با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی میشوید و متوجه احوال شما میشود. یک لیوان شربت به شما تعارف میکند و شما هم با اکراه برمیدارید و با خود میگویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسهای است؟»
با صدای جیغ پسربچه از خواب پرید بالا، نفهمید خودش را چطور به اتاقش رساند. پسرک ایستاده بود وسط تختش و یکبند گریه میکرد، به هقهق افتاده بود و موهای خرمایی قشنگش از شدت گریه و عرق به همدیگر پیچ خورده بودند.
خود گنبد چنگی به دل نمیزد. لخت و آجری با گلهبهگله سوراخهایی برای کفترها، عین تخممرغ خیلی گندهای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.
خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. میگویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند.
معاون گفت: «مدیرنویسی جدید چی داریم؟» آخرین روزانهنویسیام ساعت چهار پسین بیستونه مهر بود. لابهلای سرشلوغیهای مدرسه، به فکرش بودم؛ ولی دست به تایپ نشدم.
ایران، کانون ایده مقاومت در جهان امروز است؛ ایدهای که مشغول جنگ وجودی با استکبار جهانی است. تکلیف این جنگ، بیش از هر امر دیگری، با میزان گرما و حرارت این کانون مشخص میشود.
سال 86 بود که بنده معاشرت کوتاهی با ایشان داشتم و او را شخصیتی بسیار با ثبات و معنوی شناختم. یک برنامه تلویزیونی هم در شبکه اصفهان در خدمتشان بودم.
از آن آدمهایی بود که لجت را درمیآوردند؛ از آنها که بلد بودند چطور اعصاب دشمن را بگیرند توی دستهایشان. شوخی است مگر؟
دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم دوخته بودیم به مانیتور، چشمانتظار راه افتادن سامانه فارغالتحصیلی دانشآموزان.
در تیتر اول روزنامهها او را تروریست معرفی کردند و در جلسات محرمانه اسمش را در لیست ترور قرار دادند؛ اما بهتر از هر کسی میدانستند او شیر بیشه و سلطان غزه است.
من منهای دو سال سکونت در مشهد، تمام عمرم را در اصفهان زندگی کردهام. تقریبا اسم تمام خیابانها و محلههایش را بلدم و اگر بلد نباشم، اسمشان را که بشنوم، میتوانم مکان حدودیشان را حدس بزنم.
شاید عجیب به نظر برسد که برای تحلیل یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر، دست به دامان تحلیل ادبی شویم. اما گاه رویداد آنچنان بزرگ و بدیع است که مفاهیم سیاسی و اجتماعی معمول کشش تحلیل آن را ندارند.