در اصفهان جلسات و حلقههایی وجود دارند که در آنها اساتید قابلی به شرح و بررسی نهجالبلاغه میپردازند.
اولیـن مواجهام با چمران زمانی بود که نوجوانی ۱۵ساله بودم. آن زمان او را بهعنوان یکی از شهیدان جنگ هشتساله دفاعمقدس میشناختم. در آن روزها تفاوت چمران با دیگر شهدا برایم تنها مدل کلاه و عینکش بود.
همه ما با مفهوم دولت آشنا هستیم؛ اما زمانی که بخواهیم این مفهوم مهم را به فرزند کمسنوسال خود آموزش دهیم دچار سردرگمی میشویم و سؤال برایمان پیش میآید که از کجا باید شروع کنم و چطور میتوانم با او درباره دولت صحبت کنم؛ بهنحویکه برایش واضح و قابلفهم باشد؟
هرچه فکر کردم کجا دیدمش، یادم نیامد. با خودم گفتم: با صد من عسل نمیشه خوردش. خوشگل بود؛ ولی بداخلاق.
فصل گرما آمد و اکثر مردم ساکن در محدوده تأمین آب اصفهان بزرگ دچار کمآبی با دامنه کم تا زیاد همانند سالهای قبل شدهاند و مسئولان مربوطه، این شرایط را معطوف به سه موضوع مصرف بالا، تشدید گرما و برداشتهای بالادست دانستهاند.
مادرم میگفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه. میگفت خودش برایم تعریف کرده؛ خود بابایم؛ صبح زود از خانه رفت سرکار و طبق عادت همیشگیاش بعد از این که کارهای دکان قصابی را سروسامانی داد، پیچ رادیوی کرمی کوچکش را تابانده و یکی از بدترین و غیرمنتظرهترین خبرهای عمرش را شنیده بود.
حالا که در خرداد 1403 به سر میبریم، 9 ماه از عملیات طوفانالاقصی و حملههای بیوقفه رژیم صهیونیستی میگذرد؛ 9 ماه از شب و روزهایی که اسرائیلیها آسایش مردم غزه را سلب کردهاند و علاوه بر جنایات همیشگیشان، روی دیگری از وحشیگری را به نمایش گذاشتهاند.
در جمعی که درباره شهر روایت میکردم، گفتم: «شیخ بهایی معمار اصفهان است.» شخصی که پیدا بود در این زمینه مطالعاتش بیش از سایرین است، اعتراض کرد …
سرپرست اداره ورزش و جوانان استان اصفهان که اولین روز از خرداد حکمش را از وزیر دریافته کرده بود، روز شنبه در مراسمی که با حضور معاون بانوان وزارت ورزش و جوانان برگزار شد، بهطوررسمی سکان ورزش نصفجهان را در اختیار گرفت.
یکی از فنون جنگ آن است که بهجای کشتنِ یکایکِ سپاهیانِ دشمن، پهلوانی را بکشند که پشتوپناه همه اهل سپاه است و همه به حضور و توان او دلخوشاند؛ پهلوانی که نگهدارنده نظامِ لشکر است و دیگران به بودنِ او دلهایشان قُرص است و قدمهایشان استوار.
زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف میرفت.
ساعت نماز و ناهار، نیمساعت فاصله بین کلاسها، قبل از رفتن به خوابگاه؛ خلاصه هر فرصتی گیر بیاورم مسیرم به آنجا ختم میشود.