آدم خوبی بودم. همچنان با شدت و حدت، طلب شهادت میکردم. سالبهسال وصیتنامهها را با لحن عارفانهتری بازنویسی میکردم.
انگار یک آدم صدکیلویی چکش گرفته بود دستش و میکوبید به پیشانیام. سرم از درون میسوخت و تیر میکشید. بعد مدرسه، تا ساعت سه جلسه مدیران بود و پشتبندش از چهار تا هشت مدرسه بودیم.
بازار کاغذ در سالهای گذشته با شروع تحریمها رنگ آرامش را به خود ندید و واردکنندگان و توزیعکنندگان مدام با گرانی و کمبود عرضه دستوپنجه نرم میکردند.