عاقد که برای بار سوم پرسید: «عروس خانم! آیا وکیلم؟» داماد قبل از عروس گفت: «من حرف دارم.خیلی با خودم کلنجار رفتم؛ اما نامردیه اگه نگم.» عروسخانم هاجوواج به داماد نگاه میکند.
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
داستان «خمره» همان خمرهای که هوشنگ مرادی کرمانی ترکهایش را بهخاطر دلشکستی آن میدانست، ابراهیم فروزش در سال ۱۳۷۰ با کارگردانی درخشان خود فیلم کرد. خمره چه در کتاب و چه در فیلم جان دارد. خمره شخصیت اصلی داستان است!
با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی میشوید و متوجه احوال شما میشود. یک لیوان شربت به شما تعارف میکند و شما هم با اکراه برمیدارید و با خود میگویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسهای است؟»
با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.
خود گنبد چنگی به دل نمیزد. لخت و آجری با گلهبهگله سوراخهایی برای کفترها، عین تخممرغ خیلی گندهای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.
خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. میگویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند.
معاون گفت: «مدیرنویسی جدید چی داریم؟» آخرین روزانهنویسیام ساعت چهار پسین بیستونه مهر بود. لابهلای سرشلوغیهای مدرسه، به فکرش بودم؛ ولی دست به تایپ نشدم.
ایران، کانون ایده مقاومت در جهان امروز است؛ ایدهای که مشغول جنگ وجودی با استکبار جهانی است. تکلیف این جنگ، بیش از هر امر دیگری، با میزان گرما و حرارت این کانون مشخص میشود.
سال 86 بود که بنده معاشرت کوتاهی با ایشان داشتم و او را شخصیتی بسیار با ثبات و معنوی شناختم. یک برنامه تلویزیونی هم در شبکه اصفهان در خدمتشان بودم.
از آن آدمهایی بود که لجت را درمیآوردند؛ از آنها که بلد بودند چطور اعصاب دشمن را بگیرند توی دستهایشان. شوخی است مگر؟
دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم دوخته بودیم به مانیتور، چشمانتظار راه افتادن سامانه فارغالتحصیلی دانشآموزان.