خواهرها برادرهایشان را دوست دارند، خیلی دوست دارند. من خودم بارها دیدهام که دخترکم با بردار کوچکش گلاویز میشود و حسابی باهم تنش دارند؛ اما نمیگذارد کسی چپ نگاهش بکند و بارها و بارها گفته که داداشی عشق منه و از من بهخاطر به دنیا آوردنش تشکر کرده. دخترم نمونه کامل یک خواهر مهربان است.
زنان زیادی در طول تاریخ در برابر وقایع تلخ ایستادگی و در راه باورها و عقایدشان جانفشانی کردند.
ایستادهام جلوی آینه و ردپای موهای سپید بر روی شقیقههایم را دنبال میکنم. ۴۱ ساله شدهام و گیسوانم کمکم دارند لباس سپید بر تن میکنند.
انگار یک آدم صدکیلویی چکش گرفته بود دستش و میکوبید به پیشانیام. سرم از درون میسوخت و تیر میکشید. بعد مدرسه، تا ساعت سه جلسه مدیران بود و پشتبندش از چهار تا هشت مدرسه بودیم.
فلارد، منطقهای وسیع در جنوب استان چهارمحال و بختیاری است که روستاها و آبادیهای متعددی را در دل خود جای داده و برنج معروف خوشپخت و عطراندودی دارد که زبانزد است. این خطه که تا قبل از تیرماه 1401 از توابع شهرستان لردگان بود، یکیدو سالی است به شهرستانی مستقل ارتقا یافته و با سمیرم اصفهان همجوار است.
«کلیلهودمنه» از آن کتابهای مادر در زبان و ادبیات فارسی است؛ کتابی که از راههای دورودراز میآید. سفرهای پُرماجرایی داشته تا خودش را به ما برساند و ما آن را گرم در آغوش بگیریم و بخوانیمش و رازهای پیدا و پنهانش را به خاطر بسپاریم.
روز ۱۳ آبان بهعنوان روز دانشآموز، ما را به یاد خاطرههایی از دوران مدرسه و صبحگاههایی توأم با سخنرانی مختصر مدیر و معاون پیرامون روز ملی استکبارستیزی میاندازد، صبحگاههایی که حتی اگر با سکوت کامل هم به سخنان آنان گوش میدادیم، بازهم خیلی متوجه اصل ماجرا نمیشدیم؛ درنهایت نیز این مراسم با اهدای جوایز کوچکی مانند مداد یا پاککن به دانشآموزان به اتمام میرسید.
ازدواج در اصفهان مناسک و آدابورسوم مخصوص به خودش را دارد؛ آدابی که شاید کمرنگ شده باشد و به قوت قدیم نباشد؛ اما هنوز هم کموزیاد پابرجاست.
عاقد که برای بار سوم پرسید: «عروس خانم! آیا وکیلم؟» داماد قبل از عروس گفت: «من حرف دارم.خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ اما نامردیه اگه نگم.» عروسخانم هاجوواج به داماد نگاه میکند.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
یادم نمیآید اولین باری که واژه شجاعت را نوشتم کجا بود؛ اما اولین باری را که شنیدم، به یاد دارم؛موقعی که طفل نوپایی بودم و تلاش میکردم روی پاهایم بایستم …
رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچهها رفته بودند کلاس مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان میداد برای مطالعه …