شهید
پناه پنهان
۱۰:۳۵ - پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
مردم از جان‌فشانی نام‌آوران و پهلوانان متوجه وجود آنان می‌‌شوند

پناه پنهان

یکی از فنون جنگ آن است که به‌جای کشتنِ یکایکِ سپاهیانِ دشمن، پهلوانی را بکشند که پشت‌وپناه همه اهل سپاه است و همه به حضور و توان او دل‌خوش‌اند؛ پهلوانی که نگه‌دارنده نظامِ لشکر است و دیگران به بودنِ او دل‌هایشان قُرص است و قدم‌هایشان استوار.

روضه سر صبح
۱۱:۰۵ - سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

روضه سر صبح

کاش یک جایی پیدا می‌کردم که سر صبحی روضه بخوانند. از اول صبح تا به حال دارم فکر می‌کنم امروز چکار کنم؟

برایش همان فاطمه باش
۱۲:۲۷ - دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

برایش همان فاطمه باش

شانه‌های افتاده‌اش را هی بالا می‌کشید. مرد بود دیگر؛ نمی‌خواست کسی زاری‌اش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید می‌شد.

بازگشت لاله‌های خونین
۱۲:۰۷ - یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
در حاشیه مراسم خاک‌سپاری شهدا، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳، اصفهان

بازگشت لاله‌های خونین

از جدول‌های کنار خیابان گوشه دنجی زیر سایه درخت پیدا می‌کنم و می‌نشینم و به کف خیابان خیره می‌شوم. شنیده‌ام کف خیابان‌ها اتفاق‌های مهمی را رقم می‌زنند. جمعیت قدم‌زنان می‌آیند. پیرترها کم‌طاقت‌ترند، زودتر آمده‌اند و روی نیمکت‌های چوبی نشسته‌اند. هرچه به ساعت ۹ نزدیک‌تر می‌شویم، جمعیت بیشتر شده و جوان‌ها پرتعدادتر می‌شوند.

ارتش در هر شرایطی پشتیبان کشور است
۱۲:۴۸ - پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳

ارتش در هر شرایطی پشتیبان کشور است

در آستانه انقلاب اسلامی ایران، بنده خلبان نجات بودم. یک روز قبل از انقلاب اسلامی مأموریت‌های ما در ارتش مشخص‌ و تعریف ‌شده بود. در آن زمان این اعتقاد بود که ما ضدانقلاب اسلامی هستیم.

از صدایش روحیه می‌گرفتیم
۱۴:۵۰ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

از صدایش روحیه می‌گرفتیم

سال 59 بود که من هم مثل خیلی از بچه‌رزمنده‌ها، خودم را به جنوب رساندم. خط معروفی بود به نام «خط شیر»؛ جایی که تمام فرماندهان جنگ، به خصوص بچه‌های اصفهان در آن خط تربیت شدند.

گفت می‌خواهم کنار دریای مدیترانه شهید شوم
۱۴:۴۷ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

گفت می‌خواهم کنار دریای مدیترانه شهید شوم

شروع آشنایی من با حاج علی زاهدی سال 61 و در لشکر امام حسین(ع) بود. حاج علی از همان روزهای اول توجه من را به خودش جلب کرد و به بهانه محبتی که به من نثار کرد، عجیب در دل و قلب من جای گرفت و اشتباه نیست اگر بگویم که پایه رفاقتمان از همان روزها شکل گرفت و تا زمان شهادتش ادامه‌دار شد.

حقش شهادت بود
۱۴:۴۳ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

حقش شهادت بود

آشنایی ما برمی‌گردد به سال 60 و منطقه دارخوین. من و چندنفر از بچه‌های دیگر و محمدرضا در منطقه پدافندی حاضر بودیم.

سردار زاهدی انسانی کم‌نظیر بود
۱۴:۳۸ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

سردار زاهدی انسانی کم‌نظیر بود

با سردار زاهدی هم‌رزم بودم. او در اندیشه، تفکر، اخلاق، رفتار و عملکرد یک انسان کم‌نظیر و مطلوب خدا بود. اندیشه و تفکر او اسلامی و در صراط مستقیم و خط سیاسی امامین انقلاب بود.

لباس مجاهدت درآورد و لباس شهادت بر تن کرد
۱۴:۳۱ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

لباس مجاهدت درآورد و لباس شهادت بر تن کرد

ما صدایش می‌زدیم حاج‌علی. سال 62 بود و عملیات خیبر که با او آشنا شدم. بعد از اینکه مؤسس و فرمانده تیپ قمربنی‌هاشم، حاج کریم نصر، در حین عملیات مجروح شد، بلافاصله فرماندهی سپاه حاج‌علی را به‌عنوان فرمانده به تیپ مأمور کردند برای ادامه عملیات.

شبیه کسی بود که ساکش را بسته و آماده شهادت است
۱۴:۲۶ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

شبیه کسی بود که ساکش را بسته و آماده شهادت است

ده‌سال توفیق داشتم که داماد خانواده زاهدی باشم. رابطه من با حاج‌آقا یک رابطه پدر و پسری بود. حاج‌آقا خیلی مهربان بود و خیلی هم دلسوز. من را مثل پسرهای خودشان می‌دانستند؛ با این تفاوت که ممکن بود سر پسرهایشان داد بزنند؛ اما سر من هرگز.

دوست داشت ظهور حضرت مهدی(عج) را ببیند
۱۴:۲۲ - شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳

دوست داشت ظهور حضرت مهدی(عج) را ببیند

دوره دوم سفر بابا به لبنان بود که من در همین مأموریت و در آنجا متولد شدم؛ سال 1378. هرچه در ذهنم بابا را مرور می‌کنم، می‌رسم به یک بابای تمام‌عیار و یک الگوی کامل در مسائل دینی و سیاسی. یک جورهایی کامل‌ترین آدمی بود که تا حالا دیده بودم.