

ما همه یحیی هستیم!
۱۱:۳۹ - دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳

ما همه یحیی هستیم!

از آن آدم‌هایی بود که لجت را درمی‌آوردند؛ از آن‌ها که بلد بودند چطور اعصاب دشمن را بگیرند توی دست‌هایشان. شوخی است مگر؟

ذوق خانوادگی
۱۱:۳۵ - دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳

ذوق خانوادگی

دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم‌ دوخته بودیم به مانیتور، چشم‌انتظار راه افتادن سامانه فارغ‌التحصیلی دانش‌‌آموزان.