
چقدر زیبا و دلنشین هستند این خاطرهها و یادها. ما زنان با پارچهها و رنگها و کامواها کلی قصه و خاطره داریم. با آنها زندگی کردهایم و از دلشان هزار رنگ و نقش دیگر آفریدهایم. حالا که فراغتی هست آرام آرام آنها را از زیر گرد و غبار زمان بیرون میآوریم. نگاهشان میکنیم و زمانی به گذشته برمیگردیم و با عطر خاطرهها زندگی میکنیم. هرکدام ما را به عزیزی و یادی گره میزند. غرق میشویم در لحظات خلسهآمیز آن خاطرهها بیهیچ تأسفی با آرامش تمام. شیرینیشان را مزمزه میکنیم با فراغ بال. با کودکی کودکانمان به خاطره مادران، به جوانی خودمان. دل بسپاریم و آن لحظههای شاد و آرام را دوباره مزهمزه کنیم. دستانمان را و زیبایی ذهنمان را به کار میگیریم و باز هم هزاران نقش با هزاران رنگ میبافیم تا اشارهای باشد به متفاوتبودن تک تک ما و در پایان یکی میشویم؛ بههم پیوند میخوریم تا نشان دهیم انسان موجودی است که در پیوند مهر با دیگران مفهوم و معنی مییابد.









